فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

رویا

 

 

سه سال و نیم پیش یک تجربه ی پرواز با پارازایلینگ داشتم. وقتی می خواستم بروم زیر چتر، راهنمای خارجی بهم گفت: وقتی رفتی بالا با بلندگو بهت میگم  Blue(آبی) و تو باید دستت که دستکش آبی داره بکشی به سمت پائین در اینصورت اوج میگیری و وقتی بهت گفتم Red (قرمز) دستی که دستکش قرمز دستته، می کشی به سمت پائین و برمی گردی به سمت زمین. قبل از پرواز،  آدمهائی که قبل از خودم رفته بودند بالا را خوب نگاه کرده بودم و می دانستم باید چطور عمل کنم. وقتی رسیدم بالا، بالای یک اقیانوس بزرگ و ده ها متر دور از زمین، لذت پرواز و بی وزنی و رهائی در یک باد ملایم و خنک و از اوج نگاه کردن یک تجربه ی بی نظیر بود ... بعد از چند دقیقه آقای راهنما پشت بلند گو گفت: RED  و من Blue  رو به سمت پائین می کشیدم و بیشتر اوج می گرفتم. تا جائی ادامه دادم که احساس کردم یک نقطه ی کوچک روی زمین  دارد بال بال می زند. مرد بیچاره فکر می کرد من معنی این دوکلمه انگلیسی را نمی دانم و برعکس عمل میکنم. یکی از همراهانم بلندگو را گرفت و به فارسی فریاد زد قرمز ... قرمز رو باید بکشی،  Red یعنی قرمز. من اون بالا خنده ام گرفته بود .  روی زمین اوضاع داشت  خیلی خراب می شد و مجبور بودم بروم سراغ دستکش قرمز. وقتی آمدم پائین یک گروه به سمت من  می دویدند .  آقای راهنما دو طرف شانه هایم را محکم  با دستهایش گرفته بود تکان میداد  و وحشت زده فریاد می زد :

 This Is Very Dangerous  .  همراهانم با صورتهای وحشت زده فریاد می زدند: هنوز معنی Red  و Blue  رو نمی دونی ؟!! به آنها گفتم : شماها نمی دونید که یک وقتهائی یه لحظه هائی به اندازه یک عمر می ارزه.   پرواز ... درست مثل یک رویا! رویای پرواز و بی وزنی و رهائی.


زندگی بدون رویا، یک چیز سخت و خشن و خاکستری رنگِ.  گفته می شود فکر کردن به رویا،حتی گاهی میتواند آنها را به حقیقت برساند.   


رویاهایم را می چینم کنار هم و یکی یکی می آورم روی صفحه ی آسمان و با تماشایش، فراموش میکنم،  هر چیزی که لازم باشد فراموش شود ...


من از میان جنگلی که سایه اش 

نقش بند آب های دریاچه آبهای نقره ایست 

و از لابه لای درختان طوس و قوش 

که ستون های درخشان قصر رویاهای من است 

قاصدک های خیالم را 

به آسمان صورتی خیال هایم خواهم فرستاد 

تا همچون ستارگان بدرخشد و همه بگویند : آن چه بود؟

و  من در جوابشان بگویم 

آن شکوفه ی سرزمین خیالم بود ...

آن شرلی


میم مثل ...

 


مردها موهاشون هیچوقت بلند نیست که در لحظه های اندوهشون 

برن از ته ماشین کنند و اینجوری از خودشون و تموم دنیا انتقام بگیرن !
مردها نمی تونند وقتی دلشون گرفته، توی جمعی زار زار گریه کنند 
چونکه از بچه گی بهشون گفتند : مرد که گریه نمی کنه!

مردها یاد گرفتند همیشه تکیه گاه باشند

حتی وقتی خودشون نیاز به یک تکیه گاه دارن  

چونکه از بچه گی بهشون گفتند: تو بعد از بابات مرد خونه ای !

مرد ها یک موجود ساده، قوی و دوست داشتنی هستند

فقط گاهی خودشون رو فراموش می کنند ...



پدرم برای من بزرگترین مرد بود. مردی که اغوشش امن ترین آغوش دنیا بود. اگر چه او را هم عاقبت از دست دادم.  برادرانم مردهای بعدی زندگی من شدند، مردانی که هیچوقت به شیوه ی برادران متعصبِ بی منطقِ مثلا" غیرتی آزرده ام نکردند. همیشه مهربان و حمایت گر و دوست داشتنی. حتی امروز که به این سن رسیده ام گاهی هنگام خداحافظی حلقه های اشک را در چشمانشان می بینم. وقتی در یک مهمانی شیطنت هایم را می بینند ، از  نگاه مهربانانه و پرمعنایشان می فهمم که چقدر دوستم دارند. اینها اولین مردان زندگی من بودند . به همین دلیل وقتی بزرگتر شدم هیچ دیدگاه بدی نسبت به مردها نداشتم.  


و امروز می دانم یک زن زنانگی اش را مدیون وجود یک مرد می داند.  یک زن با وجود یک مرد کامل می شود. معنا پیدا می کند، بوی خوش زن می دهد. بیشتر زنان جهان، نفر اول زندگی شان بعد از مادر همیشه یک مرد بوده است، یا پدر یا برادر یا همسر و یا یک دوست. همیشه در کنج دلش، قشنگترین خاطراتش بوی خوش یک مرد را دارد.   

 


هشتم مارس روز جهانی زن است. اگر مردی نبود، زن معنا پیدا نمی کرد. این روز را به تمام مردانی که با گرمای حضورشان، قشنگترین لحظه های زنانگی را برای زنان ساختند و  به تمام زنانی که رنج عشق ، برای عشق استوارترشان کرد  و آموختند در دشواری ها باید زنانه ایستاد، برای عشق باید صبور بود، باید زن بود و پیرامون خود را با وجود معطر خود روح بخش کرد، تبریک میگویم. من با عنوان یک زن در هر نقش که زندگی به من عطا کرده، تا حد ممکن خوش خواهم درخشید. امروز یاد گرفته ام که اگر تکیه گاهی داشتم  ارزش این تکیه گاه را بدانم و اگر روزی هم نبود، فرو نریزم،  زندگی به من آموخت که می بایست هر لحظه آماده باشم برای یک خداحافظی و روشنائی هر سلامی آغاز تیره ی یک خداحافطی خواهد بود، دلخوش باشم به هر سلام اما امیدی به ماندگاری آن نداشته باشم. آنقدر که بدون تکیه گاه ویران نگردم،  آموختم که گاهی جاده ی عشق یک طرفه است. جاده ی یک طرفه اگر چه در رفتن هر آنِ آن مملو از بیم هاست، اما همان عشق در پستی و بلندی های راه تنهایم نخواهد گذاشت. عشق آرمانی برایم خواهد شد برای طی مسیر. آموختم همانند یک آهن گداخته و کوره رفته ، با هر سرما و گرمائی تغییر شکل ندهم. همانی باشم که به آن ایمان داشته ام. 

 آموختم که وقتی کسی در قلبم خانه کرد، با هر کلام سرد، هر رفتار خواسته یا ناخواسته ی ناخوش آیند و هر بی تفاوتی ، او را از قلبم بیرون نکنم، زیرا که قلب من باارزش ترین دارائی من میباشد. آموختم اگر کسی مرا با رفتارهای سرد خود رنجاند ، یا از دوست داشتن زیادش است، و وحشت وابستگی من به او، او را وادار به سردی می کند،‌ پس بدون آنکه بداند بیش از پیش دوستش خواهم داشت ویا از قدرت من وحشت دارد که  بیشتر نیاز به ترحم دارد، و یا درک درستی از زندگی ندارد و باید به او فرصت آموختن داد.   حتی اگر هرگز هیچ چیزی نیاموزد، من پاداش صبوریم را خواهم گرفت.

 

من به عنوان یک زن، یک جنس ظریف، با احساس و با خلقتی پیچیده به زندگی بابت نوع خلقتم مدیونم و با عشق دینم را ادا خواهم کرد ... 

 

هشت مارس روز جهانی زن بر همه مبارک.

متاسفم که هیچ روزی به نام مردان نامیده نشده . شاید به این دلیل که تا بوده ، زنان به دنبال گرفتن حق خود از جامعه دویده اند و هنوز هم به جائی نرسیده اند.  


 


 

این گلهای زیبا را امروز یک نفر برام آورد. اصلا نمی دونست امروز مناسبتی هم دارد . همینجوری آورده بود ... یک هدیه ی بی مناسبتِ با مناسبتِ فوق العاده .

وسعت عشق به اندازه ی دل آدمی است




آن هنگام که دوست داری دلی را مالک شوی رهایش کن
پرنده در قفس زیبا نمی خواند
گرچه برایت تمام لحظه ها را نغمه خوانی کند
بگذار برود...تمام افق ها را بگردد و آواز سر دهد .
صبور باش و رهایش کن
گفته اند : اگر از آن تو باشد باز می گردد و اگرنباشد
یادت باشد قفس ،آفریننده ی عشق نیست

گمان نبر که دانه های رنگارنگ دل ، طبیعت آزاد این پرنده ی زیبا را اسیر تو می کند

می دانم ...می دانم ...که رها کردنش رنج می آفریند
زیرا چه بسیار رهایی ها که به دلتنگی ها و گاه فراموشی ها می انجامد
اما ماندن بی آنکه صادقانه دل سپردنی باشد رنجیست دردناکتر

و در آن زمان که با کمترین خطایی روزنه ا ی در دل قفس باز شود میگریزد
آن هنگام را جه توانی کرد ؟
تو می مانی و این همه روزهایی که رنج برده ای اهلی شدنش را..
رهایش کن ...دوست داشتن را رهایی است که زیبا می کند


پرنده ای که به تمام باغ ها سر می زند
به تمام گل ها عشق می ورزد و
تمام سر شاخه های درختان تنها را لحظه ای میهمان می شود
و از تمام چشمه سارها می نوشد
و حتی می گذارد
شیطنت کودکان، بال او را زخمی کند
آیا نگه داشتنش در قفس تو را شاد میکند؟

ولی
اگر به سویت بازگشت بدان همیشه با تو می ماند
و اگر رفت و دل به باغی دیگر سپرد ، به گلی دیگر
و شاید قفسی دیگر،
پس از آن تو نیست ...بگذار رها باشد..

دوستش بدار
اما گمان نبر که با اسارت ، دلی از آن تو می شود
بگذار مهرورزیدن تو سیرابش کند
اما نگذار قلبت را گِل آلود کند
عشقی بورز که تو را زلال تر و زیباتر می کند

چه کسی گفت که عشق یعنی مالک شدن ؟
عشق یعنی درون قلب دیگری عظمت و جانی دوباره یافتن
وسعت عشق به اندازه ی دل آدمی است

و همیشه عاشق والاتر از معشوق
از عشق زنجیری نساز که وجودی را به اسارت کشد
که ظالم ترینی
نه عاشق ترین

اگر هوای تو دارد باز خواهد گشت
سینه سرخی خواهد شد با ارمغانی از ترانه ها و نغمه های زیبا
که تا همیشه برایت خواهد خواند
بی آنکه هراس از دست دادنی
او را در قفس افکند

و شاید ققنوسی شود که حتی اگر به آتشش افکنی با جانی دوباره
عاشق ترین باشد..

دوست داشتن اتفاقی ساده و زیباست ...مثل تولد یک پروانه

بیشتر از تماشای پروانه ها
مبهوت حس لحظه های تولدش از پیله باش

غلامرضا ملکی 

 


 

اشکال ما آدمها این است که هر کدام به روش خود یکدیگر را دوست داریم، گاهی ظالمانه، گاهی خودخواهانه،گاهی مغرورانه،  گاهی مالکانه و نیز گاهی عمیقا" عاشقانه ...  و چقدر در راه و روشهای خود در نهایت دوست داشتن قلب یک دیگر را می شکنیم و احساس یکدیگر را جریحه دار میکنیم. وقتی پای رفتن پیش می آید تازه به این فکر می افتیم که کجای کار ما اشتباه بود!  رفتن همیشه با یک خداحافظی اتفاق نمی افتد. گاهی رفتن در انبوهی از ماندن و بودن است.  



مناسبت نوشت : 


کاری باید کرد
دیر می‌شود
کاری باید کرد
برف
راه را پوشانده است
باد مثل همیشه نیست
تا هوا روشن است
باید از این ظلمت بیهوده بگذریم
دارد دیر می‌شود
من خواب دیده‌ام
تعلل
سرآغاز تاریکی مطلق است...

«سیدعلی صالحی»

... 



خواستم یک تصویر برفی اضافه کنم، هم عکس پرید و هم تمام نوشته های این قسمت. 


باغ برهنه


زاغی سیاه و خسته به مقراض بالهاش
پیراهن حریر شفق رابرید و رفت
من در حضور باغ برهنه
در لحظه ی عبور شبانگاه
پلک جوانه ها را
آهسته می گشایم و می گویم
آیا
اینان
رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می کنند ؟
در دوردست باغ برهنه

چکاوکی بر شاخه می سراید 
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آن دم جوانه های جوان
باز می شود
بیداری بهار
آغاز می شود

شفیعی کدکنی


بید داخل حیاط خانه ی ما جوانه کرده . چند روز پیش دیدمش و این یعنی باید ... باید ... باید سبز شد!  بگذار روزگار  هر چه می خواهد برگ ریزانت کند. تو ریشه هایت را در خاک نگه دار و زندگی کن و زندگی ببخش. مگذار تازیانه های باد زمستان زندگی، تو را از ریشه هایت جدا کنند. مگذار کوران سخت روزگار شاخه هایت را از تو جدا کند. در سختی زمستان زندگی فراموش نکن، قلبی تپنده در سینه ات جای گرفته ، فقط برای بخشیدن به زندگی . عشق بورز حتی اگر وقعی به عشق تو و عظمتش نمی گذارند. تو عشق بورز به هر چیزی که میدانی لایق است.  او که ارزش عشقت را می داند!  همانی که می نامیمش : یا لطیف 


دیروز یک نفر به شوخی به من گفت : راز شادابی و سرزندگی تو در چیه ؟ من هم به شوخی به اون گفتم:  در عشق 

من بی نهایت عاشقم ... 




این هم بید مجنون ماست که ذکر خیرش بود . خودم هم تعجب کردم امروز!  از جوانه کردن هم گذشته . شده یک بید مجنون درست و حسابی. 

ما آدمها ...



در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بکنم بریزم دور. یک جور انتقام آئینی. ما زنها رسم خوبی داریم . زمانه که سخت می گیرد، شروع   می کنیم به کوتاه کردن ناخن ها، موها، حرفها و رابطه ها.

خاطرات خانه ی ییلاقی - ویرجینیا وولف



کاری که من کردم،  این بود: یک صبح جمعه نشستم و تمام شماره های داخل گوشی را دیلیت (آل) کردم!  حدود پانصد شماره تلفن. بعد از چند روز دوباره  رفتم سراغ خود گوشی و گوشی موبایلم را فلش کردم. تمام اطلاعاتم به اضافه ی تمام نرم افزارها،  پرید. به همین سادگی! حتی گوشی ازمن سوال کرد: آر یو شور؟  و من با غرور هر چه تمام  و اعتماد به نفس کامل گفتم : بله


بعد از دقایقی ، من موندم و یک گوشی خالی خالی ... 


بعد رفتم سراغ کمد لباسم      و چندتائی از لباسهای مخصوص مهمانی رو با آرامش تمام انتخاب کردم و گذاشتم داخل یک ساک دستی و دادمش به یک نفر. یک راه رسیدن به آرامش همین فنگ شوئی کردن ها می باشد. 

البته شاید بهتر بود ملایمت بیشتری به خرج می دادم!    


بعد یک روز دیگر دوباره  نشستم و تا آنجائی که ممکن بود  با تمام کسانی که شماره هاشون رو از دست داده بودم از راه های مختلف تماس گرفتم.  چند روز تمام وقتم را گرفت. که البته شماره ی نجار و نقاش و سرویس کار آیفون ، آرایشگاه  و پزشکان متخصص و ......... برای همیشه از دست رفت! به اضافه ی یک عالمه اس ام اس های قشنگ که یه وقتهائی که بیکار می شدم مرورشان می کردم. تعدادی از شماره ها رو حفظ بودم  . تعدادی از شماره ها رو هم قبل از فلش کردن از روی اس ام اس های هنوز دیلیت نشده پیدا کردم و یه جائی نوشتمش. آفرین به خودم


بماند که چه دست گلهای دیگه ای که به آب ندادم ! 


شاید بهتر بود به جای همه ی این کارها  از همان اول موهایم را از ته ماشین می کردم  

 



دارم می رم به یک سفر کوتاه دو سه روزه . اونجا هم دسترسی به نت دارم . فقط بدترین قسمت سفر بستن چمدانه. کسی حاضره بیاد چمدان من رو برام ببنده ؟  

فعلا  چمدان خالی رو آوردم گذاشتم جلوی چشمم . همیشه هم یا مسواک یادم می ره ببرم یا برس !  شک نکنید که این بار هم قطعا" یادم می ره 



برگشتم . خواستم برای کامنتهای این پست از همه تشکر کنم. تمامش رو با گوشی می خوندم و بهش فکر می کردم و جواب می دادم. امشب پر از حرفم و پر از واژه ... خیلی دوست داشتم می نوشتم ولی چندین شب کم خوابی شدید و سفر و جاده و گشت و گذار و ... بعدش رسیدن و دویدن برای رسیدن دیگه نائی برام باقی نگذاشته . دلم برای تمام وبلاگ هائی که دوستشون دارم تنگ شده. دلم برای دوباره خوندن این کامنت ها هم تنگ شده.کلا" دلم یه عالمه تنگ شده ...   

اینجا رو دوست دارم . برای اینکه اینجا آدمها خود واقعیشون هستند . و من چهر های بی نقاب را عاشقم ...  و صداقت را عاشقم و صمیمیت را عاشقم و بالاتر از همه هر چیزی که رنگ و بوی دوستی دارد .

دنیا نیاز به دوستی و دوست داشتن داره وگرنه همه چیز خودش داره ... 


ممنون از همه    

  

آدمها هر گاه که دوست داشته شوند دوباره کودک می شوند.



همیشه با خود بودن سخت است. بعضی وقتها خودت را جا بگذار و مانند روباهی که با هیچ کس سر دوستی ندارد، روی زمین بند نباش. وقتی آرام شدی به خانه برگرد و خصوصی ترین حرفهایت را به گلدانت بگو.   کوچکترین گلدانها هم راز داران بزرگی هستند.

اردشیر رستمی 


یک گلدان بن سای دارم، بعد از مدتی برگهاش شروع کردند به ریختن. گلدانی که عاشقش هستم. درختچه ی کوچولوی من... یکی گفت: این یک درخت پرتقال است و الان فصل زمستان است و طبیعی است که برگریزی داشته باشد، نگران نباش حالش خوب می شود. یکی گفت بن سای خیلی حساس است، اگر صاحبش ناراحت باشد شروع می کند به برگ ریزی. تمام این مدت آنقدر قربان صدقه اش رفته ام و هرکاری که لازم بوده برای یک گیاه انجام دهم انجام داده ام، تا اینکه امروز دیدم دوتا جوانه ی کوچک از کنار یکی از شاخه هایش دارد سبز می شود. 



من خیلی خوشحالم که یک روزی هست که اسمش را گذاشتند ولنتاین.  مال هر جائی که می خواهد باشد، ریشه اش از هر کجا که می خواهد باشد،  مهم این است که خیلی چیزهای خوب را به ما یادآوری می کند و وادارمان می کند حرفهای قشنگ به هم بزنیم. یادمان می آورد که باید دوست داشته باشیم ... کسی را ... تا در چنین روزی به او بگوئیم : دوستت دارم . 

دوستی به من زنگ زد و گفت: زنگ زدم از همون حرفهائی که بقیه دارند به هم می گویند به تو بگویم. من که گوشم این روزها پر شده از بالا رفتن قیمت سکه و ارز و بقیه ی چیزها . انتظار داشتم صحبتش در همین حواشی باشد.  گفتم: نمی دانم در مورد چی؟ گفت : هپی چی چی ؟؟  منفجر شدم از خنده. کسی بود که انتظار شنیدن این حرف را از او نداشتم.  آنقدر دور از انتظارم بود که فکر میکنم فریاد زدم : وااااای مرسی ... هپی ولنتاین!

 

من این روزها از «خودم»  گله دارم. گاهی لازم است روباه شد. لازم است یک جائی خود را گم و گور کرد. از خودم گله دارم به خیلی ها که دوستشان داشتم از این هپی ها نگفتم. 


روز عشق ایرانی ها هم قابل احترام است. فقط ایرانی های عزیز مطمئن شوند بیست و نهم بهمن است یا پنجم اسفند، بعد دیگران را تشویق کنند برای بزرگداشت چنین روزی و ما را مطلع کنند تا از این هپی ها برای کسانی که دوستشان داریم ... خیلی دوستشان داریم، بفرستیم. 


بیا تا آخر دنیا راه برویم 

بی هیچ مقصدی 

برویم و هیچوقت نرسیم 

و مسیر برایمان یک خاطره سبز باشد

و هر گام بهتر از گام قبلی 

آنقدر که نیازی به برگشتن و مرور گام های قبلی نباشد

بیا به دنیا ثابت کنیم که دو خط موازی 

رویای سبزی ساختند 

که نیازی به رسیدن نداشت


که همه ی انسانها یک خط موازی هستند 

و هیچ خط موازی به خط موازی دیگری نخواهد رسید



.....

«آدمها هر گاه که دوست داشته شوند دوباره کودک می شوند»  . اردشیر رستمی



بعد نوشت :

کاش جای اون گلدون توی خونتون بودم ، نه به این دلیل که براتون عزیزه ، به این دلیل که شما رو با برگ هاش خوشحال میکنه، اونقدر برگ در می آوردم که همه ی غصه هاتون فراموشتون بشه .


این یک کامنت خصوصی از طرف یک دوسته....

مرسی دوست خوب ...  چی می تونم بگم که شایسته ی این مهربانی باشه؟ 



این هم بن سای کوچولوی ما 

معصومیت انسانی


ما به چشمانمان بسیار بدهکاریم برای تمام بغض های شکسته ای که هفت دریا را پر کردند و  به قلبمان برای شکستن و فرو ریختن هزار باره اش بخاطر تمام دوست داشتنهایمان. ما شاید حتی، گاهی  به خودمان بدهکاریم بابت تمام عشق هایمان. ما به خود بدهکار خواهیم بود تا روزی که زیر خروارها خاک شاید آسوده آرمیدیم.  زیرا که شاید عشق بزرگترین ستم بود که بر خود روا داشتیم  و یقینا" اعتماد به زمان ، بزرگترین خیانتی بود که بر خود کردیم. و زمان چه زیرکانه فریبمان داد، خیال کردیم موفق شدیم که فراموش کنیم، گمان کردیم زمان یک مشت عادت به خوردمان داد و  آرام گرفتیم. اما زخمهایی که بر روحمان باقی ماند همواره در ستیز با بازی های زیرکانه زمان پیروز شد و بسیاری مواقع زمان را مغلوب کرد. زخمهائی که بر ما تا ابد به یادگار ماند. 


اما می توانستیم مثل یک مجسمه سنگی فقط یک گوشه ای ایستاده و در سکوت و بی تفاوتی نگاه کنیم.  می توانستیم از سنگ باشیم با دو چشم شیشه ای ثابت و خیره، با دستانی سرد و یک شکل، با کالبدی تهی از قلب و به زندگی خیره بمانیم و  همواره رهگذران فقط زیبائیمان را  تحسین کنند. اما انسان بودن یعنی هر بار با عشق های سترگ زخمی بر قلب خود به یادگار گذاشتن. شاید این بدهکاری رمز ماندگاری انسانها باشد.


...


ما به خود بدهکاریم که در جائی ، که جای ما نبود ماندیم، نه همیشه از روی ضعف و ناتوانی، بلکه بسیاری از مواقع جائی برای عصیان وجود نداشت. ما بابت تمام سکوت ها و رنج ها و دردهائی که تحمل کردیم، بنا به مصلحت و یا به تصور غلط حفظ آرامش ظاهری، به خودمان بدهکاریم. شان انسانی مان خدشه دار شد و ماندیم که به دیگران ثابت کنیم، همه چیز مثل همیشه ایده ال ماست. ماندیم و برای خود یک بیگانه شدیم، خود را گم کردیم. و بیشتر مواقع شدیم چیزی که نمی خواستیم باشیم.


اما قانون ماندگاری نیز گاهی در عصیان است.  گاهی شرط انسان ماندن در  عصیان کردن * است، عصیان در مقابل هر چیزی که ما را به ناامیدی می کشاند، عصیان در مقابل چیزهائی که ما را از خود دور می کند و ما را با خود بیگانه می سازد و در این عصیان زخم برداشتن و دست یافتن به امید و برای اثبات انسانیت. عصیان در برابر  اهانت به فهم و شعور ما. اما ما یا ضعیف بودیم که توانائی تغییر را نداشتیم و یا آنقدر اعتماد به نفسمان را نابود  کرده بودند که به قدرت های خود ایمان نداشتیم و یا ایثار گونه ماندیم، تا خود را قربانی دیگران کنیم.


ما همیشه به خود بدهکاریم ...


* فکر کردن دلیل بودن نیست. من عصیان می کنم پس هستم. انسانی که معترض نباشد انسان نیست «آلبرکامو»

  

جنس ضعیف ...


من یک زنم ، جنس دوم، جنس ضعیف، موجودی که تصور می شود مغزش از جنس مخالفش کوچکتر است. قلبی دارد  به وسعت تمام وجودش که دوست می دارد، عاشق می شود، می شکند، می بخشد، و باز هم دوست خواهد داشت و عاشق خواهد ماند. من یک زنم که قادر است بزرگترین احساسات و عمیق ترین و ناب ترین عشقها را در دلش بپروراند بدون  هیچ انتظاری، و در عشق هایش سراپا ایثار باشد. موقعتیش، فرصت هایش، آرامشش، امنیتش و ... را به خطر می اندازد برای کسی یا کسانی که دوستشان دارد. من یک زنم ، جنس دوم، جنس ضعیف، کسی که می بخشد، تمام کسانی را که قلبش را می شکنند و به خاطر عظمت عشقش از صمیم دلش برای آرامش و سلامتیشان دعا می کند .من یک زنم، کسی که در تاریکی شب و خلوتی یک کوچه در روز از بیم مزاحمتهای خیابانی امنیتش همیشه در خطر است، کسی که اگر چه قادر نیست گاهی در یک شیشه خیارشور را باز کند اما می تواند تا مرز مردن، یک موجود زنده به دنیا هدیه دهد. و زمانیکه این هدیه ی کوچولوی دوست داشتنی را می بیند لبخند می زند و تمام دردهایش را فراموش میکند و تا آخرین نفس عاشق باقی می ماند. می تواند از یک مرد برای خود، خدای روی زمینی بسازد و دلخوش این باشد که در اندوهبارترین لحظه های زندگی شانه ای قوی خواهد داشت برای تکیه کردن و باز ادامه دادن ... همان مردی که گاهی پرده های اطاق را محکم می کشد که نکند کسی از فاصله های دور اندام او را ببیند و نام آن را غیرت می گذارد،  آخر یک زن هنوز نمی داند که تمام دارائی او اندام اوست و اگر روزی در معرض نگاه بیگانه ای قرار گرفت ، یعنی تمام هستی اش را به باد داده است. یک زن نمی داند که روحش مسئله ی مهمی نیست در هستی اش.  و یک زن نمی داند که دوست داشتن، بهترین دلیل نادانی ست برای کسی که جنس ضعیف می نامندش، و یک زن نمی داند که نیروی عظیم عشق هایش در کجای کائنات نگه داشته خواهد شد ، شاید برای یک روز مبادا!   


من یک زنم همانی که سیبی را از درخت چیدم و گناه بوجود آمد.


من یک زنم خالق گناه، فرشته ی گناه، نادان ، دیوانه ، ضعیف  و عاشق .


بعد نوشت : سکوت رساترین فریاد یک زن است. وقتی شروع به نادیده گرفتن کسی می کند، این نشان می دهد که واقعا" صدمه دیده است.

...


کسی چه می داند شاید این جهان ، جهنم سیاره ی دیگری است .

«کافکا»


من دلم برای کلماتی از جنس ِ روشن ِ بوسه لک زده است.



به پایان رسیدیم
اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز،
ببخشای ای روشن عشق بر ما،
ببخشای!

ببخشای اگر صبح را
به مهمانی کوچه دعوت نکردیم،
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست،
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی صنوبر خبر نیست.

شفیعی کدکنی


ایمان بیاوریم به پرواز یک پرنده، به طلوع آفتاب، به تغییر یک فصل، به آواز یک پرنده، به لبخند یک رهگذر، به گرمای یک دست، به حضور یک دوست. ایمان بیاوریم به عشق ...  آسمانمان خاکستری، هوایمان آلوده، روحمان خسته، دلهایمان شکسته، ایمانمان به عدالت از میان رفته، اعتمادمان به صداقت بی رنگ شده،  اما هنوز همراهی یک رهگذر تا مسیری، لبخندی، کلامی، عشق پنهانی در نگاهی، تپش های عاشقانه ی قلبی، چشمان تب آلود و سرشار از اشک دلتنگی، هنوز دوستت دارم های خاموش از سر مصلحت، از سر غرور، از سر فراموشی، هنوز سنگینی لحظه های انتظار غرق در امید، هنوز رویاها، هنوز سلام های گرم همراه با نگاه های مشتاق، بودن های زندگی ساز، حضور یک دوست، حضور گاه گاه یک دوست، هنوز ........ هنوز، بهانه هایی هست برای زندگی! هنوز بهانه هایی هست برای یک لبخند عمیق، برای یک پرواز، برای یک گرما، برای یک بودن ...