فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

به نام او که برایم مهربانترین است ...


قهر نکن عزیز من

همیشه که عشق

پشت پنجره هامان شادمانی نمی کند

گاهی هم باد

شکوفه های آلوچه را می لرزاند

دنیا همیشه زیبا نیست


بلند شو عزیز من

برایت یک سبد گل نرگس آورده ام

با قصه ی آدمها روی پل

آدم ها روی پل راه می روند

آدم ها روی پل خیلی خوشحال آواز می خوانند

آدم ها روی پل می ترسند

و بعد آدمها

روی پل

می میرند ...

«ویسلاوا شیمبورسکا» 


همیشه که عشق پشت پنجره هایمان شادمانی نمی کند!  گاهی هم باد شکوفه های آلوچه را می لرزاند ... آری زندگی همیشه زیبا نیست!  زندگی دو رو دارد، یک رو تماشای شیرین خوشبختی انسانها،  لمس عاشقانه ی دانه های باران، قدم زدن روی جدول خیابانها، لذت بردن از خنده های شیرین کودکی معصوم و دوست داشنی، دست گرم و مهربانی که تمام اندوه آدمی را می کاهد، دقایق با  عزیزی بودن، نگاهی که در آن رها می شوی از هر بود و نبود، شادی  های بی پایان  به حقیقت پیوستن یک آرزو،  زندگی بدون درد، بدون رنج، بدون فقر، بدون دلتنگی و ... و روی دیگرش تماما" سیاه، نه مثل شب زیبا با ماه و ستارگان نورانی ،  بلکه یک سیاه زشت نفرت انگیز.آنگاه که در آرزوی داشتن چیزی هستی و دور است و چیزی را که نمی خواهی همراه با هوا در وجودت جاریست ، هوائی که سنگینی حجمش خفقان آورست. انسانهائی که حقیرانه فریبت می دهند و در پس لبخندهای متظاهرانه شان و آغوش یخ زده شان، افکارشان در حال کشیدن نقشه های پلیدانه است. می فهمی و می گذری و در دلت به تمام این حقارت ها می خندی!  از اینکه نادان تصور شده ای خنده ات می گیرد و آنان را به حال خود رها می کنی و گاهی  نسبت به آنها حس ترحم داری ...

نیمه ی روشن زندگی، لحظه ای زودگذر است و مانند شهابی پرنور، تا ردش را دنبال کنی محو شده است و  خاطره ای از آن باقی خواهد ماند. نیمه ی تاریک زندگی، پر از پیچ و خم های مبهم و غیرقابل درک است. توان، اراده، گذشت و گاهی بی خیالی می خواهد.   و در استیصال تمام تنها  مرهم تنهائی و دلتنگی آغوش مهربان خداوند است. آغوشی که هیچ وقت دریغ نخواهد شد. آنگاه که خود را کودکی بی پناه و گم شده در آشفته بازار زندگی یافتی، تنها اوست که آرام آرام تو را خواهد رساند به آرامشی عمیق و آسمانی.

 

گاهی دلت می خواهد خدا را بکشی روی زمین و روبروی خودت بنشانی و خیلی ساده و خیلی معمولی، چشم در چشم او،  به او بگوئی ببین زندگی روی زمین چقدر سخت است ...


پ ن : دیشب پشه اومد تو اتاقم منو نیش زد یه گوشه گیرش آوردم ،اومدم بکشمش بهم گفت: بابا!

یه کمی فکر کردم، دیدم راست میگه خون من تو رگاشه، بغلش کردم تا صبح دوتائی باهم گریه کردیم.

پسرخاله ی کلاه قرمزی


یکی از معدود برنامه های خوب تلویزیون ایران .


دیوانه ای کوچک با دست هائی بخشنده به نام «زن»

 

 

کامنت دوست عزیز را عینا" اینجا اضافه می کنم :

سلام پرنیان مهربانی ها

با تشکر از شما و همه دوستدارانت فکر کنم مناسب است بهترین ها را انتخاب کنیم:
با سپاس از باغ بلور و مسافر که درخواست کردند که بغیر از آنان نفرات دیگری در مسابقه قرار گیرند بنظر من :

نفر اول: پرنیان دل آرام
نفر دوم : مهر باران
نفر سوم:آفتاب

پی نوشت 1: به همه مادران عزیز بابت داشتن این فرزندان با احساس و مهربان تبریک میگویم
پی نوشت 2: از همه دوستدارنت بابت پذیرش پیشنهادم و ارائه اینهمه جملات زیبا و قشنگ سپاسگزارم



دوستان عزیزم بابت تاخیر پوزش مرا بپذیرید. من تمام کامنت های خوب شما را ثبت کردم. انتخاب بهترین کامنت با من نیست.  تمام این کامنت ها را دوست دارم و هیچوقت نمی توانم بین آنها یکی را به عنوان بهترین انتخاب کنم . بنابراین هر کدام از شما به یکی از دوستان خود رای بدهید و یا کامنت عمومی بگذارید  یا در صورت عدم تمایل خصوصی اش کنید (در قسمت تماس بامن). بعد از اینکه برنده مشخص شد، شخص انتخاب شده لطف خواهد کرد و یک شماره حساب به من خواهد داد. از دوست عزیزی که این ایده را دادند سپاسگزارم

ممنون 



چه می شود گفت؟! باز تکرار کلماتی که تکراری نمی شود، یعنی حال و هوایش تکراری نیست، خیلی چیزها عادت نمی شود، عشق های شگرف هم عادت نمی شود، بعضی از دردها هم عادت نمی شود. بسیاری اوقات، زمان هم نه تنها برایت کاری نمی کند که شدت و عمق رنجهایت را بیشتر می کند. با دردهایت این طرف و آن طرف می روی و با خودت به هر کجا می کشانی بدون آنکه کسی از رازهایت خبر داشته باشد. شادی هایت گاهی فقط مال خودت است و باید در گنجینه ای محفوظ از آنها نگهداری کنی. گاهی آشپزی برایت بیهوده ترین کار دنیاست، یک مشت سبزیجات کنسرو شده را از سر بی حوصله گی در روغن زیتون و سویا سس و طعم دهنده های مسخره ی دیگر هم می زنی و دور از چشم دیگران محکم می کوبی روی میز، زمانی نیز پردردسرترین غذا را با زیباترین احساسات درست می کنی و زیر لب آوازی می خوانی و با یک تزئین زیبا می گذاری بر روی میز و بارها بشقاب ها و ظروف غذا را با وسواس مرتب می کنی. گاهی برای تهیه یک سالاد متنوع و لذیذ تا مسیری دور می روی و با خرید یک دسته کوچک کاهوی فرانسوی به خودت و میز شام و ناهارت یک حال اساسی می دهی. گاهی با یک شیشه ترشی بهروز سر وته کار را جمع می کنی. گاهی یکی یکی میزهای خانه ات را با وسواس و دقت گردگیری می کنی و در حالیکه ترانه ی دوست داشتنیت را زمزمه می کنی تمام خانه را جارو می کشی، گاهی هم با لگد زدن بالشی و پرتاب آن به چندین متر آن طرف تر خستگی های روحیت را بر سر و روی بالش بی زبان خالی میکنی. گاهی به بهانه ی خستگی می روی به تخت و سر در بالشت اشک می ریزی و بعد بالشت را پشت و رو می کنی و مثل یک هنرپیشه، بلند می شوی یک ترانه ی والس می گذاری و موهای درهمت را پشت سر جمع و با یک رژ لب لبهایت را رنگین میکنی و از این سمت خانه به آن سمت خانه قدم می زنی و قابهای روی دیوار را صاف می کنی و لبخند می زنی... و سعی میکنی در این لحظات هرگز به عمق چشمهایت در آینه خیره نشوی ... بازی می کنی و به بازی می گیری و اندوهت را تا درونی ترین لایه هایت پنهان می کنی تا باشد برای بعد و قبل از هر کسی از فریب دادن خودت بیشتر به رضایت می رسی. گاهی خستگی هایت وادارت می کنند یک لیوان را با شدت بکوبی کف آشپزخانه و بایک لبخند پیروزمندانه، با یک حس انتقام جوئی پیروزمندانه در میان خورده شیشه ها خودت را به یک فنجان قهوی تلخ بدون شیر و شکر مهمان می کنی و با نوک کفشت با شیشه های خرد شده روز زمین بازی میکنی و این درست زمانیست که دیگر حتی بغضت هم نخواهد ترکید، اشکی هم نخواهی ریخت ... سخت شده ای ... سخت!

زمانی هم می رسد که خستگی تو را به پوچی عمیقی رسانده است، بدجوری انتقام میگیری، خطرناک انتقام میگیری. پشت پا می زنی ، وحشی می شوی و ...


و زمانی دیگر خیلی راحت می بخشی و حتی فراموش میکنی.


گاهی دلت برای خودت می سوزد، برای استیصالی که در آن قرار داری بغضت می گیرد و راهی برای فرار نمی یابی، جامعه زور میگوید، قانون عادلانه برخورد نمی کند، اختیار پوششت را نداری، در بسیاری از مکانهای شهر امنیت نداری، نگاه چپ و راست مردم را تحمل می کنی، متلک های حقیرانه ساعتی از روزت را خراب میکند و یک وقتهائی هم در دلت به کوچکی آدمها می خندی ... گاهی نیز برای لحظه های عاشقانه ی زندگیت خدا را در آغوش میگیری و با چشمانی پر از اشک روی ماهش را می بوسی. می دانی که باید بجنگی، در سرزمینی که برای رسیدن به حق انسانیت تنها چاره جنگیدن است. گاهی جنگ نرم، گاهی هم خط و نشان اساسی و چنگالهایت را حتی تیز می کنی برای چیزی که ناجوانمردانه تو را به عصیان کشانده است. گاهی هم صبوری میکنی و به شکستن یک لیوان و پرت کردن یک بالش و سکوت اکتفا می کنی تا آرامش خودت و خانواده ات خدشه دار نگردد.


گاهی می روی و به مناسبتی و یا حتی بدون مناسبتی برای خودت یک هدیه ای می خری و از خودت برای تمام چیزهای ارزشمندی که در درونت وجود دارد و هیچ کس به جز خودت به آن واقف نیست سپاسگزاری می کنی. گاهی نیز از گرفتن یک کادو از دیگری اصلا" خوشحال نمی شوی، چون احساس می کنی داری معامله می شوی، گاهی گرفتن یک شاخه گل آنچنان دیوانه ات می کند که طرف مقابلت مبهوت حرکاتت می شود. گاهی هم با گرفتن هدیه ای که مدتها در آرزوی داشتنش بوده ای مثل بچه ها بالا و پائین می پری. گاهی دیده نمی شوی، حس نمی شوی، لمس نمی شوی، گاهی احساساتت نیاز به ترجمه و تفسیر دارد و این تو را به ژرفنای ناامیدی می کشاند، بعد دوباره آرام آرام خود را به بیرون می کشی و یاد جملاتی می افتی که میگوید: تو ببخش، تو هدیه کن، تو دوست داشته باش ... و ادامه می دهی با همان آرمانهای شگفت انگیز خودت ... و در سکوت عاشق می مانی و از دوست داشتنهایت در خیال به زیباترین مکانهای کائنات با بالهای گشوده پرواز می کنی و تمام این احوالات را هیچ کس نخواهد دانست ... هیچ کس هیچ چیزی نخواهد دانست ...


و زمانی به جای اعتراض ، دیگر سکوت می کنی، آن جاست که اوضاع خراب می شود. دیگر برگشتی در کار نیست، دیگر هیچ چیزی تو را به جایی که در گذشته در آن بودی برنخواهد گرداند. وقتی ست که چیزهائی که بارها ترک برداشته است برای همیشه شکسته است. تو دیگر توانی برای بازگشتن نداری و اعتقادی نیز ...


فقط مثل یک هنرپیشه زندگیت را بازی می کنی ...


گاهی آرام قدم برمی داری و آرام نگاه می کنی در حالیکه در درون تو کودکیست که آرام و قرار ندارد، بالا و پائین می پرد و از در و دیوار بالا می رود. شاید کسی آن شیطنت را در عمق چشمانت بخواند، شاید هم مثل بیشتر وقتها دیده نشوی و از این دیده نشدن راضی تر خواهی بود.

این ها همه دیوانگی زنانه است. ببخشیدش این موجود کوچک و پیچیده را با تمام دیوانگی هایش ... همین دیوانه ی کوچک قلبی دارد به وسعت یک عشق لایتناهی. کسی که همواره تمام احساسات نابش در کف دو دست زنانه اش می باشد برای تقدیم کردن به کسانی که دوستشان دارد، نادیده شدن توسط کسی که خیلی دوستش دارد قلبش را به درد می آورد. قلب این دیوانه ی کوچک با عشق می تپد. کارش، شغلش، موقعیت اجتماعی اش، پولش و چیزهائی شبیه اینها همیشه در مرتبه ی دوم است. اگر غیر از این باشد باید در زنانگی اش شک کرد.

این متن تقدیم به زنان عزیزی که بارها به خاطر زن بودنشان شکستند، به اوج رسیدند، بزرگ شدندو بزرگ کردند و همینطور تقدیم به مردان عزیزی که در کنج دلشان ستاره ی عشقی از زنی همواره می درخشد.

مادری ... خواهری ... همسری .... فرزندی ... دوستی ...


اگر سالی دوبار به مناسبت روز زن و گاهی نیز به مناسبتهای دیگر پستهائی زنانه می نویسم، هیچ وقت برای پر رنگ تر کردن جنس خودم نیست. من یک زنم که می نویسم، با یک دنیا احساس زنانه . قطعا" اگر در زندگی بعدی مرد باشم ، مردانه خواهم نوشت. 


و اگر ماه مرد بود

دل هیچ اقیانوسی

در تلاطم جزر و مد نمی افتاد

و اگر خورشید

اندام زنانه اش را عریان نمی کرد

کدامین آفتابگردان

سوی چشمش را

بر کشیدگی خط چشم آفتاب کش می داد!

و حتی وقتی برای انسانها

کلمه ی «زندگی»

با حروف «زن» آغاز می شود

دیگر این ملامت ما چیست

که چرا آدم

از دست حوا سیب خورد!

حبیب صلحی زاده



پ ن :

سلام دوستان 
روز مادر و روز زن و روز معلم به همه شما مبارک
پیشنهاد می کنم

«زیباترین جمله ای که با مادر می سازید را بیان کنید»

و  مبلغ پنجاه هزار تومان برای خرید کتاب هدیه بگیرید

مهلت هم تا عصر روز جمعه

«یک دوست»

گفتی: بیا زندگی خیلی زیباست ... دویدم !



چه اوقات سختی که بر من گذشت!
گواهِ دلِ ریشِ من، ماه بود!
دمی شک نکردیم به شاه‌راه‌ها ،
دریغا که بی‌راهه‌ها راه بود!

حسین پناهی 



همیشه یک چیزی هست که شاهد اندوه انسانها باشد. یک چیزی عظیم و شگفت انگیز و ناشناخته.   هر گاه دلتنگ شدی برو بنشین زیر سقف آسمان و برای ماه حرف بزن. او می فهمد تو چه می گوئی. یک حضور انبوه و پر رمز و راز درسکوت ...


ماه امشب هم عجیب زیباست . آیا امشب صدای من به گوشش خواهد رسید؟ امشب حرفهای زیادی دارم با او ...  حرفهائی که شاید او بفهمد ... شاید که فقط او بفهمد ... 



و حسین پناهی از زبان خودش : 


در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روز ها میلیون ها مشغله دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها،از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها،از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دل مشغولی شیرین ساعات بیداریم بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر میشدم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توفعم را بالا برد!توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه،در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر جه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم. .
این روز ها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند!تلاش میکنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان،آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیر ضمن تشکر و سپاس از همه همنوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم.
جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم.در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" بودن نعمتیست که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست!فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما،هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد!منظومه ها می چرخند و مارا با خود می چرخانند.
ما،در هیئت پروانه هستی با همه توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ی چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو میکنیم!به نظر میرسد انسان اسانسورچی فقیری است که چزخ تراکتور می دزدد! البته به نظر میرسد! ... تا نظر شما چه باشد؟
حسین پناهی

خدایت بودم و تو را آفریدم تا سجده کنم در کنارت





نگاه کن، پرندگان زمستانی،

چگونه در دل من خود را گرم می کنند

و ماه نیمه ، در طراوت روحم ، نیم دیگر خود را می جوید

ببین چگونه تو را دوست دارم

که آفتاب یخ زده در رگ هایم می خزد

و در حرارت خونم پناهی می جوید.

شمس لنگرودی


از دست دادن هر انسانی که دوست داریم رنج مطلق است. با اینکه می دانیم مالک یکدیگر نیستیم و می دانیم  رهگذرانی هستیم که دیر یا زود با یکدیگر باید خداحافظی کنیم و می دانیم با گذشت زمان هر کداممان چقدر تغییر میکنیم و این تغییرات فاصله هایی گاها" تلخ ایجاد میکند اما از تصور داشتن یکدیگر به وجد می آئیم و احساس شادمانی میکنیم.  به هم تکیه می کنیم و تنهائی هایمان با داشتن یکدیگر رنگ می بازد، و عاقبت در نقطه ی جدائی ناگهان فرو می ریزیم.   

انسانی با عشقی که خلق می کند خدائی بر روی زمین برای خودش بوجود می آورد و با پرستشش به عبودیت می رسد و در نهایت بندگی یک روز خدایش را از دست می دهد و  می شکند و فرو می ریزد. این روح سرگشته  و بی قرار انسان است که اینگونه می طلبد، روح سکون و توقف را نمی پذیرد ، زیرا در این اوج و فرودهاست که پرواز را می آموزد. اگر غیر از این باشد انسان با جماد هیچ تفاوتی نخواهد داشت. 

و چه زیباست لحظه های دوست داشتن و اوج روح و لحظه های نورانی زندگی. اگر چه لحظه ی فراق و بعد از آن تلخی دردناکی به همراه  خواهد داشت. تصور اینکه هر چیزی در زندگی موقتی است بسیار ناخوش آیند است.  اما با رسیدن به این باور همانطور که در زمان حال از لحظات خوش لذت می بریم  به مرور نسبت به ناملایمت های زندگی قوی تر خواهیم شد.   

 « آنچه که نفی می کنی تو را شکست می دهد، آنچه که قبول می کنی تو را تغییر می دهد - کارل گوستاو یونگ»   


و شاید به گفته ی نویسنده ای :

این تجربه ی واقعی آزادی است : داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی!


فردا را که اگر قرار است نباشی با دنیای رنج هایش، اینک می سپارم به همان فردا ... همین که امروز هستی همه چیز برایم زیباست.  و امروز آفتابی یخ زده در خون گرمم  شعله ور خواهد شد و پرندگان سرما زده به قلب من پناه خواهند آورد.  فردا هم بماند برای فردا ... 




پ ن 1 : در جاده با خانم جوانی که در این سفر همراهم بود در حال رانندگی بودم. شالش سر خورد و روی شانه هایش افتاد . نزدیکی های قم یک ماشین با دو سرنشین آقا و یک خانم  از کنار ما رد می شدند، خانم سرش را از پنجره بیرون کرد  و به همراه من ناسزائی گفت .  همراهم به من گفت: شنیدی چی گفت؟ گفتم: اهمیت نده.  جلوی ما در حرکت بودند نزدیک به یک کیلومتر که رفتیم جلوتر، همان خانم یک کیسه نایلون پر از آشغال پوست پرتقال و سیب و ... از پنجره پرت کرد توی جاده . من وهمراهم با تعجب به هم نگاه کردیم ... 

اگر چه تعجبی نداشت!


پ ن 2 : چند شب پیش متن پست قبلی «هدیه ای به وسعت یک قلب» را به طور کاملا" اتفاقی در صفحه ای در اینترنت خواندم . این متن تقدیم شده بود به خانم عسل بدیعی . با دیدن لغت به لغت این متن در آن صفحه متعجب شدم و بیشتر اینکه  زیر آن نوشته شده بود : با احترام نیوشا ضیغمی.  تعجب کردم ولی دلخور نشدم. اما با دوستان عزیزم که درمیان گذاشتم این حرکت را تقبیح کردند و از من خواستند واکنش نشان بدهم. نمی دانم باید خوشحال باشم که متنی را که نوشته ام ارزش کپی برداری داشته است و یا ناراحت باشم که نه فقط متن من ، بلکه تمام نوشته های دیگران به راحتی توسط کسانی دیگر کپی برداری می شود بدون ذکر منبع. 

خانم ضیغمی، هنرمند عزیز شاید افرادی باشند که نسبت به نوشته ها ویا اشعار خود تعصب داشته باشند و حتی احساس کنند این متن ها و اشعار مانند فرزندان آنان هستند . لطفا" منبعد سعی کنید با ذکر منبع درجای دیگر بازنویسی کنید. اجازه دهید این فرهنگ زیبا به شکل یک عادت و یک اصل اخلاقی توسط شما که هنرمند و چهره ای سرشناس هستید درآید.  و نیز رسم امانت داری عادتی شود میان مردم . ممنون

هدیه ای به وسعت یک قلب



وقتی می گویم دوستت دارم،
به دستانم نگاه نکن!
اینکه می گویند...
قلب هر انسانی به اندازۀ مشت خودش است،
حقیقت ندارد!
لااقل وقتی پای عشق در میان باشد،
محبت توی یک مشت جا نمی شود
امیر ساقریچی


قلب هنرپیشه ی جوانی که در این روزهای اخیر از دنیا رفت به یکی از آشنایان پیوند خورد. خدا را شکر حالش خوب است.  اما وقتی در چنین شرایطی هم هدیه دهنده را می شناسی و هم هدیه گیرنده، کمی پذیرش این قضیه دشوار می شود.  زنی جوان و زیبا که سرشار از زندگی بود ناگهان از دنیا می رود و مردی که مشتاق زندگیست و خانواده ی او مدتهاست نگران سلامتیش هستند با قلب او زنده می ماند. 

تصور کردم قلبی در سینه ی ما بتپد که متعلق به دیگریست. به انسانی با یک دنیا عشق و آرزو و امید. چه احساسی وجود خواهد داشت ؟   کمی سخت است!  

قلب به شکل یک 5 وارونه . عضوی که با یک هیجان آنچنان به تپش می افتد که فکر می کنی هر آن از توی دهانت به بیرون پرتاب می شود. قسمتی از وجود که وقتی می شکنی، صدای خرد شدن آن را با تمام وجودت می شنوی، وقتی دلتنگی احساس می کنی در ققسه ی سینه ات مچاله شده، با ترس ، با عشق ، با دوست داشتن ، با شنیدن یک صدای دوست داشتنی ، با دیدن سایه ی یک نفر، با استشماش بوی عطر تن یک آشنا، با پایان یافتن یک دلتنگی، با یک دیدار، با یک بوسه، با یک بغض، با گفتن یک جمله ی : دوستت دارم و ... شروع می کند به تپیدنهای عجیب ... 


آری !  از قلبهایمان خوب نگهداری کنیم شاید روزی در سینه ی دیگری تپید.  قلبی که آنقدر روح دارد که با هر تپشش، دنیایی از احساس را از آدمی به آدمی منتقل می کند. حتی در سکوت،  در فاصله،  در نگاهی در تلاش برای وانمود به یک بی تفاوتی ...

قلبها معجزه های بشریت هستند.  ابزاری برای رسیدن به تعالی، اوج، عظمت و بی وزنی ...

شاید بگوئی عشق، احمقانه ترین خودآزاری دنیاست. اما تا عشق نباشد دلتنگی نیست، تا دلتنگی نباشد، امید به دیداری نیست، تا امید به دیدار نباشد امید به فردائی نیست. 

و من میدانم فردا روزیست که در کنار هم قرار خواهیم گرفت. حتی اگر در دنیای دیگری باشد! 


...


اگر روزی قلب مرا خواستید هدیه بگیرید، یادتان باشد بارها با شنیدن صدائی، بانگاهی، با دلهره ای، با دیداری از سرعت مجاز خارج شده است، بدون آنکه مستوجب جریمه ای باشد ...

هزار بار شکسته است، با اندوهی، با نبودن، نداشتن، با سردی ها، با بی تفاوتی ها، با ستم ها، با بی عدالتی ها ، با قضاوتهاو بدون نیاز به وصله ای ... 

 

قلبی که از آن بسیار کار کشیده شده است ، اما سرشار از عشق است.

شاید هم به دردتان خورد... 


آرزو می کنم قلبتان سالم و تپنده همراه با شگرف ترین عشقها سالهای بسیاری در سینه تان بتپد. نه هدیه ای بگیرید و نه هدیه ای بدهید، ولی آرزو می کنم یک دنیا احساس ناب و تمام نشدنی از یک قلب مهربان، از انسانی دوست داشتنی برای تمام عمرتان هدیه بگیرید.  


به سلامتی اونائی که ...


زندگی خاطره ی روشنی از یک لبخند
رویِ لب هایِ تو
در مرحله ای از رویاست!
چینشِ هندسیِ
پیکره ی یک شعرست
علمِ معماریِ ناممکنِ قصری زیباست!
زندگی ساده ترین ترجمه ی دلتنگی ست
وقتی اندازه ی یک ثانیه
از من دوری!
زدنِ پلک و
همان فاصله ی کوتاهی ست
که به چشمِ منِ عاشق شده سالی نوری!
زندگی عطرِ گریبانِ تو باشد
در باد
که شب و خانه
به او یکسره می پردازند
فرصتی نو
که خدایانِ طبیعت هر سال
جمله از گردشِ این رایحه گل می سازند!
زندگی لمسِ رسیدن به تو
پیش از فرداست!
فرصتِ کشفِ دلیرانه ی
شب بیداری!
شوقِ بارنده ترین چشمِ غنی از باران
که ز خاکِ قدمت تازه شود پنداری!
برقِ چشمانِ تو...
تابنده تر از اخترها
هرمِ آغوشِ تو...
سوزنده تر از خورشید است
رهنِ سجاده یِ ابریشمیِ گیسویت
فرصتِ مغتنمِ زندگیِ جاوید است!
 بوسه ات رختِ عزا از تنِ شب می گیرد
خلسه... یک ثانیه از...
نعمتِ بودن با توست!
صحبتِ مهر و محبت به میان آوردن
لذتِ واقعیِ لطفِ سرودن با توست!
زندگی جز تو و
این با تو شکفتن ها نیست!
بی تو غم یک شبه دامانِ مرا می گیرد
غصه پروا کند از قلبِ رها چون با توست
تو نباشی... نفسم جانِ مرا می گیرد!



به سلامتی اونائی که عصرهای جمعه یه جورائی ، یه جورای غم انگیزی دلشون تنگه ... اصلا" به سلامتی اونائی که دلشون خیلی وقتها  برای کسی تنگه ...

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر



پنداری خدا
 دست به دامنِ داوینچی شده است
که اندوهِ جذاب نگاهت
مونالیزا را
به یک کپیِ بی‌بها بدل می‌کند
و لبخندت شفا می‌دهد
تمام کودکانِ ایدز گرفته‌ی دنیا را...
اما چرا این همه تلخ باید باشد
شرابِ چشمانی که برقشان
تاکستان‌های سرتاسرِ سویل را خاکستر می‌کند؟

شاید تو یکی از پریای شاملو باشی
که از برگ‌های هوای تازه گریخته
و تقدیرش گریستن بوده از آغازِ جهان...
من اما خنده‌ات را می‌خوام
حتا اگر بهایش راه رفتنم بر کفِ دست‌ها باشد
در خیابانی شلوغ،
چون دلقکی
که خوش دارد شنیدن صدای خنده‌ی تو را
در جرینگ جرینگِ سکه‌هایی
که از جیب‌هایش
 بر سنگ‌فرشِ پیاده‌رو می‌ریزند... 

یغما گلروئی



بعد از چند روز پر تنش، از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر!   شاید  هر کسی در رویاهایش یکی از این پریای شاملو را داشته باشه. این پست تقدیم به آدمهای بزرگ با دلهای بزرگ ...





دنبال آدمها می گردم . نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟             «شازده کوچولو»



یک نفر می آید تا ...


هزار نوروز...مهم نیست!
یک نفس با دوست،
با عشق،
با امید،
همین

و شادی بر شما بی پایان ببارد!

سید علی صالحی


نوروز باشد یا نباشد، بهار باشد یا پائیز باشد، هر فصل و هر روز و هر زمان و هر جا که باشد، کافیست که گوشه گوشه ی دلت ستاره باران عشق باشد، همه چیز تازه است. 



یکی از دوستان من دوازده سال پیش مبتلا به سرطان خون شد و تا مرگ رفت و به طرز معجزه آسائی در ناباوری بازگشت. تاثیر شیمی درمانی های مکرر دیگر جای سالمی در جسمش باقی نگذاشته است.  به قول خودش سینوزیت شدید و زجرآور دارد، پوکی استخوان شدید که دائما" منجر به شکستگی های مختلف می شود دارد، بیماری معده دارد، کبدی چرب دارد، کلیه هایش مشکل دارد، چشمهایش را به دلیل آب مروارید به تازگی عمل کرده است ... اما در کنار تمام اینها یک دنیا انگیزه دارد. ایام تعطیلات نوروز با این دوست 57 ساله ام همسفر بودم. 

از شروع بیماریش که برایم می گوید، اتفاقات وحشتناکی که برایش افتاده، تاول های عجیب و غریب که ناگهان روی تنش ریخته، خون دماغهای وحشتناکی که داشته ،  تشنج های عجیی که در اثر مصرف داروهای مختلف گرفته و ... من حالم بد می شود. بارها شنیده ام داستان بیماری اش را ولی هر بار که می گوید من نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم ، او میگوید و من اشک می ریزم .

می گوید من خیلی خوشحالم چون چشمهایم می بیند، گوشهایم می شنود، با پاهایم راه می روم، کسانی که دوستم دارند هنوز من را دارند و اینها برای خوشحال بودن کافیست. باید به مرگ برسی تا بدانی زندگی چقدر خوب است. 

با هم می زنیم بیرون، در یک محوطه ی زیبا و هوای بهاری شمال کشور با یک عالمه دلقک بازی چپ و راست شکلک در می آوریم و عکس می گیریم و به عکسهای مسخره ی مان قاه قاه می خندیم و قول می دهیم که هیچکدام از این عکسهای مضحک را حذف نکنیم.  و من خوشحالم ،  یک بیماری مهلک مثل سرطان خون به من ثابت نکرد که زندگی با بودن آدمهای خوب چقدر ارزشمند است. و خدا رو شکر می کنم که هنوز من را اینگونه سخت مورد آزمایش قرار نداده است. خوشحالم که زنده هستم تا یک عالمه عشق نثار کسانی کنم که دوستشان دارم. دلتنگشان شوم و حتی اشک بریزم برایشان، دلم یک عالمه قنج بزند، چون یک عالمه احساس های ناب و ناگفتنی در آن جای گرفته. خوشحالم که بوی عطر گلهای زیبا هنوز مستم می کند، رنگ زیبای گلها مدهوشم می کند و بارش یک باران زیبا شوریده حالم میکند. خوشحالم که  روحم هنوز قادر به عشق ورزیدن است تا گرمم کند. 

و خوشحالم که همیشه اشکهایم، اشک دلتنگی ست و دوست داشتن. 


گاهی یک نفر می آید توی دقایق ما، تا ما باور کنیم زندگی خوب است.

بخوان به نام گل سرخ وعاشقانه بخوان ...


ایام می آیند که بر شما مبارک شوند. مبارک شمائید.  


Sweet Moments


 

دلتنگ یعنی :

روبروی دریا ایستاده باشی و 

خاطره ی یک خیابان خفه ات کند.

مجتبی صنعتی 


شیرین ترین لحظه های امروز، تلخ ترین خاطرات فرداهای ما خواهد شد. اما برای بدست آوردن شیرین ترین خاطرات همیشه در تلاشیم،  بدون آنکه به سخت ترین دقایقی که فرداها خواهیم داشت فکر کنیم.  

آدمها هر چقدر خاطره بیشتر داشته باشند بزرگترند، آنها آدمهای جسورتری هستند، آدمهائی با قلبهای بزرگ و روح های عمیق. آدمهای معمولی هیچ چیز قابل توجهی ندارند که روزی با مرور آن غمگین و یا حتی شاد بشوند.



سارا:    ۳۰روز با من٬ در آپارتمان من،  در آشپزخانه ی من، در کنار تلویزیون همیشه خاموش من بمان تا معنای واقعی ”زندگی” را با شکل و نمودار برایت بکشم ،

تا بفهمی که در این سال ها چیزی که می کردی “زندگی” نبود.۳۰ روز با من باش، صبح، ظهر٬ شب٬ نصفه شب… با من لیسی به بستنی قیفی ات بزن و کارهای ”همیشه مهمت” را فراموش کن… زیر باران با من برقص و با جمله ی نفرت انگیز “الان سرما می خوریم” حالم را نگیر

۳۰ روز با من شاد باش و استرس هایت را قورت بده… موبایل لعنتی ات را خاموش کن، ساعت مچی گرانقیمت مزاحمت را بنداز توی سینک ظرفشویی… بی خیال کار٬ بی خیال دیگران، بی خیال زمان و عقربه ی ثانیه شمار. ۳۰ روز برای زندگی کردن کافی ست. نه کمتر و نه بیشتر٬

با من دیوانگی کن و بعد از آن…خداحافظ !


فیلم  Sweet November را چند سال پیش دیدم و بعد از آن هم دو سه بار دیگر دیدم. گاهی وقتها از یک نفر می پرسی چند ساله است؟ و او مثلا" می گوید: سی روز ، یا سه سال ، یا ده سال ، یا بیست سال و ... هر چه!  «زندگی» آن روزهائیست که واقعا" زندگی کرده ایم.