فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

شب انتظار


پس این ها همه،
اسمش زندگی است

دلتنگی ها،
دل خوشی ها،
ثانیه ها،
دقیقه ها...

حتی اگر تعدادشان
به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد

ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز
بر گستره ویرانه های وجودمان
پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم

خوشبختیم زیرا هنوز
صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست

سرو ها
مبلّغین بی منت سر سبزی اند

و شقایق ها
پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش؛

برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن...
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد،
اگر از میان آواها
بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها را

ما نیز باید دوست بداریم ...
آری باید....
زیرا دوست داشتن بال روح ماست


«شاعر این شعر را نمی شناسم. شاید حسین پناهی باشد»



دوست داشتن برای من فلسفه ی خودش را دارد.  زندگی ام را متحول می کند.  لحظه هایم را رنگارنگ می کند.  صبح هایم را روشن و شب هایم را چراغانی می کند.  دوست داشتن برای من گاهی مرز ندارد ، می رود تا بی نهایت. و در من قدرتی بوجود می آورد که می توانم روی ابرها قدم بزنم و ستاره بچینم و در سبدی بریزم و برای کسانی که دوستشان دارم سوغات بیاورم.   به زندگی به عنوان یک تکلیف نگاه نمی کنم. دریچه های قلبم را نمی بندم که نکند روزی رنج دوست داشتن از پای درآورد مرا.  آدم تا تجربه  ی دوست داشتنهای عمیق را نداشته باشد،  عظمت انسان و شوکت وجودی آن  را درک نخواهد کرد. می شود حتی یک رهگذر را خیلی دوست داشت.  امروز از سر خیابان سربالائی نفس گیر نزدیک خانه خانمی را با بار و بندیلش سوار کردم و دلم خواست تا در خانه اش که پنج خیابان بالاتر بود برسانم. گفت از قرچک ورامین آمده است و در کارهای خیریه است و هفته ای یکی دوبار می رود برای مردم محروم آن منطقه کمک های مردمی می برد. وقتی پیاده شد یه جور قشنگی بهم گفت: همین الان برایت از خدا خواستم هر آن چه در قلبت آرزوست به زودی به حقیقت بپیوندد.  ارزشش را داشت چند خیابان دور شدن به شنیدن این حرف قشنگ ...  


...

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه/ ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه /غم ها به سرآمد / زنگ غم دوران از دل بزدودم ... غروب امروز یک غروب تابستانی بود که بی شباهت به یک عصر جمعه ی دلگیر نبود. در تب یک سرماخوردگی داغ می شوم و یک گلوله ی آتشینی  در گلویم گیر کرده که همیشه هم پای ثابت سرماخوردگی هایم است.  به یک کافی شاپ دعوت شدم که به دلیل ضعف این دعوت شیرین را رد کردم.  از روی تخت بلند شدم و  بی حوصلگی  این عصر کسالت بار را با چند تلفن به این و آن  کمرنگش کردم. حس درست کردن یک ظرف سوپ را هم نداشتم. زنگ زدم رستوران سر خیابان سفارش سوپ دادم. 

هیچ کدام از این ها و هیچ کدام از چیزهای دیگر نتوانست مرا به اینجا بکشاند به جز ترانه ی زیبائی که از داریوش رفیعی گوش کردم و عنوان این پست را اصلا" گذاشتم به نام این ترانه ی زیبا  ... پیش گلها شوق و شیدا/ می خرامی در قامت موزون ...  در آن عشق و جنون مفتون تو بودم / اکنون از دل من بشنو تو سرودم ... 

بعد از چند روز ننوشتن چه چیزی بهتر از نوشتن از احساسات ناب است. حالا بگذارید به حساب هذیان های تب آلود و یا دلتنگی من برای اینجا و یا اینکه چه اهمیت دارد گاهی ........ بگذریم! و یا  چه اهمیت دارد یک عصر شهریور ماهی شده است عین یک غروب جمعه،  مهم قلبی ست که هنوز دارد در سینه ای می تپد. 

مهم تر از آن قلب،  قلبهای تپنده ی  مهربان و وفادار کسانی ست که می آیند اینجا و حال من را خوب می کنند.


بفرمائید سوپ !  





شب انتظار   را  همین جا گوش کنید ... 

وقتی آوایت و نگاهت رنگ آسمانیست عاشقانه دوستت دارم ...



خالق تو را شاد آفرید 

آزاد آزاد آفرید 

پرواز کن تا آرزو 

زنجیر را باور نکن ... 


گاهی نه گفتن به کسانی که همواره آری شنیده اند، دشوار است اما  گاهی هم صبوری عین حماقت است،  در کنار بعضی از انسانها، ما هویت خود را از دست می دهیم،  با سیاست های زیرکانه ی خود از ما چیزی می سازند که می خواهند، آدمها همان چیزی هستند که خود از خود باور دارند، شاید کسی شکل ظاهری دیگری را برای حتی مدت طولانی تغییر دهد ولی هرگز قادر نخواهد بود خود واقعی آن کس را ویران کند. آن خود واقعی شاید سالها آرام می نشیند در کنج وجودش ولی به ناگاه یک روز و شاید هم به مرور و آرام آرام از پوسته ی خود بیرون خواهد آمد. گاهی وقتها هم  آدمها نمی دانند که آن کسی که آرام و موقر روبرویشان نشسته است، همان کوه آتشفشان خاموشیست که منتظر زمان فوران خودش است تا یک جهان را به آتش بکشاند.  


هر انسانی یک فرد است، با جهان بینی خودش، با آرمانهای خودش. اگر در راه انسانیت گام بردارد هر چه هست ستودنیست. من اگر قرار باشد چیزی باشم که تو دوست داری، دیگر چیزی چندان جالبی نیستم. اگر دوستم داری به خاطر همان چیزی که هستم دوست داشتنی خواهم بود، نه به خاطر آن چه نیستم اما مجبورم که باشم!  برای خوش آمدن تو ... برای حفظ آرامش ظاهری ... و یا برای اینکه آدم ضعیفی هستم ! 


همیشه کسانی در قلب ما تا ابد ماندگار می شوند که ما را آن چه که هستیم باور دارند، اعتماد دارند و دوستمان دارند. حتی اگر اعتقادات ما از باورهای آنان فرسنگها دور باشد.  اینها کسانی هستند که ما عاشقشان می شویم ... 

   

عزیز من! باورم کن ... و به من اعتماد داشته باش ... تا برایت زیباترین نغمه های آسمانی را عاشقانه بخوانم و بی نظیرترین قطعه های هستی را بنوازم !  


ساخت ما را همو که می پنداشت ، به یکی جرعه اش خراب شدیم




وقتی رد پای مهربانیت را ،
در قلب کسی باقی بگذاری 
همیشه بیشتر از حاضرین ،
حاضر خواهی بود .
حتی اگر غایب باشی ... !


اگر بخواهی مهربانی را نقاشی کنی و رنگی به آن بدهی، مهربانی چه رنگی خواهد بود؟

مهربانی می شود سبز باشد، زندگی باشد،  تولد باشد، پر از بر و بار باشد. می تواند قرمز باشد،  شادی باشد، شور باشد، شوق باشد. می تواند آبی باشد، بیکران و زلال و بی انتها. می تواند سفید باشد، پاک و منزه.  می تواند به رنگ های رنگین کمان باشد و تاجی زیبا بر سر آسمان هستی.   هر رنگی که برایش انتخاب کنی،  مهربانی زیبا خواهد بود.  


بعضی آدمها را نمی شود فهمید، هر چقدر که منطق بچینی کنار خودت و بخواهی با آن منطق موجه شان کنی، مثل قطعات یک  پازل بی ربط با هم جور در نمی آید. همان هائی که  مهر  را در پستوی ذهن خود بایگانی کرده اند. مثل آدمهائی که پول ابزاری برایشان است تا با آدمهای دیگر ارتباط برقرار کنند، دیگران را نیازمند خود می کنند تا به آن قدرتی که نیازمندش هستند دست یابند، اینها همانی هستند که با دارائی های مادیشان حکومت می کنند. و یا آدمهائی هستند که با منطق کورشان، و تعصبات احمقانه شان یک راه راست را در پیش گرفته اند و در راهشان بی توقف به جلو می روند.  آدمهائی که با موقعیت شان حکومت می کنند. اینها آدمهای تنهائی هستند که اگر عنوان، پول و یا سلامتی شان را از دست بدهند، هیچ چیز و هیچ کس را نخواهند داشت.  و تو آنقدر برای بدبختی شان دلت می سوزد که بین ماندن و رفتن ، بودن و نبودن در کنارشان دائما" در تردیدی. می دانی اگر رهایشان کنی طولی نخواهد کشید که در منجلاب تنهائی که برای خود ساخته اند نابود خواهند شد. ولی در کنار این آدمها هویت خودت را از دست می دهی، زیرا که مجبوری بارها و بارها کوتاه بیایی تا آرامش نسبی ات بر هم نخورد. 

کنار گذاشتن این آدمها یک اراده ی محکم می خواهد. یک اراده و یک تصمیم تا جانت را برداری و ببری ...

راستش من گاهی خسته می شوم از اینکه برای این آدمها دائم تکرار کنم، زندگی کوتاه تر از آن است که به بی مهری و خودخواهی بگذرد، بودن ما در کنار یکدیگر آنقدر کوتاه است که بعد از ، از دست دادن عمری آه می ماند و افسوس.  اشکال این آدمها این است که هیچ وقت باور ندارند از دست دادن هم می شود سهم آنان باشد در زندگی.   آدمهائی که الفبای مهر را از یاد برده اند،  آدمهائی که به جز خود هیچ کس را نمی بینند. اینها کسانی هستند که در زندگی  من را به شدت ناامید می کنند.  



قطع رابطه با انسانهای منفی به این معنا نیست که از آنها متنفرم ، بلکه یعنی به خودم احترام میگذارم 


و در کنار اینها هم هستند انسانهائی که بر سرت تاجی از رنگین کمان زیبای هستی می نشانند،  لحظه هایت را پرتقالی می کنند، قرمزش می کنند ... پر از شور و شوق و شادی، ابی اش می کنند ... توام با آرامشی لایتناهی . اینها، کاش همیشه باشند، کاش همیشه حرف بزنند و صدایشان آرامش بخش ترین سمفونی آسمانی هر دم ما باشد. کاش در دریای بی کران نگاهشان ما را به یک آبتنی لذت بخش ببرند. اینها همان کسانی هستند که وقتی در کنارمان هستند به خاطر عظمت حضورشان، بودنشان را باور نمیکنیم و وقتی از ما دور می شوند به خودمان می گوییم : آیا بود؟  یا این یک خواب بود؟ و وقتی در کنارمان نیستند، هر لحظه و هر دم در نفس هایمان جاری هستند و همیشه در کنارمان حضور دارند.


دور شدن از آدمهای فراموش کار و بی رنگ شاید گاهی کمی جسارت بخواهد و کمی اراده و داشتن کسانی که زندگیت را یک اثر هنری زیبا می سازند ، نیز کمی اراده!  زیرا که من به چیزی به نام شانس اعتقاد چندانی ندارم. شانس همان چیزیست که ما می توانیم با اراده ی خود داشته باشیم و یا برعکس ... از دست دهیم!




دوستان عزیزم عیدتان مبارک .

پراکنده گوئی



امروز صبح برای گرفتن یک گواهی پزشک برای استفاده از استخر در ایام ماه رمضان به درمانگاه محل کارم مراجعه کردم.  به پزشکم تفهیم کردم نیاز به یک برگه گواهی پزشک دارم برای ارائه به استخر در ایام ماه رمضان، گفت مشکل روزه نگرفتن شما چیه؟ برایش توضیح دادم.  پرونده را زیر و رو کرد و گفت: شما به چه حقی درمان خود را بدون گرفتن نتیجه ی نهائی رها کردین؟ 

گفتم : بله ؟  گفت:  شما با اجازه ی کی درمان خود را متوقف کردین؟  مبهوت ادبیاتش شده بودم و نمی دونستم چی باید بگم. خیره توی صورتش گفتم : نمی دونم!  با صورتی یخ و خالی از احساس و لحنی کاملا" عصبی گفت : نمی دونید؟  یعنی چی نمی دونید؟ 

و ادامه داد  شما کارمندها همتون مشکل دارین.  همتون پر از ادعا هستین و وقتی بهتون حرفی بزنیم فورا" جبهه می گیرید. داشتم پیش خودم فکر می کردم الان ایشون در مورد کدوم ادعا و از کدوم جبهه داره صحبت می کنه؟  گفت: اگر اتفاقی برای شما بیوفته و یا مشکل حادی برای شما پیش بیاد یقه ی من رو میگیرن می گن تو دکترش بودی چرا بی توجهی کردی؟ توی دلم  گفتم: خانم دکتر شما الان نگران سلامت من هستید یا نگران خودتان؟ 

زل زده بودم به یک پوستر تبلیغاتی که روی دیوار اطاقش بود و شده بودم سکوت ... 

ایشون هم با عصبانیت پرونده را ورق می زد و سرش را با تاسف تکان می داد و لابد توی دلش به تمام کارمندان روی زمین بد و بیراه می گفت .  گفت: یک مریضی قبل از شما روان من را به هم ریخته  من با شما کارمندها نمی دونم باید چیکار کنم.  گفتم : متوجه شدم خانم دکتر ، دلتون از جای دیگه پره !  و دوباره خیره شدم به همان پوستر تبلیغاتی . 

فکر کنم سکوتم بیشتر عصبی اش کرده بود. 

گفت: من نمی تونم برای شما گواهی بنویسم که شما بروید شنا کنید فقط می نویسم که می توانید در آب راه بروید بدون آینکه سر خود را در آب فرو ببرید!  یعنی مرده ی منطقش شده بودم گفتم: اشکال نداره ، هر چی دوست دارید توی گواهی بنویسید.  متنش مهم نیست، فکر هم نمی کنم برای مسئولین استخر مهم باشه من سرم را زیر آب کنم و یا نکنم.  بالاخره نوشت ... همانطور که زیر لب غر می زد و در ذهنش به کارمندهای بی کلاس و بی فرهنگ و پرمدعا و بی سواد ناسزا می گفت.

از در اطاقش که اومدم بیرون ، خانم پرستار مسئول امور پرستاری که ظاهرا" مکالمه ی ما رو شنیده بود داشت بهم نگاه می کرد. بهش چشمک زدم و آروم گفتم : این دیوونه ست !  

اولش یه کم جا خوردم ، حتی غمگین شده بودم. فکر میکردم یک پزشک دلسوز هیچ وقت به یک مراجعه کننده به این شکل حمله نمی کنه ولی بعد از چند دقیقه فکر کردم شاید این خانم هم تحت فشارهای مختلف زندگیه ، چهره اش و میمیک صورتش از ذهنم دور نمی شه ، چهره ی سرد و یخ زده اش،  و نگاه بی نورش. دلم سوخت و واقعا" برایش با تمام وجود دعا کردم .


دیروز برای ملاقات بیماری راهی بیمارستان شدم، شنیده بودم این بیمارستان ورود خانم ها بدون چادر را ممنوع کرده، به همین دلیل به جای عبور از قسمت حراست خانم ها، از در اورژانس رفتم داخل، همه چادر به سر بودند، هیچ کدام از نگهبانهای آقا هم ایرادی نگرفتند، وقتی وارد اطاق بیمار شدم اولین چیزی که از همراهان و ملاقات کننده گان بیمارم بعد از سلام شنیدم این بود که با تعجب گفتند: چطوری بدون چادر اومدی؟ 


بیمارستان را با زیارتگاه اشتباه گرفته اند. من  مشکلی با چادر سر کردن ندارم ، فقط بلد نیستم. خودش یک جور هنره که من ندارم. نصفش روی زمین می کشه ، نصفه دیگه اش هم بالای زانوهام قرار میگیره ، حتی با توجه به اینکه محکم باید زیر چونه با مشت نگهش دارم.  


گاهی یک پیام کوتاه منقلبت می کنه . گاهی یک حرف ، یک جمله ... یک ای میل کوتاه و یک خطی از برادرم خوندم ، جمله ای خیلی ساده ولی دنیای از مهربانی توش بود. وقتی خوندمش اول لبخند زدم و بعد به یک باره بغضم ترکید ...


اخلاق پزشکی گاهی می ره زیر سوال،  بیمارستان و زیارتگاه قاطی پاتی می شه،  گاهی آدمها هر کدام به شکل یک علامت سوال برایت در می آیند.  دوستشان داری ولی برایت قابل درک نیستند ...


گاهی یک جمله ی خیلی ساده زیر و روت می کنه . یک جمله از یک برادری که فکر میکنی اگر روزی نباشه چطور زندگی را ادامه بدی ... 


اما خدا رو شکر که جائی هست به نام «فتح باغ»  که هذیان هایت را آدمهای مهربان تحمل می کنند و صدایشان در نمی آید.

 

.... 


هیچ هدیه ای زیباتر از دعا برای یکدیگر نیست.  خرجی هم ندارد، زمان آنچنانی هم نمی خواهد ، یک لحظه و یک آن کافیست که به درگاه دوست برای هم نیک بخواهیم ... 


خداوند مهربان خیلی زود  به تمام آرزوهای خوبتان جامه ی عمل بپوشاند . آمین  

...




می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری تو «تنها» نیستی
تو کوله بارت «عشق» می ذارم که بگذری
«قلب» می ذارم که جا بدی
«اشک» می دم که همراهیت کنه
و «مرگ» که بدونی برمی گردی پیش خودم




هیچ چیز قادر نخواهد بود رویاهای ما را از ما جدا کند و  این بزرگترین انتقام از سیاهیست.

عشق همیشه پابرجاست و رویاها روزنه های امید برای فردا. رویاهائی که قطعا" روزی به حقیقت خواهند پیوست و جبران تمام رنجهای عمیق انسان خواهند شد.

مرگ انسانهای بدون رویا و آرزو در یک قدمی آنهاست. مرگی تلخ و غم انگیز در نهایت زنده بودن ...

 


لحظه ای و حالی ...





به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
 از درد های کوچیکه که آدم می ناله ، ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.


متن بالا را می دونم که خیلی از شما بارها خوندین و گاهی دوباره خوندن یک متن و صدباره خوندن حال خوبی دارد.   همیشه یک جائی از زندگی ، یک دفعه یه اتفاقی می افته.  یک دفعه می رسی به یک بی تفاوتی، نه بی تفاوتی، شاید این کلمه درست نباشه، می رسی به آرام گذشتن از کنار یه چیزی، می رسی به جائی که احساس می کنی کنلجار رفتن با اون بی فایده ست.  و باز سعی می کنی فقط آروم از کنارش عبور کنی.  

هیچوقت نمی تونی اون جوری که باید احساس واقعیت رو برای دیگران تفسیر کنی، چون آدمها عادت دارند برداشت شخصی از هرچیزی داشته باشند و بعد به خودت می گی اشکال نداره ... 

می رسی به جائی که گذشته آزارت می ده واونقدر آزارت می ده که تصمیم میگیری بالاخره با اون آشتی کنی تا دم را از دست ندی.  می رسی به جائی که برات اهمیت نداره دیگران چه فکر میکنند و به خودت میگی به من چه دیگری چه فکری می کنه. می رسی به جائیکه دیگه برات بی مهری ها مهم نیست.  آدمها خیلی مشغول خودشون هستند، اونقدر که یادشون می ره چیزی به نام «مهر» وجود داره.  می رسی به جائیکه آدمها رو رها می کنی به حال خودشون و مشغله های سطحی شون و تو ادامه بدی به مهرورزی ...

وقتی می رسی به اینجاها که ساعتها که نه ، روزها با خودت درگیری، با خودت درگیری و در حال آروم کردن خودت، به جائی که باید بی نیاز باشی، بی نیاز به محبت کسانی که دوستشون داری، بی نیاز به پول بیشتر، بی نیاز به لبخندهای دریغ شده، به دستها، به کلمات ، به اصوات، به هر چیزی که در آرزوش بودی.  اما این درگیری ها جسمت را بیمار میکنه، روانت رو ناآرام می کنه ، هر درگیری تاوان داره. اما بی نیازی به این جا ، به آن جا و به این چیز و آن چیز یعنی رهائی ، حتی اگر درد لحظه ای رهایت نکنه . 

مهم اینه که تو خودت را بتونی بی نیاز کنی و در جنگ با خودت پیروز بشی و تا آنجائیکه ممکنه کمتر زخم برداری ... 

زندگی یه مسیره، باید رفت تا رسید به نقطه ی پایان و من همیشه فکر میکنم ای کاش زندگی مثلا" یک خواب باشد و روزی از این خواب طولانی بیدار شویم. 

خوبیش این است که همیشه خواب ها کابوس نیستند، رویاهای شیرین هم قسمتی از خوابهاست. بعضی آدمها توی این خواب چقدر خوبند، چقدر آرامش به همراه دارند، دلت می خواد این خواب پایانی برایش نباشد، حتی اگر سعی کرده باشی که بی نیاز شوی.

 

من این متن را نه ویرایش می کنم و دوباره خوانی، یه چیزهای نوشتم از سر صدق و از سراحساس، غلط تایپی دارد به بزرگیتان ببخشید ، اشکال جمله نویسی دارد، همینطور. 

دلم می خواهد صاف و ساده و صمیمی تر از همیشه باشم .


رفع اشکالات هم باشد برای بعد با هم هر جائی از آن اشتباه بود درست می کنیم.


راستی زندگی حتی  اگر هم خواب باشد، گاهی مثل یک ترانه ی زیباست. عجیب به دل می نشیند و عجیب زیر و رویت می کند. 

من عاشق ترانه های زیبام ... 

و من عاشق خالق ترانه های زیبام ... 


لحظه های خوب و حال های خوب داشته باشید. آمین



پ ن : دوستان عزیزم یکی از لینک های شما را اشتباها" حذف کردم . نمی دانم کدام لینک و وبلاگ مربوط به کدام دوست عزیز بود. می دانم بعضی از دوستان نسبت به این موضوع حساس هستند و اگر آدرس وبلاگشان جزو لینک ها نباشد دلخور می شوند. پس لطفا" خودش اطلاع دهد تا دوباره اضافه کنم. ممنون


لطفا" به پی نوشت مطلب قبلی توجه فرمائید.

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

دیوار





در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشم های وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار می سازد

می گریزم از تو در بیراه های راه

 

 

تا ببینم دشت ها را در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم تابستان

پر کنم دامان ز سوسن های صحرائی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه دهقان

 

 

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را

یا بنوشم شبنم سرد علف ها را

 

 

می گریزم از تو تا در ساحلی متروک

از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوار انگیز توفان های دریا را

 

 

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم

دشت ها را، کوه ها را، آسمان ها را

بشنوم از لابلای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

 

 

می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگین طلائی قصر رؤیا را

  

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار می سازد

 

عاقبت یکروز ...

می گریزم از فسون دیده تردید

می تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیاها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورشید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

 

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ

پنجه های نور می ریزد بروی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

  

من از آنجا سر خوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو

راه هایش را به چشمم تار می سازد

دیده می دوزم بدنیائی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار می سازد


دیوار به دیوار خانه ی من یک مدرسه ی غیر انتفاعی ست.  ساختمانی یک طبقه است. مدتی قبل به گوشم رسید که قرار است این ساختمان خراب شود و  به یک مجتمع چند طبقه ی چند واحدی تبدیل شود.  چند روزیست که صدای بیل و کلنگ می شنوم.  ولی دو سه روزیست که متوجه شدم در حال تعمیرات هستند.  کولرهای روی پشت بام را عوض کردند و در حال آوردن و بردن میز و نیمکت های جدید و قدیمی هستند. اگر قرار بود تخریب شده و تبدیل به یک مجتمع شود، یک دیوار به فاصله پنج متری سه تا از پنجره های خانه ی من،  تا سقف آسمان می رفت بالا. تحمل تماشای دیدن یک دیوار از پنجره را ندارم. در زندگی همیشه دیوارهائی هست که تماشای چشم اندازهای زیبای زندگی را ناممکن ساخته و چشمانت را با هر چه پنجره هست غربیه می کند و یا تو را دلتنگ پنجره ها و تماشای آبی آسمان و رهائی پرندگان و سبزی درختان می کند.  دیگر تحمل یک دیواری سیمانی ،   درست روبروی پنجره ها را ندارم . دیواری که فقط دیوار است ، از سنگ و سیمان ...


در امتدادِ این دیوارهای بلند
همیشه دریچه‌ای هست
که گاه از پُشتِ پلکِ بسته‌ی آن
می‌توان پاره‌ی دوری از آبیِ‌ آن بالا را دید
گفت‌وگوی غمگینِ‌ رهگذرانِ باران را شنید
عطرِ عجیب سوسن و ستاره را بویید
و بعد با اندکی تحمل
باز به امیدِ روز بزرگِ ترانه و دریا نشست.
می‌گویند این راز را
تنها پرندگانِ قفس‌های کهنه می‌فهمند.

سید علی صالحی




پ ن : دوستان عزیزم کلا" با نوشتن مطالب رمز دار موافق نیستم. ولی مطلب بالا مربوط به کامنت دوست عزیزی ست که برایم نوشته اند و رسم امانت داری و رازداری به من اجازه نمی دهد آن را عمومی کنم.  در عین حال اگر دوستان عزیزم تمایل به خواندن مطلب داشته باشند رمز آن را در اختیار آنان قرار خواهم داد. برای دوستانی که وبلاگ ندارند یک آدرس ای میل برایم بگذارند و برای کسانی که وبلاگ دارند در وبلاگشان رمز را اطلاع خواهم داد. از خواندن نظراتتان خوشحال خواهم شد . در مورد عمومی و یا خصوصی بودن مطلب با دوست عزیز و نویسنده ی کامنت قبلا" هماهنگ کرده  ام و ایشان اختیار را با خودم گذاشته اند که تصمیم گرفتم نه عمومی کنم و نه کاملا" خصوصی تا از نظرات دوستان هم استفاده شود.  ممنون و با عرض پوزش 

خدایا دلی آفتابی بده که از باغ گل ها حمایت کنیم ...



 

قشنگ است اگر حتی  یک نفر به خاطر حضورت گاه گاهی خدا را شکر کند ... و قشنگ تر آنکه با بودن هائی  ، برسی  به حقیقت یک شاخه گل، نت های الهی و زیبای نغمه های یک پرنده،  روح پاک انسانی و  حضور پروردگار مهربان ...



....


کسانی که به من مهر ورزیدند، با محبت هایشان به من عاشق تر بودن را آموختند. و شاید هیچ وقت ندانستند که با لحظه های من چه کردند و من را تا اوج و تا لمس خدا رساندند.  و آنان که من را رنجاندند، اگر چه بارها در این رنجش شکستم و فرو ریختم، که این فرو ریختن نشان از ضعف من بوده،  دوباره ایستادم و با خود گفتم: آدمها را در تفاوتهایشان باید دوست داشت و باز هم رسیدم به حس دوست داشتن آنان با وجود تفاوتها و اختلافها و فاصله ها ...  


با خود هر روز عهد می بندم که در تلاش باشم به چشمانم بیاموزم فقط زیبائی های زندگی ارزش دیدن دارد و با خود تکرار می کنم که یادم باشد، هر آن ممکن است شبی فرا رسد آنچنان آرام گیرم که دیدار صبحی دیگر برایم ممکن نگردد، پس هرگز به امید فردا محبت هایم را ذخیره نکنم و این عهد به من جسارت می دهد که به عزیزترین هایم ساده بگویم : «دلم برایت تنگ است» ، «دوستت دارم»، «خوشحالم که هستی»  ...


  


در اینجا اگر کسی را رنجاندم می خواهم مرا ببخشد . آخر من هم یک انسانم با صدها ضعف و نگرش هائی متفاوت با دیگری، گاهی اشتباه میکنم، غمگین می شوم،  فراموشکار می شوم، کمی متوقع میشوم و ... و می دانم اینها همه از اشکالات من است.  


برای تمام محبتها و مهربانی هایتان از صمیم دلم سپاسگزارم ، این محبتها همیشه به من یادآوری کرده است که زندگی با حضور خوب ها و با قلبهای مهربان چقدر زیبا و چقدر بی نظیر است.

راهی نمانده است ،مگر راهی ، که مرا ، به من می رساند ...




دختر بچه که بودم کفش های پاشنه دار مامان را می پوشیدم و از این سمت خونه به اون سمت خونه راه می رفتم.  اون هم مرتب تکرار می کرد : بچه جان می خوری زمین آخر با این کفش ها.  عاشق کفشهای تق تقی بودم. ما بهش می گفتیم تق تقی و صدای تق و تقش موقع راه رفتن احساس بزرگی بهمون می داد.    هیجده سالم که شد و رفتم سر کار اولین چیزی که با اولین حقوقم خریدم یک کفش تق تقی بود، دیگه اندازه ی پاهام بود و لف لف نمی کرد. خیلی طول نکشید تا راه رفتن با کفشی با پاشنه ی هفت سانت و بعد هم ده سانت و دوازده سانت رو یاد گرفتم. حتی خیلی هم طول نکشید که یاد گرفتم با یک کفش ده سانت ساعتها سرپا باشم و توی مهمونی ها برقصم.  انگار که یک اصالتی به زنانگی می ده.  ولی دیگه هیچوقت اون حال و هوای تق تقی ها را نداشت. فقط یک کفش بود و یک زنانگی، همان زنانگی که هر دختر بچه ای با آرزوش آروم آروم بزرگ می شه و توی رویاهاش چقدر برای زن بودن خودش نقشه می کشه. زندگی آنچنان آدمی را گیج خودش می کنه  که خیلی وقتها یادش می ره  زنانگی امروزش ، همون رویای دیروزش بوده. شاید هم تقصیر زندگی نیست، ما عادت داریم تمام تقصیرها را به گردن زندگی می ندازیم. تقصیر خود ماست، ما فراموشکاریم، رویاهامون رو خیلی زود فراموش می کنیم و تمام زنانگی و مردانگی هائی که یه روزی آرزوش رو داشتیم. 



من هنوز هم عاشق کفشم.  هنوز هم هر وقت حالم بد باشه می رم برای خودم یک جفت کفش می خرم و مدتها با اون خوشحالم . شاید که کودک درون من ، هنوز در رویای یک کفش تق تقیه !  


روزهای من
مانند مورچه های گرسنه از بغلم گذشتند
آن قندها کجاست
که بویش را نشنیدم.