اینجا باشگاه انقلابِ تهرانِ. جائی که من شب هاش رو دوست دارم ، صبح های زودش رو دوست دارم، عصرهاش رو دوست دارم، پائیز و بهار و تابستان و زمستانش رو دوست دارم. اینجا جائی هست که من عاشقش هستم. اینجا من روزها دویده ام، ساعتها راه رفته ام و با درختانش حرفها زده ام و لحظه ها داشته ام ... اینجا خانه ی دوم من است . زیباست ... زیبا.
این تصویر مربوط به امروز صبح است.
و ادامه نوشتِ بی ربط نوشت :
ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند ... اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود نگه می دارید. حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید، ما به همان سهم هر چند کوچک ... اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...
از کتاب جان شیفته .. رومن رولان ...
کتابهای این نویسنده را دوست دارم. با آنت در جان شیفته لحظه ها داشته ام. همیشه فکر میکردم یک مرد چگونه می تواند احساسات یک زن را به این خوبی به رشته ی تحریر درآورد . یادم می آید وقتی کتابِ جان شیفته را می خواندم هر چند صفحه یک بار می رفتم به آخر کتاب و به تصویر رومن رولان نگاه می کردم و در دلم به او می گفتم تو چه کسی بودی؟ چطور توانستی احساس یک زن را اینگونه زیبا بنویسی. من هیچ وقت عمق احساس یک مرد را نتوانستم بفهمم، چون مرد نبودم، اما خوب می دانم که یک زن وقتی عاشق است به تمام معنا به احساس خود وفادار می ماند ، با وجود تمام رنج ها که متحمل می شود و تمام بی مهری ها ...
شاید ... شاید هم من درک درستی از عمق احساس یک مرد ندارم ، چون یک مرد نیستم. ولی این متنی که از کتاب جان شیفته نوشتم غمگینم می کند .
اینم کامنت 150 قالشو کندم رفت
یعنی ختم بخیر شد
واقعا" ... دستت درد نکنه. نگران این 150 امی بودم.
بالاخره ختم به خیر شد
ای ایرج میرزای ناقلا!
منو بگو که خیال می کردم اولین و آخرین نفر ی هستم که در این پست نظر می گذارم. چون اون اولی که تبلیغ بود. هیچ! !
خب .بی خیال آ.خری را هم مطابق اولی به حساب می آورم. پس آول و آخرش خودم!. و با این حساب صد و پنجاهمی خودم هستم. فکر نکن خیلی زرنگی ایرج خا.......؟
ایرج میرزا عزیز ملاحظه بفرمائید لطفا".
152
فکر میکنی چی می شه بالاخره؟
منفجر نشه یهو ؟!
۱۵۳
!!!
حداقل یک جمله ای ، شعری ، یه چیزی بنویسید که خالی نباشه
همین ؟ 152 ؟ 153 ؟
والا!
مثلا" بنویسید که نویسنده ی این وبلاگ شاه است
ای بد جنس ها!بگیرین که اومد!
چو نور صبحگاهی در بهاران
تو نیز آماده نشو نما باش
پروین
۱۵۶
واقعا"نا!
بالاخره چی می شه؟
خداییش این دیگه آخریش
157 خیرشو ببینی
خیرش کو؟
ایرج جان
تو هم؟!!
با ما هم؟!!
۱۵۸
ضمنا" جهت اطلاع : ننه جان ایشان هم شدیم .
گفتم چشممان بعد از باران خان جان به جمال ایرج میرزا روشن شد!
من اقرار میکنم که کم آوردم
دیگه تسلیم
159
واقعا"؟
خواهش میکنم جناب ایرج میرزا این چه فرمایشی است که میفرمایید!
اصلن این هم به افتخار گل روی شما:
160
(رقم سن و سال پرنیان هم فکر میکنم همین حوالی ها باشد!)
صدو شصت ماه ؟ نه بابا ... بیشتره
پر از خالیه