فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

...


اینجا باشگاه انقلابِ تهرانِ. جائی که من شب هاش رو دوست دارم ، صبح های زودش رو دوست دارم، عصرهاش رو دوست دارم، پائیز و بهار و تابستان و زمستانش رو دوست دارم.  اینجا جائی هست که من عاشقش هستم.  اینجا من روزها دویده ام، ساعتها راه رفته ام و با درختانش حرفها زده ام و لحظه ها داشته ام ... اینجا خانه ی دوم من است .  زیباست ... زیبا.
این تصویر مربوط به امروز صبح است.




و ادامه نوشتِ بی ربط نوشت : 

ما زنان وقتی عاشق می شویم همه ی قلب و وجودمان را به مرد محبوبمان می سپاریم آنگونه همه زیبایی ها و لذات دیگر در رابطه با او معنا می یابند ...  اما شما مردان وقتی عاشق می شوید تنها قسمتی از قلب و وجود خود را در اختیار زن محبوبتان می گذارید .. بقیه را برای موفقیتها و کسب قدرتها و خودخواهی خود نگه می دارید. حرفی نیست شاید اگر ما هم مرد بودیم چنین می کردیم اما آنچه از شما می خواهیم این است که آن قسمتی از قلبتان را که به ما سپردید  دیگر ملعبه هوسبازی هایتان نکنید، ما به همان سهم هر چند کوچک ...  اگر زلال و اطمینان بخش باشد قانعیم ...


از کتاب جان شیفته .. رومن رولان ...


کتابهای این نویسنده را دوست دارم.  با آنت در جان شیفته لحظه ها داشته ام.  همیشه فکر میکردم یک مرد چگونه می تواند احساسات یک زن را به این خوبی به رشته ی تحریر درآورد . یادم می آید وقتی کتابِ جان شیفته را می خواندم هر چند صفحه یک بار می رفتم به آخر کتاب و به تصویر رومن رولان نگاه می کردم و در دلم به او می گفتم تو چه کسی بودی؟ چطور توانستی احساس یک زن را اینگونه زیبا بنویسی.  من هیچ وقت عمق احساس یک مرد را نتوانستم بفهمم، چون مرد نبودم، اما  خوب می دانم که  یک زن وقتی عاشق است به تمام معنا به احساس خود وفادار می ماند ، با وجود تمام رنج ها که متحمل می شود و تمام بی مهری ها ...


شاید ... شاید هم من درک درستی از عمق احساس یک مرد ندارم ، چون یک مرد نیستم. ولی این متنی که از کتاب جان شیفته نوشتم غمگینم می کند .

نظرات 162 + ارسال نظر
قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:32

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه تست

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:37

سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو درد مند مباد الهی

دامن کشان همی رفتدر شرب زر کشیده
صد ماهروزرشکش جیب قصب دریده

ممنونم قندک عزیز

معصومه دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:39

عجب سوال تو سوالی شده...
عاقاااااااااااااااااا من واقعن دوست دارم همه ی دوستان رو ببینم

همه که مثل من جسور نیستند

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:40

به لابه گفتمش ای ماهرخچه باشد اگر
به یک شکر زتو دلخسته ای بیاساید؟
بخنده گفتکه حافظ خدای را مپسند
که بوسه ی تورخ ماه را بیاساید

ساجده دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:42

سلااااااام
وااااای....
من چقدر خوش شانسم....
دقیقه نود رسیدم فکر کنم.....
فردا امتحان ویروس دارم انقدر درس خونده بودم خسته شدم اومدم یه سر به باغ شما بزنم....
خیلی غیر منتظره بود....
خیییییییلییییی خوب بود ...
ممنونم پرنیان جون

سلام
مرسی ساجده جان

من رو با ویروس ها اشتباه نگیری یه وقت ؟

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:47

گفتم این جام جهان بین بتو کی داد حکیم؟!
گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد!



ببخشید البته که گلش رنگش آبیه. وسعمون بیش از این نیست.

معصومه دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:55

بله بله
من درس دارم....یکی منو ببره..
شماها کار ندارین؟درس ندارین؟
خوووو برین تا منم برم دیه
بعد میگن چرا نمره هات کم شده..نمیذارین برم

برو دیگه سراغ درس هات. من رو به وجدان درد مبتلا نکن.

شب به خیر معصومه مهربون

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:57

روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان سبب جز لطف و خوبی نیست در آیین ما

آفتاب غیرتی!! دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 22:59

ورود نامحرم ممنوعهی دارن پرنیان منو دید میزنن..رگ غیرتم زد بیرون

اووووه . کجا بودی تو تا الان؟
رگ غیرت دقیقا" کجاست؟ سمت راست گردن یا سمت چپ؟
من هنوووووووووز نمی دونم
یک روز از یک نفر سوال کردم . گفت بستگی داره به اینکه چقدر غیرتی بشیم

معصومه دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:00

شب بخیر

شب به خیر عزیزم

ایرج میرزا دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:00

ای داد بیداد . ماه خسوف کرد

اگه بچه های خوبی باشیم بازم بهمون هدیه میدی ؟

بچه های خوبی هستین آخه . من چه هدیه ای بدم که لایق این همه خوبی باشه ؟

بجث این پست رو ادامه بدیم یا بریم سراغ یک پست جدید؟

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:02

تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند
همه را شیفته و دلنگران می داری

ایرج میرزا دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:07

ادامه بدیم ادامه بدیم
پرنیان دلارام ازم دلخور بود . نگفت واسه چی .
البته اشاره کرد توی خواب براش شعری گفتم که ناراحتش کرده . تو قاضی . من شعر بد میگم ؟ اصلا این حرفها به من میچسبه که بخوام دل کسی رو بشکونم ؟ حتی تو خواب

اصلا" دلخور نبود. اینجا قرار نیست کسی از کسی دلخور بشه.
داریم در مورد یک موضوع صحبت می کنیم و هر کسی هم آزاد هست که نظرش رو بنویسه و بقیه بخونند.

نه توی خواب و نه توی بیداری ...

h@m!d دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:08

خانم پرنیان رگ غیرت واقعا وجود داره هاااا .. یه شریان کوچیکه که متاسفانه اسمش الآن یادم نیست .. خیر سرم دو ترم پیش آناتومی پاس کردم.. !!!!!

واقعا"؟ همون که کنار گردنه و قلبمه می زنه بیرون وقتی آدمها غیرتی می شن ؟؟

آفتاب غیرتی!! دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:12

هر جا باشم خودم رو می رسونم،مخصوصا وقتی قضیه غیرتی باشه.بله!!

حمید عزیز میگه رگ غیرت واقعا" وجود داره .
تو رو خدا مواظب رگ غیرتت باش یهو آسیبی نبینه

قندک دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:15

بسیار بسیار شب خوب و بیاد ماندنی ای شد. دست گلت درد نکنه پرنیان عزیز.اغلب اسامی با خصوصیات صاحبش هماهنگی ندارد.مثلا به کچل می گویند زلفعلی.ولیکن اسم شما و چهره شما و خصوصیات خوبتون کاملا باهم سازگاری و بقول عکاس ها کنتراستی بس عالی دارند. خدا از تمام بلیات حفظتون کنه پرنیان عزیز و مهربان.شبتون خوش روزگارتان بکام.برقرار باشید

ممنونم . شما آنقدر محبت دارید که من واژه کم می یارم برای قدر دانی.

به بزرگواری خودتان ببخشید من را. از همراهیتان تا این وقت شب ممنون
امیدوارم همیشه لحظه هاتون سرشار از آرامش باشه . الهی آمین

شب به خیر

h@m!d دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:19

آره همون که کنار گردنه و وقت عصبانیت قلبمبه میزنه بیرون
رو جسد هم نشونمون دادن هااا ولی الآن اسمش یادم نیست آخه اسمش عجیب غریب بود..

جالبه . من فکر میکردم این یک ضرب المثلِ فقط

ایرج میرزا دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:22

آفتاب خانوم دیر طلوع کردی . تموم شد رفت . زاغ سیاه هامونو چوب زدیم رفت پی کارش . تا شما بخوای طلوع کنی ما هفت تا خواب دیدیم

آفتاب جان با شما هستند

آفتاب غیرتی!! دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:31

به آقای ایرج میرزا بفرمایید که بنده عکس بدون عینک پرنیان جان رو هم دیدم..کجای کارند که بیان دید بزنن پرنیان منو..!!

مرسی آفتاب جان. ببخشید من نمی دونم چرا جواب کامنتی که برات نوشته بودم ثبت نشده بود .

مررررسی

ایرج میرزا دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:41

پرنیان جان چه با عینک چه بی عینک قشنگه . من هم چشمای قشنگشو دیدم هم نگاه قشنگشو هم دل قشنگشو .
فقط باید با چشم دل نگاهش کنی

خجالت کشیدم

پرنیان به حمید عزیز دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:49

سوال خیلی سختی بود. تشخیصش برام خیلی سخته

مرسی ...

ایرج میرزا دوشنبه 4 آذر 1392 ساعت 23:58

بابت امشب ممنونم . هم از تو هم از بقیه ی دوستان . بقول شاعر : این هم از عمر شبی بود که حالی کردیم .
همیشه شاد و سرحال باشید و فتح باغ محلی باشه برای بوییدن بوی خوش دوستیهای از ته دل

شب همگی بخیر

مرسی ایرج میرزا عزیز
بابت تمام خوبی هات ممنونم. اگر چه این جمله ی کمیست در مقابل دنیای محبت تو .
همیشه زندگی برات عالی باشه ... الهی آمین

فرینوش سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 09:32

.
.
.

سلام!
واااااای چقدر بحث و حرف!
خب، نتونستم تمام حرفها رو بخونم، شاید خیلی کوچیکتر از اونی هم باشم که بتونم قاطی نظرات بشم
اما اطمینان دارم تفاوت دلیل برتری نیست؛ تفاوت فقط تفاوت هست
اینکه زن و مرد شکلی متفاوت از عشق رو دارن، به خودی خود بد نیست
اینکه نتونن با این شکل تطابق پیدا کنن یا ندونن همچین تفاوتایی هست، خوب نیست
اینم خیلی غیر قابل اجتنابه
چون فکر می کنم یه جورایی در ناخودآگاه همه آدما هست که با المانهای خودشون به دنیا نگاه کنن

خب، منم تو سالهای نوجوانی و اوایل جوانی (هنوز 24 ساله هستم البته!!!) خیلی تند بودم و فمنیست خشن و مدافع حقوق خانوما و ...
نه اینکه الان نباشم؛ اما به الان به این نتیجه رسیدم که دسته بندی کار درستی نیست
گفتن این جمله ناگوار که «همه آقایون مثل هم هستن» برای بعضی خانوما اصلن عادت شده
مگه می شه همه شکل هم باشن؟! پدر و برادر و همسر من به عنوان سه تا مردی که خوب می شناسمشون، سه تا آدم کاملا کاملا کاملا متفاوت هستن
این برتری نیست، یه ویژگی هست
هر کدومشون به یه شکلی عشق و علاقه شون رو نشون می دن
همه هم مورد پسند من ِ نوعی نیستن؛ اما همیشه و حتمن کسی هست که با این وضعیت راحت باشه یا حداقل کنار بیاد

از پیچیده و فلسفی نگاه کردن به موضوعات مختلف و به ویژه احساسی استقبال نمی کنم
این چیزا بیشتر دلی هستن
و در هر قشر و گروهی هم آدمای خوب و بد قرار دارن
اینکه بر اساس تجربه بد خودمون همه رو با یه چوب بزنیم،اصلن منصفانه نیست

...

چقدر حرفای مهم مهم زدم!
اون قضیه ساعت و فریزر و کوکو هم خیلی چسبید خاله جان!

سلام فرینوش جان

من فکر میکنم ، باران عزیزِ ما با خوب بودنش ، نگاهت رو مثبت کرده. یک آدم می تونه خیلی از باورهای ما را از بین ببره، با کارهای اشتباهی که می کنه، با خودخواهی هاش و عدم صداقتش. و برعکس یک آدمی که به ما نزدیکِ با درستیش می تونه باورهای مثبت ما رو نسبت به عموم تقویت کنه.

به هر حال به هردوتون تبریک میگم. فکر میکنم که دو نفر که خیلی مناسب هم بودند را خداوند در کنار هم قرار داد. و تو هم که به نظر من یک دختر فوق العاده دوست داشتنی هستی.

ممنونم برای حرفهای مهم مهمت.

قندک سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 13:30

باید عرض کنم که فرینوش خانوم عزیز و ۲۴ ساله اما بسیار با تجربه و فهیم عزیز شما نیومدی نیومدی ولی وقتی هم اومدی خیلی خوب و دست پر اومدی یکراست زدی وسط سیبل.آفرین.خیلی خوشم میاد وقتی می بینم کسی بی نظر نظر میده.ینی بی طرف. گفتم بی نظر ببخشید. بی طرف.شما هم به نکات خیلی خوبی اشاره کردی. احسنت.

بله . صددر صد با شما موافقم. بسیار فهمیده و خانم و دوست داشتنی.

قابل توجه فرینوش جان

معصومه سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 14:28

پرنیان...دیشب ی خواب رویایی دیدم
.
.
اگه گفتی چی؟؟؟
خواب دیدم عکستو گذاشتی تو وب

خوابت پیشاپیش تعبیر شده بود.

خواب رویائی ؟؟؟!!

قندک سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 18:04

عرض سلام و شب بخیر و خسته نباشید.گویا قرار است امشب راس ساعت 9ونیم تربیع دوم را زیارت کنیم.بله؟!ما از الن مجددا لژ را پیش خرید کرده ایم.

سلام شب شما هم به خیر

تموم شد دیگه قربان .

. سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 20:31

ما مردها اصولا" موجودات تک بعدی هستیم و درک ابعاد و زوایای زیبای روح یک زن برایمان کاری است دشوار .

بالاخره کشف کردم که شما یک آقا هستین. البته کشف سختی نبود. خودتان عاقبت لو دادید جناب .

موجودات تک بعدی! فکر کنم یعنی یا پیش به سوی پول ، یا پیش به سوی کار ، یا پیش به سوی احساس .... و نمی شه همه با هم!
درسته دیگه انشاالله .

[ بدون نام ] سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 20:35 آفتابhttp://

شب سردیست و هوا منتظر باران است..
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است..
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من..
ماه پیشانی من..
دلبر بارانی من..

آفتاب سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 20:49

شب سردیست و هوا منتظر باران است..
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است..
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من..
ماه پیشانی من..
دلبر بارانی من.
پرنیان عزیز من

♡♥♡♥♡





"قابل توجه ایرج میرزای بزرگواررررررر

مرررررسی آفتاب عزیزم

اون قلبها هم چقدر خوشگلن ضمنا".

........

به من ربطی نداره ولی قابل توجه ایرج میرزا عزیز.

ایرج میرزا سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 22:55

سلام

قندک جان اونی که دیشب دیدی ستاره هالی بود . رفت تا هفتاد و دو سال دیگه

میگم از دیشب همه هزار دستان شدند . اگه قندک میرزا بهم نگفته بود که دوسم داره افسردگی میگرفتم از حسادت .

شرط میبندم این شعری که آفتاب خانوم ( حالا چی میشد اسمشو میذاشت مهتاب ) نوشتند مال حافظ نیست . وبلاگشونم که من از بچگی میخونم همش جملات روانشناسی و ایناست و اصلا شعر نداره . پس این شعر مال کیه؟؟؟
بعدشم شاید کرج سرد بوده اما تهران ما که گرم بود و به گرمی فتح باغ گرمتر هم شد .

آفتاب جان آمارت کم و کسری نداره

هفتاد و دو سال دیگه من احتمالا" نی لبکی شدم بر لبان کودکی

ایرج میرزا سه‌شنبه 5 آذر 1392 ساعت 23:27

شب خوش ای دلبر بارانی لیلا شب خوش
نفست شرح پریشانی لیلا شب خوش
آفتـــاب آمـده تا مــاه مزاحم نشود
لای لای تو غزلخوانی لیلا شب خوش

به به ! به به !

آفتاب جان برای شما سرودند

م.س چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 07:55

سلام
به دلیل ارتباط با موضوع این پست خوب به دوستان پیشنهاد می کنم کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی چاپ همشهری و یا دیگر ناشرین را با دقت مطالعه کنند. و احتمالا عمل.موفق باشید

سلام
ممنون برای معرفی این کتاب . این کتاب را من حدود پانزده سال پیش خواندم .

قندک چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 11:46

سلام

سلام از بنده ست .

باران چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 12:09

آخ لپامون!!!
همینجوری!!!

بله دیگه ... اینجوریاست . ما مردمی هستیم که وقتی یک نفر نباشه تا دلمون می خواد پشت سرش حرف می زنیم

قندک چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 16:57

ای سیل اشک خاک وجودم بباده
تابردل کسی ننشانم غبار خویش

مسلما" نمی نشانید .

قندک چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 17:00

زندگی،فرصت نیست.تجربه است،تا بدانیم حقیقت نیستیم،خاطره ایم

زیبا بود .

زندگی یک سفر است ... اصلا" شاید یک خواب است .

آفتاب چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 17:38 http://aftab54.blogfa.com/

سلام عزیزم .. ببین یه روز که نیستم شهر رو بهم می ریزن .. فکر کنم آمار ورود و خروج محل کار من رو هم دارند این جناب " ایرج میرزا "

عجب شعری هم سرودند .. ملت چه استعداد ها دارن من نمی دونستم !!

حضور مبارک ایشون عرض کنم که شعر هاشون رو بدن به یه ناشر خیلی قوی تا چاپ بشه مخصوصا این شعر آخری رو تا ما یه کم پز بدیم و بگیم جناب ایرج میرزا فامیلمونه


.. بله .

آفتاب جان من الان اگه جای تو بودم از خوشحالی می گفتم :
هورا هورا هورا
فکر کن شعر به این قشنگی یک نفر برای آدم بگه

پس نمی دونی چقدر شعرهای قشنگی می گه ایرج میرزا.

قابل توجه ایرج میرزا عزیز.
راستی ایرج میرزای عزیز ممکنه یک شعر دیگه هم بسرائید که «لیلا» توش بیشتر باشه ؟

حضرت حافظ چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 18:05

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

ای جانم ...
حضرت عشق ...


کشته ی غمزه ی خود را به زیارت دریاب
زان که بیچاره همان دل نگرانست که بود

خلیل چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 19:46 http://tarikhroze3.blogsky.com

سلام،

با آقا فرخ ( صادق ) موافقم.

سلام
ممنونم که این همه کامنت را خوندید و کامنت فرخ عزیز را تائید کردید.

فرخ عزیز توجه بفرمائید لطفا".

حضرت حافظ چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 20:59

میل ما سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا بر آید کام دوست...

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتاد تسلسل بایدش ...

ایرج میرزا چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 21:09

سلام

می بینم که تعداد کامنتها رکورد شکونده و باید در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه . تبریک
مخاطب اون شعر خودتی بانو . شب قبلش آفتاب بانو بهت شب بخیر گفته بود دیشب هم با توجه به شعر ایشون من بهت شب بخیر گفتم . ایشون تو وبلاگشون شاخ و شونه میکشن اونوقت اینجا....
باورت میشه اگه بگم دقیقا بیست سال پیش یه شعر گفتم مصرع اولش اینجوری بود : آفتاب و نور دیده ام لیلا

دوستای پری خانوم دوستای ما هم هستن

سلام
برای من بود ؟ مرررسی
آخه همش آفتاب بود و لیلا !

خوب رگِ غیرتش زده بیرون خوب ... ای بابا . آدمها وقتی رگِ غیرتشون می زنه بیرون شاخ و شونه هم می کشن ، تازه بعضی ها قداره هم می کشند.

(من عاشق این آیکونِ هستم. همین زبون درازه. خیلی شیطون و بامزه ست . اسمش «مسخره» است .) <--- البته این ربطی نداشت به موضوع ما ، همینجوری گفتم.

بیست سالِ پیش گفتی و بیست سالِ بعدش سعادت با من یار بود که اومد اینجا نوشته شد.

حضرت حافظ چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 21:45

آتش عشق ژس از مرگ نگردد خاموش
این چراغی ست کزین خانه به آن خانه رود

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

حضرت حافظ چهارشنبه 6 آذر 1392 ساعت 23:55

گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم



با سلام
در یادداشت قبلی صحیح بیت اول بشرح ذیل است لطفا اصلاح شود:
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
که ظاهرا بجای پس کلمه ژس نوشته شده است

سوز دل ، اشک روان ، آه سحر ، ناله شب
این همه از نظر لطف شما می بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم


.........................................................................
من جسارت نمی کنم دست ببرم در ابیات آسمانی حضرت حافظ ، حتی اگر حرفی اشتباه درج شده باشد.

باران پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 10:32

سلاملیکم!
۱۵۰ ام شدم!!!
هوووراااا...
:))

علیک سلاملیکم

والا نمی دونم . ولی فکر نکنما. اینجوریام نیست یکی از راه برسه یهو بشه 150ام ، قانون داره

دخت جوزا پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 12:47 http://burned-smile.blogfa.com

خب مثل اینکه من به عکس نرسیدَم .. :(
مرسی برای لطفی که به من ُ نوشته هام دارید بانو ..
:*

شرمنده دوست عزیزم .

و خواهش می کنم

قندک پنج‌شنبه 7 آذر 1392 ساعت 18:04

لطفا با یک پست جدید و انتخاب اون عکس های قشنگ وهمیشگیتون مارو مهمون کنین

چشم . حتما" . کمی صبر کردم ببینم کسی نظری ، حرفی دیگه نداره در رابطه با این پست .

هستی جمعه 8 آذر 1392 ساعت 02:28 http://hastie.blogfa.com

من از بس اومدم دیدم نظرم تایید نشد رفتم
موند تا رفتنم کشدار شد و یه مسافرت یه روزه رفتم و
الانم که اومدم فهمیدم عسک بوده باشه و ما که ندید تخیل میزنیم
تخیلم خیلی قوی میباشه(سی میکنم شیطنت نکنم تو طراحیم)
الانم حالم خوش نیست که زیاد بنویسم و نمدونم چرا اینجام
فقط اومدم دوتا چی بگم
اول اینکه من کی گفتم شما وحشتناکی
دوم اینکه تو محیط کصافطبار کتاب چهره(معادل مزخرف تر ازین ندیده بودم)face-book هم پستی ماشبه دیدم و ارحاعیدم به شوما
بعضیام شاهدن

سلام هستی عزیز
امیدوارم سفر خوش گذشته باشه و حالت هم امروز خوب شده باشه.

شاهدت کیه اونوقت؟

قندک جمعه 8 آذر 1392 ساعت 07:29

سلام.نون سنگک دورو کنجد نمی خواین؟

سلام
از همین که می فرمائید ما فریزریش رو داریم. که توسط ماکروویو تبدیلش می کنیم به تازه از تنور برگشته . نوش جان

قندک جمعه 8 آذر 1392 ساعت 12:29

اتفاقا وقتی رفته بودم از فریزر در آورده وگذاشته بودم توی ماکرو تا داغ بشه ،اوندم براتون کامنت گذاشتم! عجا؟!

ما رو باش ! فکر کردیم صبحِ سحر رفتین نان تازه سنگک خریدین.

هستی جمعه 8 آذر 1392 ساعت 14:14 http://hastie.blogfa.com

همممم
سلام
خوش گذشت ولی به قول خودم
حالم خرابست و قصه پایان خوبی ندارد

یه شاهدمم پرنیان متخلبه
من ارجاعوندم ملت رو به اینجا ایشون هم باز ارجاعی کردن به همینجا
فک کردی من کم بیارم؟!

من قبل از کتک

من افتر کتک

سلام
ای بابا . کتک خوردی وارونه شدی پس چرا؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد