همه ی هستی من آیه ی تارکیست
که تو ر ا درخود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد ...
شما بنویسید و من بخوانم ! هر کدوم از شعرهاش رو بیشتر دوست دارین به عنوان هدیه برام کامنت کنید. مرسی برای هدیه ی قشنگتون ...
بعد نوشت : کامنتها رو تا الان خوندم و از انتخابها لذت بردم و خوشحال شدم . اجازه بدین الان کامنتها رو تائید نکنم تا ببینم بقیه انتخابهاشون چیه. شعرهایی که دوست داشتین و انتخاب کردین ، اشعاری هستند که از صدها بار خوندنش خسته نمی شم و هر کسی رو تجسم می کنم با شعری که انتخاب کرده ... مرسی
تصویر زیر رو آفتاب عزیز برام فرستاد . زیبا و هنرمندانه و مثل همیشه مهربان ... اگه حوصله داشتین کامنتها رو بخونید . و به هر کسی غیر از خودتون به عنوان بهترین رای بدین . اون کسی که انتخاب می شه یه هدیه ی کوچولو پیش من داره ! در غیر اینصورت همه ی انتخابها از نظر من عالی اند .
از اینکه بهانه ای بود با هم بودیم در یک احساس مشترک خوشحالم و از شما ممنونم .
این هم از هنرمندی های دوست خوبمون گنجشکماهی عزیز :
این هم از هنرمندی یکتا عزیزم. مرسی یکتا قشنگم ... درست مثل همون گل زیبائیه که برام فرستاده بودی و من خشک کردم و دارمش .
نهایت تمام نیروها پیوستن است ، پیوستن / به اصل روشن خورشید/ و ریختن به شعور نور/ طبیعی است که آسیاب های بادی می پوسند.
می آیم، می آیم ، می آیم/ با گیسویم ، ادامه ی بوهای زیرخاک/ با چشمهام ، تجربه های غلیظ تاریکی/ با بوته ها که چیده ام از بیشه های آنسوی دیوار/ می آیم ، می آیم، می آیم / و آستانه پر از عشق می شود/ و من در آستانه به آنها که دوست میدارند / و دختری که هنوز آنجا/ در آستانه ی پرعشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد ...
ما هر چه را که باید/ از دست داده باشیم، از دست داده ایم/ ما بی چراغ به راه افتادیم/ و ماه،ماه، ماده ی مهربان، همیشه در آنجا بود/ در خاطرات کودکانه ی یک پشت بام کاهگلی/ و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ ها میترسیدند/ چقدر باید پرداخت ؟
بعد از تو ما که قاتل یکدیگر بودیم/ برای عشق قضاوت کردیم و همچنان که قلبهامان/ در جیبهایمان بود/ برای سهم عشق قضاوت کردیم ...
معشوق من/ همچون طبیعت / مفهوم ناگزیر صریحی دارد/ او با شکست من/ قانون صادقانه قدرت را / تائید می کند .
اگر عشق ، عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ای ست .
سلام پری مهربون
از لطفت ممنونم . تولد فروغ رو بهت تبریک میگم و خوشحالم که هدیه منو پذیرفتی .
همه شعرها قشنگ بودن ولی اگه قرار باشه به یکی رای بدم به شعر دوستمون «باران پوش » رای میدم . پرواز را به خاطر بسپار
سلام
ممنونم . مگه می شه هدیه ی به این زیبائی رو نپذیرفت ؟!
نازنین جون هم که به شما رای دادن
قابل توجه باران پوش عزیز البته !
سلام
می خونم.ببخشید خیلی کم نظر می دم
شرمنده که نظرات بسته بود.از کم سعادتیمه.
امیدوارم موجب آزردگی خاطر نشده باشم
بنده ی حقیر همیشه مطالب اکثرا خیلی خوب و گاهی واقعا فوق العادتونو
البته ما شاالله تعداد نظراتتون همیشه سر به فلک می کشه
من بی سواد بیام چی بگم
خوب باشید
یا حق
سلام دوست عزیز
خواهش می کنم . هر موقع که تشریف بیارین به اینجا من رو خوشحال کردین . خیلی لطف دارین . مطالبی که اصلا خوب نیستند رو هم بگین لطفا .
نظراتتون همیشه برای من ارزشمنده .
ممنون ...
آقا !
من نخونده به فرینوش بانو رای میدم!
دهه !
انگار می شه
خداییش من به خودم رای میدم!
خب چیکار کنم
اون شعر رو خیلی دوست دارم!
کدومش رو اونوقت ؟
ولی به دور از شوخی
من به آفتاب بانوی مهربون و هنرمند رای میدم!
بخاطر شعر و خط و معرفت زیباش..
بفرما آفتاب جون ! با شما بودنا !
شعر و خط و معرفت زیبا رو خوب اومدین .
سلام،
" همه ی هستی من ..."
... آیه ی تاریکی ست که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم ... آه ...
سلام و ممنون کوتاه بود و قشنگ .
سلام دوباره... همه شعرها زیبایند...
اما رای به آفتاب گرامی خواهد بود... زیبانوشتن...
سلام
مرسی قربان . آفتاب جون تا اینجا شد دو تا!
ای داد بیداد!
چی شد ؟؟؟؟
چرا ؟؟؟؟
سلام پرنیان عزیز
چون امر فرمودید من هم این شعر را که خیلی خیلی دوست دارم تقدیم عزیزان و مهربانان شما می نمایم.
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
روحش قرین رحمت و آمرزش باد
سلام
مرسی . یه عالمه تشکر .
من هم عاشق این شعرم ... یه جورائی با اون زندگی می کنم .
خیلی لطف کردین .
سلام علیکم میگم نه که ما خیلی عجله داریم پس لطفا این جایزه مارو بدین بریم کارو زندگی داریم خداگواهه. دس شما درد نکنه.ممنون
سلام عرض شد قربان
کادو چه قابل داره . من همیشه طرفدار این رسم قشنگم ... کادو دادن و کادو گرفتن .
امر بفرمائید ... آدرس بدین براتون یه یادگار کوچولو با پیک می فرستم.
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت
شب
حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان!
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....
به پرنیان نازنینم ...
البته من اینو بعد از اونی که باران نوشته دوست دارم : نگاه کن که غم درون دیده ام ...
سلام الی جون

تو من رو دعوت کن به خونه اتون من با یه آباژور خوشگل می یام . خوبه ؟
گذشته از شوخی ... مرسی الهام جونم . این همون شعری هست که روی مزارش نوشته شده و هر بار که می رم ظهیر الدوله و این شعر رو روی سنگ مزارش می خونم سعی می کنم یادم بمونه دفعه ی بعد هم که اومدم شمع یادم نره .
لطف کردی الهام جون
راستی!خوش گذشت ؟
و البته پرنده مردنی ست با صدای خسرو شکیبایی

و ، من راز فصل ها را می دانم با صدای خود فروغ واقعن دلنشینه ..
سلام کردم اصن من ؟
سلام پرنیانی ِ برگ ِ گلیم
سلام نکرده هم عزیزی ...
سلام عزیزم
با صدای خسرو شکیبائی هم خیلی قشنگه و دیگه وقتی گوش می کنیم ناخودآگاه یاد هر دوشون می کنیم.
مرسی
چی میگه این باران ؟؟

شیطونه میگه بزنم لهش کنما!!
درصد ِ عصبانیت رو داشتی خدائیش ؟!
نــــــــــــــه ! شما خودشو ناراحت نکن اصلا!
.............
... داشتم !
عزیز دلمی ..

جدای ازینکه همیشه توی دلم خونه داری یه بارم دعوتت میکنم بیای خونه مون ..
اما اونی که گفتی متوجهش نشدم ؟ کجا خوش گذشت پرنیانیم ؟ مگه کجا رفته بودم ؟
خواهش می کنم ... شوخی کردم باهات. لطف داری عزیزم .
دیروز با پرنیان؟ نرفتین ؟
تمام شب آنجا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را می خواست
دو دست ِ سرد او را
دوباره پس می زد !
********************
در
تمام طول تاریکی
ماه در مهتابی شعله کشید
ماه
دل تنهای شب خود بود
داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید
********************
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست ، روز آمدنش را جلو بیاندازد
********************
گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسو های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
وسرانجام
روی برگ گل سرخ با من خوابید
********************
یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گوید
اشک شوقی که فرو خفته به چشمان نیاز
فروغ فرخزاد
خوب چه عالی ! سلکشنی از چندتا ...
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابانها گم میشوم
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابانها هم گم نمیشود
کاری نمیکند که آنکسی که بخواب من آمده ست ، روز آمدنش را جلو بیاندازد ...
مرسی پرنیان جونم
والا منو پرنیان کی کجا با هم نمیریم ؟ اینو اول به من بگو شما ؟!
دیروز اما رفتیم جلسه ی ترانه ی آقای امینی که خیلی دوستشون دارم .. و حرفاشون خیلی مفیده اما هر چی نشستیم دوتا شعر خوب نشنیدیم از کسی ...
بعد هم میخواسیم بریم سینما که نشد ..
مثکه مورچه افکار پلیدانه تری داشته ! ها ؟!
دیروز پرنیان جای من رو در یک قرار ملاقات دونفر خالی کرد ...
توی هوای بارانی و مطبوع این روزها بشه قدم زد توی کوچه پس کوچه های خلوت و آروم شهر یه نعمته . من مسیری که برای قدم زدن دارم همیشه مملو از فروشگاههای مختلفه و وقتی بر می گردم خونه به اندازه ی یک وانت خرید کردم و به اندازه ی یک موجودی کامل پول خرج کردم ...
نه الی ... افکارش پلیدانه نبود اصلا !
هاااا...

و البته بعدش یه عالمه خنده ... 
و بالاخره ما ازین بهت بیرون اومدیم .. به خواندن ِ کامل ِ کامنتها نائل اومدم و بالاخره منظورت رو فهمیدم
به جون ِ خودم هر وخ دست ِ همو میگیریم اسمت میاد
خدا شادت کنه بچه های مردمو به شادی وامیدارونی
خیییییییلی آی لاو یو و اینا .. [آیکون بوس]
واقعا؟
مطمئن باشم این بار ؟؟؟!!! 



اسمم هیچی ! حالا چرا می خندین ؟
دیروز هم دوستی می گفت غیبتت رو می کردیم !
گفتم : من که راضی نیستم
نه بابا نگفتم ! گفتم باشه اشکال نداره راحت باشین ...
خودش الان شاهده
آی لاو یو تو ... اند کیس یو !
سلاملیکم!
من البته به باران پوش عزیز هم رای میدم
و البته چون ایشون هم به آفتاب بانو رای دادن
پس آفتاب بانو میشه ۳ تا!!!
e ! چه جالب ...
ولی من نظر نمی دم .
به اسمت که نمیخندیم که ای بابا !

و کامنت اون روزیت 
به این میخندیم که داریم چیکار میکنیم
به شاهدتون از همین تریبون سلام میکنم و میگم که بی زحمت از جای ما ببوسن پرنیانیه فتح ِباغی ِ مهربونو
نــــــــــــــــــــه !


هی واااااای من !
....
ولی خوب به هر حال مرسی از بوسه ی ارسالیت ...
نـــــــــــــــــه!!!! من بازم جا موندم


پرنیان جووونم منم هدیه مو تا شب می رسونم ... دست نگه دارید لطفااااا
سلام یکتا جون

معلومه کجا هستی الان ؟ توی این تعطیلات ژانویه ؟؟!!!
خوش باشی ...
صبر می کنیم .
سلام پرنیان جونم
شرمنده دوستان خوب شدم ..از جناب باران پوش و باران خان بزرگوار سپاس گزارم ..اشعار خودشون بسیار زیباست .. از نظر من تمامی انتخاب ها زیباهستند و به اونها احترام می ذارم .اما از همه قشنگ تر کار و ایده جالب خودت بود که این طرح قشنگ رو به اجرا گذاشتی تا دوستان هر کدوم نیم نگاهی به اشعار فروغ فرخ زاد بیندازند ..این خودش بالاترین ایده ست . . امیدوارم که همیشه این باغ زیبا و پر مهر پا برجا باشه و دوستان خوب هم مانا .
باز هم مرسی بابت لطف تمامی دوستان .
سلام آفتاب جون









مرسی عزیزم . نوشتن و اون هم با این سلیقه کادر بندی کردنش و عکس گرفتن و ارسال کردنش وقتت رو خیلی گرفته و این برای من خیلی ارزش داره . و می دونم چقدر برات مهم بوده که این کار رو کردی .
از نظر من هم همه ی انتخابها قشنگن و هر کدوم به دلیلی ارزشمند.
و ازت ممنونم ... بالاخره یکی پیدا شد به من رای بده !
...
شوخی کردم .
همونطور که گفتم انتخاب هر شعر تجسم کننده ی دوستیه که برام اون رو نوشته و من لذت بردم از تجسم هر کسی با شعر انتخابیش و احساس نزدیکی زیادی کردم با دوستام .
همه هستی من آیه ی تاریکی است

درود بر پرنیان عزیز
مدتی را که سفر بودم گویا فعالیت تو بانو بیشتر شده بوده که جایزه هم می دهی
ولی فرصتی هم پیدا کردم نظرات را خواندم
نمیدانم چرا باید امثال دلخند فریناز مهربان فکر بیماری کند چه رسد این نوع مشمئزکننده نام
راستی تشکر بخاطر زادروز فروغ عزیز
به این زیبایی
شاد باشی و برقرار
سلام کوروش عزیز
امیدوارم سفر خوش گذشته باشه و اگر هم کاری هست موفقیت آمیز بوده باشه .
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست که تو را تکرار کنان ....
مرسی از انتخابتون و اما در مورد فریناز ، درست متوجه شدم ؟ فریناز عزیز مشکلی پیدا کرده ؟
سلام

با فتح باغت
عزیز دل من رو فتح کردی
چه جمع گرم و صمیمانه ای
همیشه شادباشید الهی
ممنونم از لطفت پرنیان جون
من به ای شب از رویای تورنگین شده رای میدم
که بازم خودت نوشتی خیلی این شعررو دوست دارم
سلام ونوس عزیزم
این هم تقدیم به تو :
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مزگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها
در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این . این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟
ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
مرسی برای محبتهات
نمیشه دو تا رای بدیم؟
خوب باشه باشه
من به آفتاب عزیز به خاطر ابتکارش رای می دم وگرنه همه ی شعر های فروغ قشنگه.
حالا یواشکی اون یکی رای را هم میدم. به خودت رای می دم ولی اگر برنده شی باید برای خودت کتاب بخری
وای مرسی ... رای دوم رو آوردم

نه دیگه ! نشد !
اگه من برنده شدم شماها با هم برای من کادو می گیرین
....
احساس حضور گرم قشنگترین دوستی ها ، اینجا برای من خودش یک هدیه ست .
آفتاب جون رای سوم ... یا اگه بخوام حرف باران رو گوش کنم رای چهارم !
سلام
تو رو خدا نگین این حرفو ! ! میدونین چرا؟ چون وبلاگمو خیلی دوست دارم و تحت هیچ شرایطی دوست ندارم مشکلی براش پیش بیاد
از طریق این وبلاگم باافرادی آشنا شدم که خیلی دوسشون دارم و نمیتونم دوریشون رو تحمل کنم چون . . . چون خیلی دوسشون دارم
شاید . . . شاید مشکل از سیستم شما باشه! منظورم اینه که شاید مثلا سیستم شما ویروسی شده باشه ؟ البته مطالب وبلاگم همه تو یه صفحهست و در ابتدا لود شدنش
)
حقیقتش انتخاب از میان این همه شعر قشنگ خیلی سخته ولی خب . . . خب من شعر دوست عزیزی که با عنوان "مسافر"
نوشتن رو بیشتر پسندیدم:
"تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . "
(در مورد وبلاگم هم بعید میدونم ویروسی شده باشه !
کمی زمان میبره و نیاز به کمی صبوری داره
سلام

خوب مسافر عزیز هم رای آوردند
راستش وقتی با کامپیوتر باز می کنم مشکلی نیست ولی با لپ تاپ این پیغام رو میده . شاید ویندوز سون نازک نارنجیه خیلی !
انشاالله که مشکلی نداره .
مرسی آقای محمودی عزیز
سلام پرنیان عزیز


اینهم یه قصه تلخ دیگه از فروغ همه شعر های ما ،فروغ دلتنگی ها و افسوس ها و اشک ها و زجرها
شاید باور کردنش سخت باشه
ولی خوب فروغه و هزاران معمائی که پاسخی برایشان نمی توان یافت
گفته می شود که حمید مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است
شعر زیبای حمید مصدق
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخ زاد
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
دیدی پرنیان عزیز ، شما و فروغ چه می کنید؟ دیدی حریف تان نشدم و باز هم نوشتم ؟
سلام


اول ازهمه ... یه توجه به کامنت بالائی کنید متوجه می شید که رای آوردین !
زندگی فروغ رو وقتی نگاه کنیم متوجه می شیم فروغ آدم معمولی نبوده . اولین شعری که سرود زمانی بود که با پرویز شاپور زندگی میکرد در خوزستان و البته فکر می کنم همه می دونند که وقتی اولین شعرش رو سرود حتی پدرش هم تردش کرد. در شرایطی که فقط یک شعر بود ...
شعر «گنه کردم ...»
تنهائی هاش ، فشارهای مالی شدید، فشارهائی که از طرف کسانی که به تلخی باهاش دشمنی می کردند ولی بعد از مرگش همه یکباره جبهه هاشون عوض شد و شدند سوگواران سینه چاکش . دوری فرزندش ... «شعری برای تو» رو برای پسرش خوند و من کمتر پیش می یاد وقتی این شعر رو می خونم بغض گلوم رو نگیره. در مورد حمید مصدق نمی دونم ولی لازم شد تحقیق کنم
این دو شعری که نوشتید خیلی قشنگن . حمید مصدق هم اشعارش واقعا زیبان مخصوصا آبی - خاکستری - سیاه .
به هر حال ممنونم از اینکه نوشتید . نوشتن خوبه... .
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند ...
یادی از حمید هم شد !
بی خود و بی جهت سلام



شب است و یاد تو مرا پر از ترانه می کند
چه کرده ای که دل چنین تو را بهانه می کند ؟؟
ها؟
نع! چه کرده ای ؟!
ببین بی خوابی چه بلاهایی به سر آدم نمیاره .. خل و چل شدیم رف
وصیت نامه ی امام خمینی امتحان داریم فردا ! چارته آموزشیه داریم تو رو غرعان ؟؟!!
به شیمی چه آخه ؟!
عملگی و شیشه گری و نجاری بسمون نبود اینارو دیگه کجای دلمون بذاریم ؟!
چقده من ازین آیکونه خوشم میاد
سلام الی خوشگلم

عاشق خل و چلی هاتم به غرعااااااان . امتحاناتت هم معرکه اند!
واقعانا! چه ربطی اینا به شیمی دارن ؟؟؟؟
...
بگذریم ...
امیدوارم امتحانت رو بیست بشی
میبوسمت عزیزم
تا بوده همین بوده
یه وقتایی چه خوشحالی
یه وقتایی دلت تنگه
یکی حرفاتو می فهمه
یکی انگار از سنگه
چه آسون بهترین می شی
چه آسونتر یه بیهوده
چرا سردرگمی امروز
تا بوده همین بوده
واسه دلتنگی های تو
یکی با گریه بیداره
یکی چشماشو می بنده
میره و تنهات میزاره
با اینکه خسته ای شاید
ازین دنیای پر از سختی
یه احساسی بهت میگه
چه بی اندازه خوشبختی
................................
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در می زند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در می زند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با آن همه بیگانگی
هر شب به من سر می زند
...........................................
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان پر فتنه خواهد شد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش
که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو
تو کافر دل نمی بندی نقاب زلف و می ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگرچه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری
به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو
.....................................................
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین
کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
..............................................
نظرتون چیه؟؟؟؟
سلام
انتخابهای قشنگی هستند ... اما از فروغ نبود توشون . احتمالا شما هم از اونائی هستین که نمی تونید با اشعار فروغ ارتباط برقرار کنید.
به هر حال مرسی از خوندن اشعار انتخابیتون لذت بردم .
سلام پرنیان جونم

چیزی نیست عزیزم
آخه دیدم فقط شعر من چندین بار تکرار شده
اینکه نمیدونم به کی رای بدم؟؟
ولی خوب شعرای قشنگ دیگه ای هم ارسال کردن اینکه میخوام به یکی از اونا رای بدم
از غزل حافظی که آقای آذرخش گذاشتن هم خیلی خوشم میاد
من به اون رای میدم
سلام ارکید جون

پارتی بازی که نکردی ؟!!
شوخی کردم.
خوب آذرخش عزیز رای آوررررررردی ! به به
ضمنا فقط شعر تو نیست که تکرار شده . خیلی از شعرها تکرار شدند . وقتی که تکرار می شن یعنی اینکه خیلی طرفدار داشتند دیگه
بازم سلام پرنیان جونم
خوشحالم که مطلبم تاثیر گذار بوده
اینم مطمئنم که سالیان سال یه خاطره خوب از تو و اسمت و وبلاگت تو ذهنم میمونه
خیلی لطف داری ارکید جون
حتی ده سال بعد از مرگم ؟
ای واییی


خدا نکنه
زبونتو گاز بگیر
دوست نداشتم ولی یاد این شعر فروغ افتادم که اینجا هیشکی انتخابش نکرد. بنظر من واقعیت مرگ رو خیلی قشنگ و غمناک توصیف کرده
این چند بیتش خیلی رو من تاثیرگذاره
"در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من، با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه می ماند بجای
تارموئی، نقش دستی، شانه ای"
... بی تو، دور از ضربه های قلب تو


قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ ...
مرسی .
ارکید جون بادمجان بم آفت ندارد !
حالا که از خیلی از شاعران یاد کردیم بد نیست یادی از مشیری هم بکنیم :
گر این نغمه ، این دانه اشک
درین خاک روئید و بالید و بشکفت ،
پس از مرگ بلبل ، ببنید
چه خوش بوی گل در قفس می زند موج .
سلام بر باغبان ِ گل و ریحان پرنیان
، بعد بیام، رای بدم. فکر کنم تا 15 دی وقت باشه!


. امیدوارم دوست داشته باشین. شعری که خودتون نوشته بودین، و با یک نگاه اجمالی دیدم که انتخاب ِ خیلی ها هم بوده.
چه ایده ی قشنگی، اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که شما به فروغ خیلی خیلی علاقه ی دارین. چون
به هر حال، صورت و نفس ِ عمل رو : like
اگر اجازه بدین من کامنت ها رو ذخیره کنم، برم بخونم
در ضمن من به نفع ِ نفر اول از انتخابات کنار می کشم. همه ی شرکت کنندگان خداییش نسبت به من اصلح هستن!
به همین خاطر انتخاب های خودمو هم بعد می نویسم. راستش می دونین چون قراره متجسّم بشم، گفتم "انتخاب ها"، چون یه جوریه، اگه آدم بدون دست، یا پا یا یا گوش ... متجسم بشه
در ضمن فعلن عَلَلحساب به همه یه رای می دم. البته نه رای ِ صندوق پّر کنیا.
---------------------------------------
جسارته، اما اگر اجازه بدین یه نظر ِ غیر ِ مرتبط بدم
ممنون که اجازه دادین
من اولین عکسی که گذاشتین را ذخیره کردم، تا ببینم حجمش چه قدره که گاهن باز نمیشه یا دیر باز می شه، دیدم 1.2 مگابایته. اگر امکانش هست عکسا رو با فتوشاپ یا هر نرم افزار ِ مرتبط ِ دیگه، در حجمای کمتری ذخیره کنین، تا کسایی مثل ِ من که از اینترنت ِ ذغالسوز یا کسایی که از موبایل استفاده می کنن، از نعمت ِ دیدن ِ عکس ها و تصاویر بی نصیب نمونن. ممنونستم.
در ضمن ایده ی خانم ِ آفتاب ِ عزیز هم در نوعِ خودش جالب بود.
من هم با اولین ابزاری که دم ِ دستم بود، یه چیزایی نوشتم. از اونجایی هم که تذهیب کار سراغ نداشتم، دست به دامن ِ فتوشاپ شدم و خلاصه، خیر ِ سرم اثر ِ هنری خلق کردم.
خرده نگیرید، چون با اتود ِ نه دهم تحریر کردم. ولی خب سعی ام بر این بوده که به شیوه ی خط ِ درشت در بیاد. عکساش رو هم کم حجم کردم تا اگر خواستین...
http://gonjeshkmahi.persiangig.com/image/fathebagh1.jpg
http://gonjeshkmahi.persiangig.com/image/fathebagh2.JPG
http://gonjeshkmahi.persiangig.com/image/fathebagh3.jpg
-------------------
اگر عمری باقی موند بر می گردم.
سبز باشید
چقدر قشنگ بود !




بابا! هنرمند تمام عیارید شما .
سلام
مرسی واقعا قشنگ بود . من خط نستعلیق شکسته رو خیلی دوست دارم و واقعا زیبا بود. راستش اولش صورتیه رو اضافه کردم به پست ولی بعدش دلم نیومد ... حیف بود ... هر سه تا رو اضافه کردم .
مرسی از این همه ایثار که به نفع نفر اول تا ... کنار کشیدین
و از لایکتون هم بسیار سپاسگزارم . بله فروغ رو دوست دارم ...
این رای صندوق پرکنی رو خوب اومدین !
چشم حجم عکس رو می یارم پائین .
و ممنون ... از اون صورتیه یه کوچولو بیشتر خوشم اومد آخه به کادر فتح باغ خیلی می یاد
باران عزیز ! بدو بیا که فتوشاپ هم داره !
حالا موند انتخابهای بعدی شما ... یا اینکه باید همین رو انتخابتون بدونم ؟
شرمنده که فکرت مشغول کردم

او در کامنتش اشاره داشت و من تعجب کردم
و نظرم بود که این نازنینان فقط حق اندیشه های خوب دارند
درود بر تو بانو
مرسی از توضیحتون . خیلی لطف کردین
سلام و درود بی پایان بر بانوی عزیزمان پرنیان. خیلی خیلی از لطف شما ممنونم.انقدر دوستان کارهای قشنگ و زیباناک فرستاده اند که دیگر به بنده نمی رسد.دستتان درد نکند.سپاس بی کران
سلام
هر کامنتی قشنگی خودش رو داره قربان ... الان این کامنتها شدند برای من مثل بچه های مامانی که بهش میگن کدوم یکیشون رو بیشتر دوست داری . می گه : مگه پنج تا انگشت با هم فرق دارن ؟
من هم ممنون
خواهر من " فروغ فرخ زاد "
بخش اول
با هم بزرگ می شدیم
و با هم به مرحله بلوغ می رسیدیم
یکی دو سال تفاوت سنی آنقدر مهم نیست که بتواند بین ما دیواری به وجود آورد.
فروغ هر قدر بزرگتر می شد ساکت ترو آرامتر می شد
چشم های بزرگ او که همیشه مملو از تحیر بود رفته رفته تغییر شکل میداد و از غمی گنگ و مجهول پر میشد.همیشه جور عجیبی نگاه می کرد .جوری که انگار در ماوراء این زندگی زندگی دیگری را می بیند ...
زندگی دور و گنگ و مجهولی را که درغبار غوطه می خورد , پنهان و آشکار می شد.
... حالا دیگر وقتی کنار جوی آبی که از کنار حیاطمان می گذشت می نشستیم
دیگر به گور گنجشک های مرده و به گلهای سپید روی گور فکر نمی کردیم , در برابر ما دنیای تازه ای گسترده شده بود و ما با بهت و حیرت از مجهولی که در وجودمان جان می گرفت و به نحو دلپذیری آزارمان میداد صحبت می کردیم , هر دو ساده و معصوم بودیم و زندگی و عشق را فقط از روی کتاب ها می شناختیم.به همین علت صحبت هایمان هم لطیف و شیرین بود.
آن قدر لطیف و شیرین بود که انگار دو تا پروانه بالهایشان را به هم می سائیدند, یااینکه نسیمی به آرامی از روی گلی میگذشت.
فروغ که همیشه گویی از عطر اقاقیا مست بود , باز پاهایش را در جوی آب دراز می کرد , گلهای سپید را پرپر میکرد و می گفت :
خواهر می تونی به من بگی که عشق چیه؟.
و من که مست تر از او بودم می گفتم :
عشق؟ عشق باید چیزی باشه مث بهار ,یا مث طوفان.
آن وقت فروغ چشمهای براقش را که همیشه به نقطه ی دوری خیره بود , روی هم می گذاشت و زمزمه کنان می گفت :
میدونی؟ من حس می کنم قلبم به اندازه تمام دنیاست و به همه ی دنیا و همه ی مظاهر زندگی عشق می ورزم.
و امروز این قلب , قلب بزرگ و مهربان , این قلبی که مملو از عشق به تمام مظاهر زندگی بود زیر خاک در حال پوسیدن است. در حال پوسیدن است!!
سلام ...
فکر میکنم اینها نوشته های فریدون باشن ! اگه اشتباه نکنم ...
اینجاست که من باز می رسم به این جمله از گوته که در چند پست قبل تر نوشته بودمش :
« روحی که زیبائی را می بیند گاهی تنها می ماند »
روحی که زیبائی را می بیند اغلب تنها می ماند ...
دیگه فضا و مکان و زمان بی معناست ... چون روح در عوالمی دیگه ایه .
و اون آدم به سطحی نگری و پوچی آدمها توی دلش می خنده ... حتی اگر گاهی مجبور باشه باهاشون تا یه جاهائی همراهی کنه.
با اون احساسی که نسبت به این زن دارم ... من رو بردید به یه جاهائی ... یه جاهائی که انگار فروغ رو می دیدم و کاملا لمسش می کردم.
وقتی میگه قلبم به اندازه ی تمام دنیاست یعنی اینکه این روح در این جسم به سختی گنجانده شده و دلش پرواز می خواد .
قلبش پوسید و رفت ... اما روح آیا از بین می ره ؟ عشقها چی ؟ مهربانی ها چی؟ گمان نکنم اینا هیچکدومشون میرا باشند.
مرسی ... عالی بود.
خواهر من « فروغ فرخ زاد »
قسمت دوم و آخر
او را از نخستین سالهای کودکی در منزلمان دیده بودیم. زنی بود زشت رو:
با پوستی سرخ وخشن وموهایی که مثل موی اسب سیاه و کلفت بود, تندخو وخشن بود
و با نیروی ده اسب کار میکرد.
در خانه ی بزرگ ما, او از همه محروم تر و بینصیب تر و بدبخت تر بود, بچه ها دائما سر به سرش می گذاشتند و بزرگترها با چشم تحقیر و نفرت نگاهش می کردند .
همیشه یکی از کت های کهنه ی افسری پدرم را میپوشید و با دماغ بزرگ عقابی و چشمهای ریز , و چانه ی ریش دار خود , آن چنان مضحک بود که دوستان برادرم همیشه جلوی درخانه جمع می شدند تا سر بسر او بگذارند و تفریح کنند.
او خیلی صبور و خود داربود , فقط وقتی که آزار بچه ها به نهایت می رسید , مثلحیوانی وحشی به دنبال آنها میدوید و فریاد کنان دشنام میداد.
این زن عاشق سیگار بود , با چنان عشقی به سیگار پک میزد که گویی عاشقی لب بر لب معشوق خود گذاشته است.اگر یک روز برای خرید سیگار پول نداشت مثل ماهی برخاک افتاده دست وپا می زد و حتی گریه می کرد.
من وفروغ فقط روزی یک قران پول تو جیبی داشتیم. ولی فروغ هر بار که چشمان آن زن را گریان می دید پول تو جیبیش را مخفیانه در جیب آن زن می گذاشت و به من می گفت:
میدونی , دلم براش خیلی میسوزه , اگه سیگار نکشه می میره.
و بعد ما بزرگتر و بزرگتر شدیم و او پیرتر و پیرتر,گونه های ما رنگ می گرفت و پشت او خمیده میشدو کم کم هم آنچنان خمیده میشد که بچه ها او را گوژ پشت صدا می کردند. گوژ پشت سالهای زیادی در خانه ی ما زحمت کشید .آنقدر زحمت کشید که مریض شد و بستری شد و عاقبتاو را به مریضخانه بردند .
در آن زمان من وفروغ دیگر از هم جداشده و هر کدام دریک کانون خانوادگی نفس می کشیدیم. گوژپشت روزهای زیادی درمریضخانه جان کند, من طاقت دیدنش را نداشتم , اما فروغ که قلبی به بزرگی آسمان داشت هر روز به مریضخانه می رفت.
ساعتها در کنار تختخواب می نشست و به خاطر تنهایی او اشک می ریخت...
روزی که گوژپشت در مریضخانه جان داد یکی از روزهای بارانی زمستان بود,آن روز فروغ تنها مشایع جنازه ی زن بد بختی بود که در دنیا هیچکس را نداشت .
فروغ با او به غسالخانه رفت , او را به خاک سپرد , و برمزار محقرش اشکها ریخت و بعد از همان جا به خانه ی من آمد . وقتی به او گفتم :
- فروغ نترسیدی که با او به قبرستان رفتی . نترسیدی که او رابوسیدی,نترسیدی که ...
خندید , به تلخی خندید و گفت :
- بترسم! چرا ؟ من بین زندگی و مرگ تفاوتی نمی بینم و مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملا طبیعی است.
... و چند روز پیش که بر مزار فروغ اشک می ریختم صدایش را می شنیدم که می گفت
- مرگ که ترسی ندارد ... باور کن که مرگ هم مثل زندگی یک چیز کاملا طبیعی است .
« پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست »
... « قمرالملوک وزیری » تازه مرده بود . من وفروغ پشت میز آشپزخانه نشسته بودیم , مادر داشت غذا می کشید . فروغ مجله ای را که جلوی رویش بود ورق می زد , مدتی به عکس قمر نگاه کرد , بعد در حالیکه تبسم تمسخرآمیزی برلب داشت گفت :
_ میبینی که پیری چقدر وحشتناکه ... میبینی قمر را به چه روزی در اورده .
حق با او بود . چون قمر با چشم های فرو رفته و صورت پرچین واقعا دیگر قمر نبود
بلکه موجود ترحم انگیزی بود .
فروغ دو مرتبه گفت:
_ میدونی , به عقیده ی من یک هنرمند باید دراوج بمیرد دراوج جوانی و در اوج هنر.
مادرم سرش را بلند کرد .مدتی خیره خیره فروغ را نگاه کرد ومن گفتم :
حق با توست ,چون به این ترتیب لااقل خاطره ی خوشی در ذهن مردم باقی میگذارد .
بعد مدتی راجع به مرگ حرف زدیم , من وفروغ حرف می زدیم و مادرم هرچند دقیقه یک بار با عتاب مادرانه ای صحبتمان را قطع میکرد و انگار میخواست با هزار دست , فکر مرگ را از ما دور کند.
و هنگامی که فروغ با لحن تمسخر آلودی گفت :
خب مامان چرا می ترسی .بالاخره هر کدام از ما باید یه روز بمیریم .
چشمهای مادر پر از اشک شد و به هق هق افتاد.
آن روز مدتها من وفروغ به مادر و قلب ساده اش خندیدیم و بعد باز همان حرفها شروع شد و بعد از مدتی فروغ یک دفعه قاشقی را که در دست داشت زمین گذاشت و گفت :
- بهترین مرگ , مرگ آنی است , من همیشه ازخدا میخواهم که مرا با مرگی آنی و بدون درد ازدنیا ببرد .
باز مادر به او حمله کرد و باز ما مدتی خندیدیم.
... ولی فروغ سر انجام به آرزویش رسید و با مرگی آنی چون تیر شهاب از دنیا رفت ...
* * * * * *
تصادف وحشتناکی بود .وقتی خبر مرگ فروغ را شنیدم حس کردم ستاره ها از آسمان به زمین ریختند و تاریکی عجیبی تمام دنیا را فرا گرفت . فریاد می زدم و می گریستم و به دنبال جسد فروغ می دویدم ,قبرستانمملو از سوگ و غم بود , چشم ها ازاشک و گلوها از ضجه انباشته بود. اما فروغ آرام خفته بود , چشمهایدرشت غمگینش سرشار ازآرامش عمیق به رویم افتاده بود و در آن دستهای پرشور و هنرمند دیگر کوچکترین احساسی وجودنداشت .
فروغ رفته بود . از پنجره ایگذشته و به نامعلومی رسیده بود .و ما ...
برمرگ او می گریستیم .افسوس,
افسوس که هنوز هم نمی توانم این واقعیت دردناک را باور کنم .
سپیدوسیاه شماره ی 702
۱۳۴۵
می دونید چیه ؟ من گاهی وقتها تصور می کنم فروغ به عمد ماشینش رو کوبید به جدول و دیوار خیابان دروس . بهترین بهانه بود ... هم مرگ بهانه ای بود برای نجات بچه های داخل سرویس و هم فداکاری بهانه ای برای مرگ. وقتی کسی نمی تواند بماند به دنبال بهانه ایست برای رفتن ...
و فروغ مدتهای زیادی بود که دیگه نمی خواست بمونه .
و باز هم ممنون ...
ژرنیان عزیز
با سلام این سومین نموشته متوالی و بیدرنگ است در باره فروغ عزیز و انهم خاطره ایست که دوستان ایشان در یکی از وبلاگ ها نوشته بودند
راضی شدید؟ جبران غیبت شد؟ یا هنوز باید جبران کنم؟
فروغ خواهر ما بود
«یکی از نویسندگان» در شروع مقاله« فروغ خواهر ما بود» می نویسد :
"«سلمان هراتی»، شاعر آسمانهای سبز، هرگاه از شمال به دیدن ما اهالی حوزه هنری میآمد، یک کیسه پرتقال به همراه داشت. یک بار از همه آن بارها، دست خالی آمد. دوستان بر او خرده گرفتند که "لحظههامان پرتقالی نیست؟" او گفت: " امروز میخواهم به یک گناه اعتراف کنم. این بار از شمال آمدم، فقط به قصد این که بروم سر خاک فروغ و یک فاتحه ست و سیر بخوانم و پرتقالها را هم همان جا خیرات کردم." دیگری گفت: " من تو را بخشیدم، چون خودم هم مخفیانه گناهکارم. چرا که هر وقت روزه بودهام، با فاتحهای برای فروغ افطار کردهام." من گفتم: " گر حکم شود که مست گیرند، در شهر هر آنکه هست گیرند. من هم از زمره خطاکارانم و اگر دست خودم بود، بار دیگر که به دنیا میآمدم، با خدا شرط میکردم که خواهرم فروغ فرخزاد، پسر خالهام دکتر شریعتی، و پسر عمهام اخوان ثالث باشد
.
جبران نشد !


شوخی کردم . می دونم خیلی گرفتارید و خیلی مشغول و هر بار که تشریف بیارید قدم بر چشم من گذاشتید.
...
فکر کنم من هم یه جورائی گناهکارم !
ضمنا کامنت پائینی رو یه نگاهی بندارید لطفا
سلام پرنیان جون
اومدم سلامی کنم و تشکر ویژه می کنم از مسافرعزیز که نوشته ی بسیار زیبای آقای مخملباف رو نوشتند. بسیار متن زیبای است و هر دفعه من کل متن رو می خواندم برام خیلی جالب بود که یک مرد انقدر زیبا احساسات زنانه ی فروغ رو درک کرده. خلاصه من یک رای دیگه اگه بتوانم بدم به جناب مسافر عزیز می دم.
سلام عرض شد

ببخشید اونوقت شما ؟؟؟؟
نکنه فراموشکار همیشگی !
مسافر عزیز توجه بفرمائید آراء تون داره می ره بالا ... پس بهتره بگم جبران نشد ... بی شوخی !
و جالبه من نمی دونستم اینا مال آقای محسن مخملبافه. آقای مخملباف هم آدم جالبیه . چند روز پیش یه فیلم دیدم از سمیرا و حنا مخملباف که مستند بود و در افغانستان الان اسمش یادم نیست اگه لازم باشه می رم نگاه می کنم اسمش رو ... خود آقای مخملباف هم بود توی فیلم و من اونجا بود که احساس کردم این آدم ، باید آدم خیلی جالبی باشه . خصوصا در مورد تربیت بچه هاش که یه تربیت خاص بوده.
آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست .
اینو حفظ بودم دوستشم دارم !
دیر آمدم . ببخشید . خوبی عزیزم؟
سلام مریم جون

اشکال نداره ... مهم اینه که اومدی.
همیشه آغاز هر دوست داشتنی زیباست ... ولی خدا به داد ته تهاش برسه !
شوخی کردم ... مرسی مریم جون . من هم این قطعه و تمام این شعر رو خیلی دوست دارم
مرسی مریم جون . خوبم ...
امیدوارم تو هم خوب باشی .
Wo0o0o0o0o0o0o000w



ینی رسما بریم سر چارراه ِ صفائیه ی باران اینا وایسیم بوق بفروشیم ...
گنجشکماهی خان ترکوندن
خیلی قشنگ بود .. خیلی ..
چه هدیه ی قشنگی گرفتی پرنیانیم
مخصوصا اونی که به باغتم میاد و باهاش ست شده ..
کلی ذوقیدم ...
دیشبی هی اومدم بگم جاشون خالیه و اینا .. مثه اینکه خالی نبوده گویا و اینا ...
سلام الهام جونم

e! سر چهارراه شون بوق فروشیه ؟!
...
بله دیگه ... اینجوریاس خلاصه .
احتمالا فرکانس هات ارسال شده بوده . نه که دیشب هم هوا عالی بود ... تمام فرکانسها به خوبی رد می شده احتمالا!
آسمان صاف صاف بود دیشب و من از خوشحالیم یه عالمه وقت ایستادم کنار پنجره ستاره ها رو می شمردم . دیشب آسمان تهران فوق العاده زیبا بود . و ابرهای سفید پنبه ای توی اون مخمل سیاه هزار شکل می شدند ...
از کجا به کجا رفتم !
پرنیان جون دقیقا درست حدس زدی، فراموشکار همیشگی رو.
اما فکر می کنم منظورت فیلم پنج عصر باشه هرچند متاسفانه هنوز ندیدمش ولی خیلی راجع بهش خواندم وبزودی حتما می بینمش. اما مخملباف واقعا آدم جالبیه و من بی نهایت دوستش دارم و خیلی ناراحتم که قدیما که کوچیکتر بودم می دیدمش هنوز خوب نمی شناختمش وبعدها هم که فیلمهاش رو دیدم دیگه خیلی دور بودند. خیلی از فیلماش رو چندین بار دیدم. همیشه برام رابطه اش با بچه هاش واطمینان و اعتمادی که به اونها داره برام جالبه. حتی بچه هاش رو مجبور به مدرسه رفتن نمی کرد.
دیدی تو بودی ؟ !
نه اسمش رو الان یادم اومد ... اسم فیلمش «لذت دیوانگی» بود. فیلم جالبی بود.
ضمنا چیکار کنیم که تو دیگه یادت نره اسم قشنگت رو بنویسی ؟ هان ؟؟
ســــــــــــــــلام بانوووی جــــــــــــــان :)

خوب و خوش و سلامت باشید همیشه
جـــــــــــــــــــــان دلم ، ارزش شما خیلی خیلی بیش از اینهاست بانووو
و ببخشید کوچکی ما و هدیه مون رو به بزرگواری خودتون
و من هم به تک تک دوستان رای میدم و میگم لایک
دوستی هاشون سبز و وجودشون طلا
سلام یکتا جان
مرسی عزیز دلم . تو هم خودت بزرگی هم دلت بزرگه . هدیه هات هم همیشه قشنگن و من رو سورپرایز می کنند.
میبوسمت .
انگار مادرم گریسته بود آن شب


















آن شب که نطفه شکل گرفت
و
من
به درد رسیدم.
به بهانه ای ساده
در زمستانی سرد
به آغوشت می آیم
فروغ فرخزاد به سال 1313 در تهران متولد شد.کود کیش در نور وعروسک نسیم و پرنده روشنی و آب گذشت
به مدرسه رفت و درس خواند این ایام-ایامدرس خواندن –چیزی نبود که همچون کودکی اش در نور و عروسک نسیم و پرنده و
روشنی و آب بگذرد اما باز هم هرچه بود لحظه های پیش از عزیمت به اسارت بود و باز خاطره انگیز و حسرت بار
آن روزها رفتند
آن روزهای برفی خاموش
کز پشت شیشه در اتاق گرم
هر دم به بیرون خیره می گشتم
پاکیزه برف من چو کرکی نرم
آرام می بارید.
درکودکی،خانواده او به نوشهر
رفتندواو در دامان طبیعت زیبایی های دل انگیز آن را برای سالهای آینده خود ذخیره
کرد.خانواده فرخزاد پس از چندی باز به تهران وهمان محله قدیمی بازگشتند.
بعدهافروغ از این خانه چنین یاد میکند:
آن روزها رفتند
آن روزهای خوب
آن روزهای سالم سرشار
آن آسمان های پرازپولک
آن شاخساران پرازگیلاس
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچک ها به یکدیگر
آن بامهای بادبادک های بازیگوش
آن کوچه های گیج ازعطر اقاقی ها
آن روزها رفتند
کمی که بزرگتر شد اورا به کودکستان فرستادند.بعد در مدرسه"سروش"همراه با
خواهرش"پوران"درس خواند.فروغ حسرت آن سالهای سرشاز از معصومیت را اینگونه
فریاد میزند:
ای هفت سالگی
ای لحظه شگفت عزیمت
بعدازتوهرچه رفتدرانبوهی ازجنون وجهالت رفت
بعدازتوپنجره کهرابطه ای بود سخت زنده وروشن
میان ماه و پرنده
میان ماه و نسیم
بعد صاحب پسری شدبه نام ((کامیار)) و سال بعد از آن مجبور شد بین شعر و زندگی یکی را برگزیند و با آن سرسختی غریزی که در او بود
جانب شعر را گرفت از شوهرش جدا شدو از خانه اش دور شد
پیوند سست دو نام از هم گسست:
دانم اکنون کز آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
لیک من خسته جان و پریشان
می سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می روم تا به دست آرم او را
زندگی زناشویی فروغ دیری نمی پاید.اوازشوهرخودجدامی شودوتاآخرعمراجازه دیدن
پسرش"کامیار"راپیدا نمیکند.این دردرافروغ در شعر(برای تو)چنین می سراید:
آن داغ ننگ خورده که می خندید
برطعنه های بیهوده،من بودم
گفتم که بانگی هستی خود باشم
امادریغ و درد که زن بودم
روزی رسید که چشم تو با حسرت
لغزدبراین ترانه دردآلود
جویی مرادرون سخنانم
گویی به خود که مادر من بود
[:S004سینما را از"ابراهیم گلستان"می آموزد وعشق را بااو تجربه میکند.
همه شب با دلم کسی میگفت
سخت آشفته ای زدیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود ،می رود نگه دارش
کارهای سینمایی جلب شد و در شرکت گلستان فیلم به کار پرداخت. اولین کار فروغ پیوند فیلم(( یک آتش)) بود
فروغ در آستانه فصلی سرد
فروغ با پشت سر گذاشتن دوران عصیان اکنون زنی سی ساله
است آن روزهای دل سپردن به دلبستگی و دیوانه وار دوست داشتن اکنون سپری شده است و او زنی تنهاست:
آن روزها رفتند
آن روزهای مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدهام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ می زد آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست
فروغ میداند که فرصت ندارد.فروغ میداند که پرنده مردنی است،اما هنوز نیاموخته است
که پرواز را به خاط بسپارد.وحشت از پوچی و توهم،هیتی دردآلود اورا از بنیان می لرزاند.
همه چیز را از جفت خود می طلبد و راه به جایی نمی برد:
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
ودرتمام شهر
قلب چراغ ها مرا تکه تکه می کردند
وقتی که چشم های کودکامه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند
وازشقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره هایخون یرون می پاشید
وقتی که زندگی من دیگر
چیزی نبود،هیچ چیز به جز تیک تیک ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
اما عشقی محدود پاسخگوی روح بلند فروغ نیست.کم کم فریاد عصیانش سربه آسمان
می کشدوبه یادقلب باغچه ای می افتد کهزیر آفتاب ورم کرده است و کسی به فکرش
نیست و در مقابل هرچه ریا و رنگ قدم بر می افرازد.
جنازه های خوشبخت
جنازه های ملول
جنازه های ساکت متفکر
جنازه های خوش برخورد،خوش پوش،خوش خوراک
و او که آن قدرت پُر است که روی صدایش نماز میخوانند و می داند که باید خطوط را رها
کندوازمیان شکل های هندسی محدود به پهنه حسی وسعت پناه ببرد،فریاد میزند:
مرا به زوزه دراز توحش
درعضو جنسی حیوان چه کار
مرا به حرکت حقیر کرم درخلاءگوشتی چه کار
مرا تبار خونی گل هابه زیستن متعهد کرده است
وازهمین جاست که چراغ های رابطه برایش تاریک میشوند ودستش رابرپوست کشیده
شب میکشد.فریادمی گیردکهبایدپرواز را به خاطربسپاردزیرا پرنده مردنی است.
ومی داند که نباید توقف کند زیرا:
نهایت تمامی نیروها پیوستن است
پیوستن به اصل روشن خورشید
وریختن به شعور نور
جشم فروغ در26بهمن1345به گورستان"ظهیرالدوله"سپرده شد.
چهارشنبه 26 بهمن هنگامی که می خواستند جنازه اش را در گورستان ظهیرالدوله به خاک بسپارند برف شروع به باریدن کرد و آن دو دست جوان زیر بارش یکریز برف مدفون شد:
وپیش از این خود درباره مرگش سروده بود:
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
بزرگ بود
و ا زاهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
سهراب سپهری مرثیه ای در سوگ فروغ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید:
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزه دیروزها
((سهراب سپهری))
امروز عجب روز عجیبی شد با فروغ آغاز کردیم و با فروغ هم پایان
خداکند یکی از جدول های رنگ شده تهران فروغ مان کند.
خوب ... عالی بود این فروغ نامه ی مسافر
نمی دونم فیلم سرد سبز رو دیدید یا نه ! البته بی بی سی هم چند وقت پیش نشون داد . قشنگه ...
فیلم جذامیانش رو من نتونستم ببینم راستش. اولش رو دیدم و اونقدر ناراحت شدم که ترجیح دادم بعدا" ببینم و اون بعدا" هنوز نرسیده !
اون جمله ی آخر رو با این جمله عوضش می کنم . امیدوارم حضور پرفروغتون سالهای بسیار زیادی زندگی کسانی که خیلی دوستتون دارن رو سرشار از نور و گرما کنه .
مرسی ...
salam
سلام
حال کیبوردتون چطوره ؟
khob njst
آخی ... لپ تاپ من هم از دیروز تا حالا دگمه «ط» حالش خوب نیست!

ولی بعدا" متوجه شدم که کیبورد جدید خریدی . مباررررررکه !
شیرینیش کو ؟
الان به آدمی به مثل من می گن : فرصت طلب
زندگی شاید افروختن سیگاری است
در فاصله ی رخوتناک بین دو هم آغوشی !
عجب !
گنجشکماهی
گنجشکماهی عزیز رای آوردین دوباره . مبارکه
سلام پرنیان خانم
حال شما؟
خوبید؟
اولا که رسیدن پنجشنبه عزیز مبارک باشه. امیدوارم بهتون خوش بگذره
دوما که ایده و کارتون خیلی جالب بود. بازم از این ابتکار ها بخرج بدین. خداییش بیست بیست بود
بعدشم که بابا همه هنرمندن حسابی. توی این همه با ذوق آدمی مث من احساس حقارت میکنه
بعدترشم می خوام به دو نفر رای بدم.به ارکید خانم و خانم ویس. پارتی بازی و فامیل بازیه دیگه. خانم ویس که هوای فک و فامیلشو نداشت و بهم رای نداد. اما من بخاطر تاثیرات داش مشتی آهنگ های قادری بهش رای میدم.
و همینجا هم از خانم ارکید تشکر و قدردانی می کنم. توی این دنیای به این بزرگی یکی هوای مارو داشت
شاد و سرحال باشید
سلام آذرخش عزیز

مرسی به لطف و محبت تو خیلی خوبم . ممنونم که هر پنج شنبه یادم می کنی . خیلی روز خوبی بود خدا رو شکر از صبح در حال ورزش کردنم !
مرسی . کامنتهای شما هم خیلی جالب هستند . ببین توی رای دادن پارتی بازی کردیا !
ولی خوب چون هر دوشون خاطرشون خیلی عزیزه پارتی بازیت اشکال نداره
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام!



ســــــــــــــلام
سلامممم
سلام !!
.
.
.
درست شد با اجازه صاحب خونه رفتیییییم یه جدیدش رو خریدیمممممم
به به کیبوردش درست شد
سلاااااام آفتاب جونم . مبارکه کیبورد جدید .
درود بشما پرنیان عزیز تصاویر برام باز نشد و حدس میزنم ترجیحا شعر بهتره انعکاسی از تصویر باشه ...
بهر حال با حس خودم برات مینویسم از شاملوی بزرگ
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست..
اشک آنشب لبخند عشقم بودـــــ
...
سلام فرزان عزیز
سعی کردم حجمشون رو بیارم پائین . در هر صورت متاسفم نتونستی باز کنی . امیدوارم فرصتهای بعدی باز بشن . اینترنت ایرانیه دیگه ... حالا ملی بشه دیگه چی می شه !
ممنونم از شعر قشنگی که گذاشتی . اتفاقا همین الان از شهر کتاب می یام و همین شعر رو با صدای شاملو گذاشته بود داشت پخش می شد.