فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

عاقبت خط جاده پایان یافت ...


بیست و چهارم بهمن مصادف است با سالگرد پرواز فروغ . در دی ماه همین سال به مناسبت سالروز تولدش پستی گذاشتم، اما فروغ فرخزاد آنقدر برای من جایگاه ویژه ای دارد که نمی توانم نسبت به سالروز پروازش بی تفاوت بگذرم.  

کسی که مثل هیچ کس نبود! و به گفته ی یکی از دوستانش تجسم آزادی بود، در محبس، اگر بتوانید حداکثر آزادی و حداکثر حبس را مجسم کنید، فروغ همین بود و تلاطم هایش نیز از این بود. او شادترین و غمگین ترین انسانی ست که من دیده ام. اگر شادی از راهی برود و غم از راهی دیگر و سرانجام این دو در نقطه ای بهم برسند، آن نقطه فروغ است. فروغ نقطه ی ملاقات غم و شادی بود.

متن زیر را فکر می کنم کمتر کسی جائی خوانده باشد. نامه های او به پرویز شاهپور در بسیاری از سایتها منتشر شده اند . اما همیشه رابطه او با ابراهیم گلستان در پرده ای از ابهام باقی ماند و شاید عمده دلیلش سکوت ابراهیم گلستان میباشد. نامه ای از فروغ به ابراهیم گلستان ... که امیدوارم شما هم مثل من از خواندش لذت ببرید و مثل من با این متن احساس نزدیکی کنید. 
 
...حس میکنم که عمرم را باخته ام. و خیلی کمتر از آنچه که در بیست و هفت سالگی باید بدانم میدانم. شاید علتش اینست که هرگز زندگی روشنی نداشته ام. آن عشق و ازدواج مضحک در شانزده سالگی پایه های آیندۀ مرا متزلزل کرد.
من هرگز در زندگی راهنمائی نداشتم.کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هرچه که دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم، همۀ آن چیزهائی ست که می توانستم داشته باشم، اما کج رویها و خودنشناختن ها و بن بست های زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. می خواهم شروع کنم.
بدیهای من بخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است.

...حس می کنم که فشار گیج کننده ای در زیر پوستم وجود دارد...
می خواهم همه چیز را سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم. می خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست،درجائی که دانه ها سبز می شوند و ریشه ها بهم می رسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه می دهد، گوئی بدن من یک شکل موقتی و زودگذران است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همۀ شاخه های درختان آویزان کنم.

...همیشه سعی کرده ام مثل یک در بسته باشم تا زندگی وحشتناک درونیم را کسی نبیند و نشناسد ... سعی کرده ام آدم باشم، در حالیکه در درون خود یک موجود زنده بودم ... ما فقط می توانیم حسی را زیر پایمان لگد کنیم، ولی نمی توانیم آن را اصلا" نداشته باشیم.

...نمیدانم رسیدن چیست، اما بی گمان مقصدی هست که همۀ وجودم به سوی آن جاری می شود.کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم که دنیا شکل دیگریست.دنیا اینهمه ظالم نیست و مردم این خست همیشگی خود را فراموش کرده اند ... و هیچکس دور خانه اش دیوار نکشیده است.
معتاد شدن به عادت های مضحک زندگی و تسلیم شدن به حدها و دیوارها کاری بر خلاف طبیعت است.

...محرومیت های من اگر به من غم میدهند در عوض این خاصیت را هم دارند که مرا از دام تمام تظاهرات فریبنده ای که در سطح یک رابطه ممکن است وجود داشته باشد نجات میدهند، و با خودشان به قعر این رابطه که مرکز طپش ها و تحولات اصلی است نزدیک میکنند. من نمی خواهم سیر باشم، بلکه می خواهم به فضیلت سیری برسم.

...بدی های من چه هستند، جز شرم و عجز، خوبی های من از بیان کردن، جز نالۀ اسارت خوبی های من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است.
و جیره بندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.

...پریروز در اتاق پهلوی نزدیکهای صبح صدای ناله از آن اتاق بلند شد.من خیال کردم سگ است که زوزه میکشد.آمدم بیرون گوش دادم.دیگران هم آمدند.بالاخره در را شکستند و زن را که خاکستری شده بود و خیلی زشت و کوتاه بود با وضعی حقیرانه روی تخت از حال رفته بود، اول کتک زدند و بعد پاهایش را گرفتند و از پله های طبقۀ چهارم کشیدند تا طبقۀ اول. زن تقریبا" مرده بود و میان لباسهایش چیزهای مضحک و عجیب به چشم میخورد؛ تا بخواهی پستان بند و تنکه های کثیف،جورابهای پاره، کاغذرنگی و عروسکهائی که با کاغذرنگی چیده بودند، کتابهای قصۀ کودکان، قرص های جورواجور، عکس حضرت مسیح و یک چشم مصنوعی.
نمی دانم چرا این مرگ اینقدر به نظرم بیرحمانه آمد.دلم می خواست دنبالش به بیمارستان بروم، اما همۀ مردم اینقدر با این جسد خاکستری رنگ به خشونت رفتار میکردند که من جرأت نکردم ترحم و همدردی ظاهر کنم.آمدم توی اتاقم دراز کشیدم و گریه کردم.

...این مضحک نیست که خوشبختی آدم در این باشد که آدم اسم خودش را روی تنۀ درخت بکند؟ آیا این خیلی خود خواه نیست و آن آدمهای دیگر، آدمهای شریفتر و نجیب تری نیستند که میگذارند بپوسند بی آنکه در یک تار مو، حتی یک تار مو، باقی مانده باشند؟

...خوشحالم که موهایم سفید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم دو چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رویائی نیستم.
دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشود. هر چند که سی و دو ساله شدن، یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و بپایان رساندن. اما در عوض خودم را پیدا کرده ام.

...ذهنم مغشوش و دلم گرفته است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده ام.
به محض اینکه از خانه بر می گردم و با خودم تنها میشوم یک مرتبه حس می کنم که تمام روزم را به سرگردانی و گم شدگی در میان انبوهی از چیزهائی که از من نیست و باقی نمی ماند گذشته است..از فستیوال به خانه که برمیگشتم ، مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گلهای آفتابگردانم بودم .چقدر رشد کرده اند ؟ برایم بنویس .
گل دادند زود برایم بنویس .
از این جا که خوابیده ام دریا پیداست . روی دریا قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست . اگر می توانستم جزئی از این بی انتهائی باشم ، آنوقت می توانستم هر کجا که می خواهم باشم ...

دلم می خواهد اینطوری تمام بشوم یا اینطوری ادامه بدهم . از توی خاک همیشه یک نیروئی بیرون میآید که مرا جذب میکند . بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست . فقط دلم میخواهد فرو بروم ، همراه با تمام چیزهائی که دوست میدارم در یک کل غیرقابل تبدیل حل بشوم . بنظرم میرسد تنها راه گریز از فنا شدن،
از دست دادن ، از هیچ و پوچ شدن همین است .

...بعد از استقبال و تکریم فوق العاده ای که در فستیوال سینمای مؤلف در پزارو از او شده است ....
میان این همه آدمهای جوراجور آنقدر احساس تنهائی میکنم که گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود . حس خارج از جریان بودن دارد خفه ام میکند . کاش در جای دیگری بدنیا آمده بودم ، جائی نزدیک به مرکز حرکات و جنبش های زنده . افسوس که همۀ عمرم و همۀ توانائیم را باید فقط و فقط به علت عشق به خاک و دلبستگی به خاطره ها دربیغوله ای که پر از مرگ و حقارت و بیهودگی است ، تلف کنم ، همچنان که تابحال کرده ام . وقتی تفاوت را میبینم و این جریان زندۀ هوشیار را که با چه نیروئی پیش میرود و شوق به آفرین و ساختن را تلقین و بیدار میکند ، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می شود و دلم میخواهد بمیرم ، بمیرم و دیگر قدم به تالار فارابی نگذارم و آن مجلۀ پرت پست پنج ریالی ( ... ) را نبینم .
 
...تا به خود آزاد و راحت و جدا از همۀ خودهای اسیر کنندۀ دیگران نرسی به هیچ چیز نخواهی رسید . تا خودت را دربست و تمام و کمال در اختیار آن نیروئی که زندگیش را از مرگ و نابودی انسان میگیرد نگذاری ، موفق نخواهی شد که زندگی خودت را خلق کنی .....هنر قوی ترین عشق هاست و وقتی میگذارد که انسان به تمام موجودیتش دست پیدا کند که انسان با تمام موجودیتش تسلیم آن شود .
 
...چه دنیای عجیبی است ، من اصلآ کاری به کار هیچکس ندارم ، و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد . من آدم کمروئی هستم . برایم خیلی مشکل است که سر صحبت را با دیگران باز کنم ، بخصوص که این دیگران اصلآ برایم جالب نباشند ، بگذریم .

 
...یک تابلو از « لئوناردو » در « نشنال گالری » است که من قبلآ ندیده بودم .
یعنی در سفر قبلیم به لندن . محشر است . همه چیز در یک رنگ آبی سبک حل شده است . مثل آدم به اضافۀ سپیده دم . دلم میخواست خم شوم و نماز بخوانم .
مذهب یعنی همین ، و من فقط در لحظات عشق و ستایش است که احساس مذهبی بودن میکنم .
من تهران خودمان را دوست دارم ، هر چه میخواهد باشد ، باشد . من دوستش دارم و فقط در آنجاست که وجودم هدفی برای زندگی کردن پیدا میکند . آن آفتاب لخت کننده و آن غروب های سنگین و آن کوچه های خاکی و آن مردم بدبخت مفلوک بدجنس فاسد را دوست دارم .
 
...اگر « عشق » عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ایست.

... ای دوست ای برادر ای همخون 
وقتی به ماه رسیدی 
تاریخ قتل عام گل ها را بنویس
همیشه خوابها 
از ارتفاع ساده لوحی خود پرت میشوند و می میرند 
من شبدر چهار پری را می بویم 
که روی گور مفاهیم کهنه روییده ست
آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود ؟
آیا دوباره من از پله های کنجکاوی خود بالا خواهم رفت 
تا به خدای خوب که در پشت بام خانه قدم میزند سلام بگویم ؟
حس میکنم که وقت گذشته ست 
حس میکنم که لحظه سهم من از برگهای تاریخ است 
حس میکنم که میز فاصله ی کاذبی است در میان گیسوان من و دستهای این غریبه ی غمگین 
حرفی به من بزن 
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد 
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی بزن 
من در پناه پنجره ام 
با آفتاب رابطه دارم  ...
نظرات 61 + ارسال نظر
فریناز چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 08:38

سلام خوبین؟دوباره خوندمش.....واقعا میشه باهاش ارتباط برقرار کرد....
از این تیکش خیلی خوشم اومد چون زمان نه چندان دوری شرح من بود:

...چه دنیای عجیبی است ، من اصلآ کاری به کار هیچکس ندارم ، و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن من باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند . نمیدانم چطور باید با مردم برخورد کرد .

سلام فریناز عزیز
خوشحالم که دوست داشتی.

آذرخش چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 09:46 http://azymusic.persianblog.ir/

سلام
حال شما؟
نامه ای پر از احساس بود و چقدر زیبا این احساس رو توصیف کرده بود
اما نمی دونم چرا رابطه خوبی با فروغ تا حالا نداشتم. شاید چون زیاد تمایلی به شعر نو و نیمایی ندارم.
ولی خیلی دلم می خواست واسه سالگرد مرگش آهنگ معین رو که شعرش از فروغه بذارم. فرصت نشد
بهرحال امیدوارم موفق و شاد باشی همیشه

سلام آذرخش عزیز
ممنونم ... بد نیست می گذره دیگه.
نمی دونم!‌ هر کسی می تونه احساسی داشته باشه نسبت به هر چیزی و دلیلی هم براش پیدا نکنه. خوب هیچ کس مجبور نیست همه ی شعرا و همه سبک شعر رو دوست داشته باشه.
ممنونم ازت .من هم آرزوی شادی و سلامتی و موفقیت برات دارم

ای شب از رویای تو رنگین شده.
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مزگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها....

این شعرش به نظر من بی نهایت زیباست .

یک زن چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 10:45

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاشق گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام

هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که، وای
سایه ای هم زانچه بودم نیستم

سلام بر پرنیان مهربون
امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشی. به یادتم.

چو در آیینه نگه کردم، دیدم افسوس
جلوه ی روی مرا هجر تو کاهش بخشید
دست بر دامن خورشید زدم تا بر من
عطش روشنی و سوزش و تابش بخشید
حالیا ... این منم، این آتش جانسوز منم
ای امید دل دیوانه ی اندوه نواز
بازوان را بگشا تا که عیانت سازم
چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

...
سلام عزیزم
دلم برات تنگ شده بود ...

محسن چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 11:40

پرنیان عزیز سلام
در عرصه هنرشعر این مملکت بیش از ۲۰۰ شاعر زن و۸۰۰۰ شاعرمرد دیده می شود که صاحب اثر وعنوان هستند.
ولی فقط تعدادی از این بزرگواران بیشتر مورد توجه قرار می گیرندویا بهتر رصد می شوند.
بی شک فروغ بدیع ترین شاعره ایرانی است.
شاعران فارسی گوی زن از جمله جهان ملک خاتون در سده هشتم ودرسده بعدی عالمتاج قائم مقامی و نیم تاج سلما سی / فخرالملوک / پروین اعتصامی/سیمین بهبهانی/وحتی گل رخسار شاعره فارسی گویی تاجیک هر کدام بیان هویتی مستقل داشتند ودارند ولی فروغ عواطف تمام نسل شاعران زن را در خود جمع می کند ویکجا بروز می دهد.
فروغ در کتاب های اولش (اسیر ودیوان و عصیان)هوسهای زنانه اش را به نظم می کشد ولی در (تولد دیگر ) با نمایشی از زندگی خصوصی او روبرو هستیم واوج کارش در شاعری او در (ایوان) سنت های رایج را می شکند ومی درد ودر (عصیان) راز مفاهیم انسانی فروغ جلوه می کند او در اجبار انسان بودن وتکراری که به انسان اموخته شده مقاومت می کند وخود را تا حدودی بیرون می کشد.فضای کاربردی کلمات و واژه های او هر انسانی را وادار می کند که به جنسیت کلمات شاعر توجه کند .فروغ در عمق مسائل فرو نمی رود وخود رادرگیر منشآ کلمات نمی کند او به احساس واژه های کار دارد وعریانی کلماتی که رها می شود وشاید به همین بهانه هست که در یک دو دلی تاریخی میان رستگاری وگناه روی لبه تیغ راه می رود ولی انچه مهم جلوه می کند این است او انطور که می خواهد زندگی می کند وچیزی سد راه او نیست حتی ازدواج ومقید شدن به تکلیف یک فرزند.فروغ انسانی فرا زمینی است که راهش بطرف زمین گم شده بود .بنظرم هر انسانی در هر موقع می تواند شعری از فروغ بخواند وارام شود
پرنیان عزیز ممنون از اینکه به یاد فروغ بودی یکسال در سالروز خاموشی فروغ در مزارش بودم همراه با تنها یادگارش پسرش و جمعی از بزرگان افسوس که با ان جمع دیگر میسر نشد .
به هر حال این کار مرا به ان سال برد وچند باری که تنها رفتم سلامت باشی و استوار ......محسن.......

سلام
حال شما چطوره؟
کامنت تان مثل همیشه پربار بود و ارزشمند.
دیدگاهتان هم زیباست. معمولا وقتی می خواهند فروغ فرخزاد را بکوبند با لحن خاصی می گویند شعرهای اولیه اش (قبل از تولدی دیگر) خیلی سطحی و پیش پا افتاده و گاهی هم غیر اخلاقیست. اما انگار نمی خواهند قبول کنند بالاخره هر انسانی از یک جائی شروع می کند و در نقطه ی آغازینش مسلما بدون تجربه است. البته من بعضی از شعرهای اسیر ، دیوار و عصیانش را هم دوست دارم ...در حال و هوای خودش زیباست. من گذشته از شعرهایش این زن را عمیقا دوست دارم.

ممنونم لطف کردید.

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 13:23 http://aftab54.blogfa.com/

سلام پرنیان من
من به جای شما باشم یه کتاب در مورد فتح باغ می نویسم ...
واقعا هم نوشته هات زیباست و هم وبلاگت

سلام عزیزم
چی شد یه هو به این فکر افتادی ؟

و مرسی که اینقدر تو به اینجا لطف داری.

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 13:32 http://aftab54.blogfa.com/

تعداد نظرات رو ببین !
خواننده های فراوان ...آفتاب ...
اگر خواستی بنویسی این رده شما می شه

( ف۳۷۲پ )
این رده نویسندگی شماست عزیزم

عزیزم، دوستان فروغ فرخزاد رو دوست دارن که میان اینجا نظر می دن!

این رده که نوشتی یه کم تخصصیه من چیزی ازش نفهمیدم

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 13:39 http://aftab54.blogfa.com/

درسته ولی فروغ فرخزاد از همه بیشتر منو دوست داشته !
نوشته که با آفتاب رابطه دارم !!...

پ : اول نام شماست که سرشناسه دیویی گفته میشود
۳۷۲ شماره سرشناسه نام شماست .
ف : اول نام فتح باغ است
بعدا که کتابتون چاپ شد رده اصلی را اون موقع می ذاریم .

عزیزززززززم !



این شماره شناسه از کجا اومد ؟ بر چه مبنائی این انتخاب شد؟

ضمنا ممنون از این همه کامپلمنتی که به من می دی!
(باز دوباره رفتم تو فاز خودشیفتگی)

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 13:47 http://aftab54.blogfa.com/

مرسی نازنین
از کتاب سر شناسه نویسندگان که به دیویی معروف است ...
تمامی نام نویسندگان اونجاست ولی( ف ) که معرف فتح باغ است بعدا قرار می گیره ...
شما بنویس بقیه اش حل میشه !

آخه چی بنویسم عزیز؟
هر چی می نویسم اینجا احساساتم در همان لحظه و همان آن است.
اما اگر بخوام در مورد زندگی بنویسم ... شاید یه چیزی از توش در بیاد.
زندگی ... احساسات ... اون هم من که همیشه در غلیان بوده ام و هستم ...

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 13:55 http://aftab54.blogfa.com/

همون احساسات قشنگ و زیبایت است که همه رو اینجا کشاتده ...
من واقعا میخوام که بنویسی !

مرسی عزیزم ...
واقعا نمی دونم چی باید بهت بگم.
فقط الان دلم می خواد بگم که خیلی نازنینی عزیز دلم

آفتاب چهارشنبه 27 بهمن 1389 ساعت 14:06 http://aftab54.blogfa.com/

پس منتظر استارت اولیه می مونم
اولین کتاب فتح باغ !!
نویسنده ((پرنیان من ))

مرسی آفتاب عزیز و مهربانم.

باران جمعه 29 بهمن 1389 ساعت 14:05

شما انگار فقط بلتین زیر کامنتای ما
آیکن عصبانی بذارینا!

شاید به این دلیله که خیلی احساس نزدیکی می کنم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد