فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

فتح باغ

به چمنزار بیا به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم ...

باز گرد ای خاطرات کودکی ...

 

  

 

کودکی های شاد و خندان بازگرد 

باز گرد ای خاطرات کودکی  

برسوار اسبهای چوبکی  

خاطرات کودکی زیباترند  

یادگاران کهن ماناترند 

درسهای سال اول ساده بود 

آب را بابا به سارا داده بود  

درس پندآموز روباه و خروس  

روبه مکار و دزد و چاپلوس  

روز مهمانی کوکب خانم است 

سفره پر از بوی نان گندم است 

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود 

با جود سوز و سرمای شدید  

ریز علی پیراهن از تن می درید 

تا درون نیمکت جا می شدیم  

ما پر از تصمیم کبری می شدیم 

پاک کن هائی زپاکی داشتیم 

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت 

دوشمان از حلقه هایش درد داشت  

گرمی دستانمان از آه بود  

همکلاسی های درد و رنج و کار  

بچه های جامه های وصله دار

 بچه های دکه سیگار سرد 

کودکان کوچک اما مرد مرد 

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود 

کاش می شد باز کوچک می شدیم  

لااقل یک روز کودک می شدیم  

یاد آن آموزگار ساده پوش 

یاد آن گچها که بودش روی دوش

 ای معلم نام و هم یادت به خیر 

یاد درس آب و بابایت به خیر  

ای دبستانی ترین احساس من  

باز گرد این مشقها را خط بزن 

 

کامنتهای دوستان عزیزم را که در پست قبلی خواندم خیلی لذت بردم. احساس کردم هر کسی چقدر خاطرات شنیدنی ممکن است برای گفتن داشته باشد. هر چه خواستم موضوع پست بعدی را تغییر دهم دلم نیامد. در ادامه پست قبلی دوست دارم هر کسی خاطره ی به یاد ماندنی از دوران کودکی خود از شیطنت هایش یا از خاطرات شیرینش و یا حتی تلخش و یا هرحرفی برای گفتن، دوست داشت،  بنویسد تا دوباره لبریز از حس کودکی شویم.  

 

 

 

من عاشق این بچه ام که با این پیشی عکس گرفته 

 

کلاس چهارم دبستان بودم. معلم مشغول دادن درس جدید فارسی بود من هم تند تند مشغول خط کشی کردن دفتر مشقم. یک دفعه دیدم یک خانم معلم قد بلند با ابهت و عصبانی بالای سرم ایستاده و به من می گوید خط کشت را بده به من!‌ با ترس و لرز خط کش را دادم به معلم و از اون تنبیه بدنی هائی که آن زمان رایج بود با خط کش نوش جان کردم که سوزشش را هنوز که هنوز است احساس می کنم. اما هرگز کینه ای از معلم خود بدل نگرفتم زیرا روزهای بعد هم من فراموش کرده بودم هم او.

کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

 

 یادم می آید بچه که بودم هیچ معادله ی لاینحلی وجود نداشت. سوالها ساده و پاسخهایش به سادگی خودش بود. آن روزها حیاطی بود و حوضی بود و وسط آن فواره ای. شبها که می خوابیدیم ستاره ها نزدیکتر بودند و آنقدر با آنها حرف می زدیم تا خوابمان می برد. نمی دانم چرا همیشه همان بزرگترین ستاره که نزدیک به ماه بود ستاره ی همه ما بود! و گاهی بر سر مالکیت این ستاره چقدر دعوا می کردیم. یک عروسک بود که سوگلی تمام عروسکهایم بود، آنقدر موهایش را برس کشیده بودم که دیگر موئی برایش باقی نمانده بود اما باز هم سوگلی عروسکهایم بود. و هر جائی که می رفتم باید به دنبال خود می کشیدمش.  هر عروسکی می خریدند که دست از سر این عروسک کچل بردارم باز هم عزیزترین بود برای من. مدرسه که می رفتیم با این روزها خیلی فرق داشت. حتما باید روبان قرمز به موهای خود بزنیم و ارمکی می پوشیدیم که شامل یک پیراهن با دامنی کوتاه بود و جورابهای سفیدی که همیشه از تمیزی می درخشیدند. وقتی برمیگشتیم به خانه همیشه بوی تراشه های مداد می دادیم. ورزشهای اجباری صبحگاهی خنده دار ترین ورزشهائیست که به یاد دارم. خواب آلود و وارفته ... 

بازیهای گرگم به هوا و الا کلنگ و گاهی دایره می زدیم و هر بار یک نفر وسط دایره می نشست و بقیه می خواندند: یک دختری اینجا نشسته گریه می کنه زاری می کنه .......  

برای بدست آوردن هر چیزی اشک بهترین وسیله بود و چقدر وارد بودیم به گریه های نمایشی! 

اما به همان نسبت هم  راحت گول می خوردیم. چقدر راحت می توانستند به بهانه ای آراممان کنند. وقتی بازی می کردیم معمولا در بازی سرهایمان زیاد به همدیگر می خورد و برای اینکه  از شدت درد گریه نکنیم، بزرگترها در آن لحظه به ما می گفتند زود باشید زود باشید تف کنید وگرنه شاخ در می یارین الان. و ما از ترس اینکه الان بر اثر خوردن سرهایمان به هم شاخ درنیاریم فورا تف می کردیم و دیگر گریه کردن فراموشمان میشد و یا زمین که می خوردیم و دست و پایمان درد می گرفت می گفتند ای وای چرا نمکها رو ریختی؟ حالا کی می خواد نمک ها رو جمع کنه؟ و ما تا می آمدیم به دنبال نمکهای ریخته شده بگردیم دردهای خود را فراموش کرده بودیم.  

و باز کوچکتر که بودیم چقدر همه آدمها و همه موجودات را بی بهانه دوست داشتیم و چقدر زیاد دوست داشتیم .... همه را همیشه ده تا دوست داشتیم ... چون تا ده فقط بلد بودیم بشماریم و فکر میکردیم ده یعنی آخر همه ی اندازه ها!‌ و بعد از ده دیگه اصلا وجود ندارد.

جالب بود که وقتی کودک بودیم آرزویمان بزرگ شدن بود و حالا که بزرگ شده یم  حسرت کودکی خود را می کشیم. به یاد می آورم همیشه کفشهای پاشنه بلند مامان را می پوشیدم و رژ لب قرمز مامان رو می زدم و می شدم یک لیدی به تمام معنا!   

 

اما حالا دیگر نمی دانم چرا هر چقدر هم تف کنیم باز هم شاخ در می آوریم و هر چقدر به دنبال نمکهای ریخته شده بگردیم باز هم دردهایمان فراموش نمی شوند.  

الان دوست داشتنهایمان اندازه دارد یکی رو دو تا دوست داریم، یکی را هزار تا ... گاهی وقتها یکی رو اصلا دوست نداریم!  

 

دیگه هیچ عروسکی مونس تنهائی هامون نیست!‌ و هر چقدر هم کفش پاشنه بلند بپوشیم دیگه اون حس کودکی برنمی گرده... دیگه وقتی گریه می کنیم دایره ای دور خود نمی بینیم اصلا ترجیح میدهیم نبینیم و کسی اشکهامون را نبینه!  دیگه اشکهامون نمایشی نیست .... اشکهامون واقعیه واقعیند!

   

بچه که بودیم، بچه بودیم 

بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیج! دیگه همون بچه هم نیستیم!  

 

Th nearest thing to heaven, You're my angel from above

 

آسمان همچون صفحه ی دل من  

روشن از جلوه های مهتابست 

امشب از خواب خوش گریزانم  

که خیال تو خوشتر از خوابست 

 

خیره بر سایه های وحشی بید 

می خزم در سکوت بستر خویش 

باز دنبال نغمه ای دلخواه 

می نهم سر بر روی دفتر خویش ... 

 

دلیلی باش برای بودن من ...

صبح که چشمانم را بر روی آفتاب باز می کنم، خوشحالم که تو هستی!  ضربان قلبم را می شنوم مطمئنم دلیلی دارد این تپشها.    

هر خریدی در پشتش انگیزه ای می شود برایم.  وقتی سوال می کنم شال گلبهی بخرم یا شال طوسی با گلهای صورتی به من بگوئی: هر چه که بپوشی برای من زیباترینی.    وقتی خرید می کنم به من بگوئی همیشه انتخابت بهترین است.  دیر می کنم می دانم نگرانم هستی ... می دانم دیوانه خواهی شد.    وقتی دلخور می شوم از تو، و اشکهایم را با زحمت زیاد فرو می دهم نگاهت و کلامت بهترین مرهم دنیا می شود برای کوچکترین دلخوری های دنیا. 

شب می شود، خوشحال می شوم  که شب هست و تو هستی و در ظلمت شب چقدر خدا پیداست و چقدر نور است و گرما .  باز آفتاب سر می زند با بودنت احساس می کنم  امروز هدیه ی خداوند است به من.  کودکی می شوم پر شر و شور و به هر چیز مضحکی از ته دل می خندم.  احساس نفس می کشد، بالا و پائین می پرد و گاهی نیز می رقصد.   

 

به آسمان نگاه می کنیم و به تغییر شکل ابرها یک عالمه می خندیم گاهی به شکل غول بی شاخ و دمی در می آیند و هر دو فکر می کنیم چقدر این غولها بی آزارند ... و ما به ساده ترین چیزها چقدر می خندیم!   

وقتی تو هستی زندگی بهترین دلیل برای زندگیست. 

    

وقتی نیستی همیشه سردم است و هیچ چیز مرا گرم نخواهد کرد.   گلها مصنوعی می شوند و می دانی چقدر از گل مصنوعی بیزارم، درست مثل جنازه های مومیائی شده می مانند.   و  درخت، گل، نسیم و احساس ناتمام می ماند. باش که در کنار تو احساس کنم در زمان گمشده ایم و دیگر حتی به دنبال یافتن لحظه های گمشده مان نباشیم.  تو که هستی گنجشکها چقدر دوست داشتنی اند و کلاغها  سمفونی شماره ۳۱ موتزارت را برای شادی روحش تکرار می کنند.   

شاید هم این منم که دیوانه میشوم از این حجم بودن. 


اما تو باش و دلیلی باش برای بودن من.    


  پ ن : این پست مخاطب خاص ندارد. فقط یک احساس زنانه است. 

تا نیمه چرا ای دوست ؟‌ لاجرعه مرا سرکش!

 

آن یار نکوی من بگرفت گلوی من  

گفتا که چه می خواهی؟  

گفتم که همین خواهم  

 

از دوست داشتن نوشتم و پاک کردم ... باز نوشتم و پاک کردم. از دلتنگی هم نوشتم و پاک کردم. نیازی نیست اینجا خیلی به نوشتن های زیاد...  آن کس که همین دو سه جمله را می خواند خودش تا ته آن را از بر است.    

 

گاهی دلتنگی ها یعنی ویرانی. یعنی دلت می خواهد همه ی وجودت یک مشت شود و بزنی بر دهان این زندگی.   قصه اش طولانیست ... کوتاهش کنم بهتر است!‌   

 

اما تصور کنیم نه کسی را دوست داشته باشیم، نه رنجی داشته باشیم و نه دلتنگی!‌ زندگی چه معنائی خواهد داشت؟  زندگی گیاهی هم حتی اینقدر پست نخواهد بود. 

  

تا ته ته دوست داشتنها باید رفت، حتی اگر قرار باشد بشکنیم زیر بار آن.  

این یعنی انسان بودن.   

 

جنگل همه ی شب سوخت در صاعقه ی پاییز 
از آتش دامن گیر ای سبز جوان بر خیز!

برگ است که می بارد! چشم تو نبیند کاش
این منظره را هرگز در عالم رویا نیز

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد
از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»! 

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟ 

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز! 

تا نیمه چرا ای دوست! لاجرعه مرا سرکش 

من فلسفه ای دارم یا خالی و یا لبریز

مگذار به طوفانم چون دانه به خاکم بخش
شاید که بهاری باز صور تو دمد برخیز 

 

زندگی ...

 

زندگی فی البداهه
نمایشی بی تمرین
تنی بی پُرو
سری بی تأمل

از نقشی که بازی میکنم ناآگاهام
فقط میدانم که از آن خودمست، غیر قابل تعویض

موضوع نمایشنامه را
درست روی صحنه باید حدس بزنم
برای افتخار زندگی هنوز آماده نیستم
سرعت جریانی را که بر من وارد میشود به سختی تاب می آورم
بدیهه میسازم، با آن که از بدیهه سازی بدم می آید

بر ناآگاهی ام هر گام سکندری میخورم
رفتارم بوی شهرستانی بودن میدهد
غریزه هایم نشان از تازه کاری دارند
ترس صحنه، علتی است برای تحقیرشدنم
به گمانم موجبات تخفیف، ظالمانه است

واژگان و حرکات غیر قابل پس گرفتن
ستارگان، تا آخر شمرده نشده اند
شخصیتم مثل پالتویی است که در حال دویدن دکمه هایش را میبندم
این هم نتایج تأسف بار این شتابزدگی است

کاش دست کم، بشود چهارشنبه ای را از پیش تمرین کرد
پنجشنبه ای را تکرار کرد
اما وای، دیگر، جمعه با نمایشنامه ای که نمیشناسمش از راه میرسد
میپرسم آیا این کار درستی است
(صدایم گرفته است
چون حتی نگذاشتند پشت پرده، سینه ام را صاف کنم)

گمراه کننده است که فکری کنی این امتحانی سرسری
در اتافی موقتی است، نه
میان دکورها ایستاده ام و میبینم چه استوارند
دقت همه ی آکساسوارها مرا متعجب میسازد
صحنه ای گردان، دیریست که میگردد

حتی دورترین سحابی ها روشن شده است
آه، شکی ندارم که این نخستین شب نمایش است
و هر کاری که میکنم
برای همیشه به کاری که کرده ام بدل میشود

وسیلاوا شیمبورسکا

زندگی یک نمایش  بدون تمرین و اکثرا با صحنه های تکراری،  گاهی فراز گاهی نشیب، گاهی سرگردانی، در کنار تمام اینها تحمل بارهای مسئولیت، گاهی عشق و سرگشتگی و ... تنهائی و تنهائی  و پریشانی و پس از آن یک نقاب برای پنهان کردن صورت واقعی و خنده ها وگریه هایی که فقط خودت می دانی معنایش را ...  
 
... و در آخر مرگ! انگار که اصلا نبوده ای، می روی جایت به سرعت با هر چیز ممکن پر می شود. 
 که البته این هم شاهکار «عادت» است.     

یخ آب می شود در روح من در اندیشه های من. بهار حضور تو است!

چند بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلامی مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که دیگر بار و دیگر بار
دام باز گستری! 

 

خدا را سپاس که دنیا پر از آدم است اگر از کسی می رنجم، او تمام دنیای من نیست.  

با هر بی مهری هر بار دلم می شکند با هر قضاوت اشتباه هر بار می شکنم. اما ... باز هم خدا را سپاس که آموخته ام فراموش کنم و آموختم دوباره تکه های قلبم را کنار هم بچینم و با عشق و مهری دوباره قلبم مثل قبل زنده و دقیق بتپد.  

و روزی اگر دیگر کسی را نداشتم برای دوست داشتن، آن روز پایان قلبم و پایان زندگیم خواهد بود.    

و دوست دارم اگر کسی را رنجانده ام او هم فراموش کند .... درست مثل من!‌ 

ببخشیم یکدیگر را تا با هر بخشش هر بار بزرگتر شویم.   

ببخشیم هم را ... گاهی رها کنیم یکدیگر را تا در خلوت خود بتوانیم خود را بازیابیم ... و با مهر خود تنهائی های یکدیگر را مرهمی باشیم .... 

   

امروز صبح فلش مموریم ناگهان از بین هزار آهنگ ایستاد بر روی یکی از آهنگهای زیبای هایده ...  

 

اگر پائیزیم از برگ تا قعر
اگر از درد تو خسته ترینم
اگر از کوچ تو خانه نشینم
اگر از تو به تن جامه دریدم
اگر از تو به خودسوزی رسیدم
تو رو می بخشم ای مغرور شبگرد
...

 

نمی دانم چرا دلم خواست متن اهنگ را اینجا بنویسم ... شاید به این دلیل که خیلی از آن پر شدم ... پر از احساس!‌   

کاش میشد در غروب آفتاب ، گه گاه بی صدا با سایه ها کوچید و رفت

                                                                                             

 شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی را 

به ورطه زوال کشانده ست 

شاید که روح را 

به انزوای یک جزیره ی نامسکون تبعید کرده است ...


گاهی ماندن یعنی تحلیل رفتن یعنی ویرانی در ویرانی. وقتی یک جا می مانیم و تکرار و تکرار روزها و شبها و یک برنامه ی معمول زندگی بدون تغییری... همان رفتن ها و آمدنها ... همان سرویس دادنها و سرویس گرفتن ها، همان آدمهای همیشگی ... یعنی روزمرگی و در این روزمرگی ها همان حس تنهائی که همه لمسش کرده ایم و همه به شکلی مشابه تجربه اش کرده ایم فریاد می زند. گاهی نیاز به فرار ... به در رفتن ... به جیم شدن ... به زدن به چاک ... هر چی که دوست داریم اسمش را بگذاریم اما همان رفتن، است.


دور شدن از نگاههای همیشگی، از انتظارات همیشگی، دور شدن از این حس که نقش یک ماشین را بازی می کنیم و  از اینکه در زندگی یک ماشینی شده ایم  ساخته شده از گوشت و پوست و سلول و احساس که همه ی آنها دیده می شود به جز آن آخری!‌  

رفتن برای نفس کشیدن ... برای نفس عمیق کشیدن. 


باید از هم دور شویم تا به هم نزدیک شویم. این که دائما در صورت یک دیگر نفس بکشیم نفسمان را بند خواهد آورد!  


کاش می شد گاهی رفت ... گاهی نبود.   

کاش میشد در غروب آفتاب ، گه گاه  بی صدا با سایه ها کوچید و رفت...


...

پرنده گفت چه بوئی چه آفتابی ... آه

بهار آمده است 

پرنده از لب ایوان پرید. مثل پیامی پرید و رفت.

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدمها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغهای خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده ... آه ، فقط یک پرنده بود!  

  

بیاای همزبان من!چینی نازک تنهائی من به این سادگیهاترک برنمی دارد

من به دیدار کسی رفتم تا آن سر عشق  

رفتم ... رفتم، تا سکوت خواهش 

تا صدای پر  تنهائی

... 

  

 من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
...و خاصیت عشق این است   

 ...

تنهائی این نیست که هیچکس را نداشته باشی، تنهائی این نیست که در قلب هیچکس جائی نداشته باشی، تنهائی هیچ یک از اینها نیست .... تو برایم بگو تنهائی چیست تا من برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است.   

پاک ترین هوای دنیا هوائی ست که هر لحظه دلمان هوای هم را می کند

 

 ... 

هزار کاکُلی شاد
در چشمانِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من... 


اگر پاک ترین هوای  دنیا اینک ... این لحظه اینجا باشد ، یعنی دل من هوائی شده است. چه می توانم بیش از این بگویم که این خود تمام حرف است.    

... 

رویای پرواز ...

  ما پر از حس پرواز، فکر پریدنمان نیست .باران ببار، که فکر خسته شستن می خواهد، اما جرات گفتنش نیست!  

 

 هیچ کس نباید شب به بستر برود قبل از اینکه از خود بپرسد: امروز چه کرده ام تا لیاقت داشته باشم فردا هم زنده بمانم.      دکتر شوایتزر 

 

 

جمله ی زیبائیست اما آیا زنده ماندن هم لیاقت می خواهد؟  تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم می توان گفت زنده بودن لیاقت می خواهد.   

 

اما گاهی دردهای زندگی آنقدر طاقت فرسا شده اند که فکر کرده ام ترک این دنیای خاکی هم لیاقت میخواهد.    

وابستگی های پوچ زنجیر شده اند به دست و پایمان و روح و روانمان را می فرسایند. 

 

در لحظات سنگین گاهی فقط خواب رهائیست. اگر روزمرگی ها آنقدر نفسمان را بگیرد که تا سر بر بالین می گذاریم انگار که اصلا در این دنیا نبوده ایم که هیچ! اما اگر کارمان به شمارش گوسفندان بکشد، کار مشکل می شود. یعنی شمارش گوسفندان هم کار ساده ای نیست، تصور کنید در شمارش گوسفندان حواستان پرت شود آنوقت مجبورید از اول  شروع کنید!‌ و گرنه تمام حساب و کتابتان به هم خواهد ریخت!  

  

از رویاهای شیرین در خواب بگویم که کورسوئی از نور می شود در ظلمت مطلق... رویاهای شیرین .. دیدن رویای کسی که نیست و دلتنگش بوده ایم و یا رویای یک پرواز! ... رویای پرواز انگار که خود رهائیست!  

 

.....

 

دوست داشتم آهنگ زیبای A new day has come از Celine Dion را اینجا برایتان بگذارم، اما متاسفانه در بلاگ اسکای نمی دانم چگونه باید لینک این آهنگ  را بگذارم... خیلی هم تلاش کردم اما نشد. لیریکش را برایتان می گذارم زحمت آهنگش با خودتان!  

 

 I was waiting for so long 

 برای مدتهای طولانی انتظار کشیدم 

for a miracle to come  

تا معجزه ای از راه برسد 

Everyone told me to be strong 

 به من می گفتند قوی باش

Holdon and don't shed a tear 

 صبر کن و اشک نریز

Through the darkness and good times 

 بدینسان ایام شادی از دل تاریکی پدید آمد

I knew I's make it through 

 می دانستم که می توانم از عهده اش برایم

and the world thought I had it all 

 و دنیا فکر می کرد آن را به دست اورده ام

But I was waiting for you 

 اما من انتظار تو را می کشیدم 

Hush , now 

حالا سکوت کن

I see a light in the sky 

در آسمان نوری می بینم

Oh, It's almost blinding me  

 آه ، این درخشش تقریبا مرا نابینا می کند

I can't believe 

 باورم نمی شود

I've been touched by and angel with love 

 فرشته ی عشق مرا لمس کرده باشد

Let the rain come down and wash away my tears 

 بگذار باران فرو بارد و اشکهایم را بشوید

Let it fill my soul and drown my fears 

 بگذار روحم را سیراب کند و وحشتم را غرق سازد

Let it shatter the walls for a new , new sun 

 بگذار دیوارها را فرو ریزد برای خورشید نو

A new day has... come 

 روزی تازه فرا رسیده است

A new day has ... come 

 روزی تازه فرا رسیده است 

Where it was dark now there's light 

اکنون جای ظلمت را روشنائی فرا گرفته

Where it was dark now there's joy 

اکنون جای محنت را شادمانی فرا گرفته 

Where there was weakness , I found my strength all in the eyes of a boy 

و قدرتم را من از دل ناتوانی یافتم همه در چشمان یک مرد 

Hush , now  

حالا سکوت کن

I see a light in the sky 

 در آسمان نوری می بینم

Oh , it's almost blinding me  

 آه ، این درخشش تقریبا مرا نابینا می کند

I can't believe , I've been touched by an angel with love  

 باورم نمی شود فرشته ی عشق مرا لمس کرده باشد

Let the rain come done and wash away my tears 

 بگذار باران فرو بارد و اشکهایم را بشوید

 Let it fill my soul and drown my fears 

 بگذار روحم را سیراب کند و وحشتم را غرق سازد

Let it shatter the walls for a new , new sun 

 بگذار دیوارها را فرو ریزد برای خورشید نو

A new day has ... come  

 روزی تازه فرا رسیده است

A new day has ... come

 روزی تازه فرا رسیده است. 


 پی نوشت : اگر دسترسی به این موزیک ندارید می توانم با کمال میل برایتان ای میل کنم.