پس این ها همه،
اسمش زندگی است
دلتنگی ها،
دل خوشی ها،
ثانیه ها،
دقیقه ها...
حتی اگر تعدادشان
به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز
بر گستره ویرانه های وجودمان
پانشینی برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز
صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها
مبلّغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها
پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش؛
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن...
واقعا فکر کن که چه هولناک می شد،
اگر از میان آواها
بانگ خروس و پارس سگ را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها را
ما نیز باید دوست بداریم ...
آری باید....
زیرا دوست داشتن بال روح ماست
«شاعر این شعر را نمی شناسم. شاید حسین پناهی باشد»
دوست داشتن برای من فلسفه ی خودش را دارد. زندگی ام را متحول می کند. لحظه هایم را رنگارنگ می کند. صبح هایم را روشن و شب هایم را چراغانی می کند. دوست داشتن برای من گاهی مرز ندارد ، می رود تا بی نهایت. و در من قدرتی بوجود می آورد که می توانم روی ابرها قدم بزنم و ستاره بچینم و در سبدی بریزم و برای کسانی که دوستشان دارم سوغات بیاورم. به زندگی به عنوان یک تکلیف نگاه نمی کنم. دریچه های قلبم را نمی بندم که نکند روزی رنج دوست داشتن از پای درآورد مرا. آدم تا تجربه ی دوست داشتنهای عمیق را نداشته باشد، عظمت انسان و شوکت وجودی آن را درک نخواهد کرد. می شود حتی یک رهگذر را خیلی دوست داشت. امروز از سر خیابان سربالائی نفس گیر نزدیک خانه خانمی را با بار و بندیلش سوار کردم و دلم خواست تا در خانه اش که پنج خیابان بالاتر بود برسانم. گفت از قرچک ورامین آمده است و در کارهای خیریه است و هفته ای یکی دوبار می رود برای مردم محروم آن منطقه کمک های مردمی می برد. وقتی پیاده شد یه جور قشنگی بهم گفت: همین الان برایت از خدا خواستم هر آن چه در قلبت آرزوست به زودی به حقیقت بپیوندد. ارزشش را داشت چند خیابان دور شدن به شنیدن این حرف قشنگ ...
...
بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه/ ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه /غم ها به سرآمد / زنگ غم دوران از دل بزدودم ... غروب امروز یک غروب تابستانی بود که بی شباهت به یک عصر جمعه ی دلگیر نبود. در تب یک سرماخوردگی داغ می شوم و یک گلوله ی آتشینی در گلویم گیر کرده که همیشه هم پای ثابت سرماخوردگی هایم است. به یک کافی شاپ دعوت شدم که به دلیل ضعف این دعوت شیرین را رد کردم. از روی تخت بلند شدم و بی حوصلگی این عصر کسالت بار را با چند تلفن به این و آن کمرنگش کردم. حس درست کردن یک ظرف سوپ را هم نداشتم. زنگ زدم رستوران سر خیابان سفارش سوپ دادم.
هیچ کدام از این ها و هیچ کدام از چیزهای دیگر نتوانست مرا به اینجا بکشاند به جز ترانه ی زیبائی که از داریوش رفیعی گوش کردم و عنوان این پست را اصلا" گذاشتم به نام این ترانه ی زیبا ... پیش گلها شوق و شیدا/ می خرامی در قامت موزون ... در آن عشق و جنون مفتون تو بودم / اکنون از دل من بشنو تو سرودم ...
بعد از چند روز ننوشتن چه چیزی بهتر از نوشتن از احساسات ناب است. حالا بگذارید به حساب هذیان های تب آلود و یا دلتنگی من برای اینجا و یا اینکه چه اهمیت دارد گاهی ........ بگذریم! و یا چه اهمیت دارد یک عصر شهریور ماهی شده است عین یک غروب جمعه، مهم قلبی ست که هنوز دارد در سینه ای می تپد.
مهم تر از آن قلب، قلبهای تپنده ی مهربان و وفادار کسانی ست که می آیند اینجا و حال من را خوب می کنند.
بفرمائید سوپ !
شب انتظار را همین جا گوش کنید ...
وبلاگت فوق العادست . واقعا آدم یادش میفته که زندگی این دغدغه های الکی که ما برای خودمون درست میکنیم نیست .
مرسی کاملیا جان . محبت کردی
eeeeeeپس اون خانومه کو؟؟؟؟
کدوم خانومه ؟
یعنی میشه امشب با ی اس خوشحالم کنی؟
عزیزم ... خوب این هم مثل اس ام اس . تو می نویسی و من خوشحال می شم و جوابت رو می دم
تاریکی اتاقم شکسته می شود با نوری ضعیف …
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد …
از این صدا متنفر بودم اما …
چشم هایم را میمالم …
**New Message**
تا لود شود آرزو می کنم … کاش تو باشی …
سکوت می کنم ، آرزوی بی جایی بود
پس کی اس میدید منو از تنهایی در میارید....من هنوز منتظرم ها
اینجا مگه چشه ؟ همین جا بهت جواب می دم خوب
هستم
این کیه داره شیطونی میکنه؟؟؟
شیطونی ؟!
نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم و اینم میدونم شما هم قطعا روی نوشته هاتون تعصب دارین...میتونم با ذکر منبع بازنشرشون کنم؟؟
سلام
ممنونم و خوشحالم دوست داری. باشه اگه دوست داری بنویسشون
پری عزیز؟ واقعا چطور دلتون اومد اسم این همه زیبا نگاری را هذیان بگذارید؟تمام آنچه را که من و امثال من در دل داشتیم را شما بسیاریها بیان کردید.کاش ما هم با سرما خوردن.احساساتمون این گونه قشنگ شکوفا شود و از کنه دل به بیرون راه پیدا کند.نکند تاثیر سوپ بوده؟پس آدرس بدهید لطفا
امیدوارم هیچ وقت بیمار نشین. ولی اگر حالتان خوب بود و هوس یک سوپ خوشمزه کردید پیشنهاد می کنم یا به رستوران اسکان در برج اسکان تشریف ببرید و یک ظرف سوپ قارچ سفارش بدین که به نظر من خیلی خوشمزه ست و یا از تهیه غذای فارسی در خیابان دولت یک سوپ جو خریداری کنید. امیدوارم هنوز کیفیتش خوب باشه چون توی کشور ما هر چیزی هفته به هفته هم تغییر می کنه .
ممنونم از محبت و لطف شما . خوشحالم که حرفهام و احساساتم با شما و بقیه دوستان اینقدر مشترک و نزدیک می شه.