عظمتش مرا به یاد عشق می اندازد و اینکه هرگز پایانی بر آن نمی بینی
سواحلش بیکران است مانند عشق .
آرامشش مرا می برد به لحظه های رهائی در بی وزنی ... سبکبال ... آزاد از تمام قید و بندها در بیکرانی !
برخورد امواج با صخره ها شوریدگی هایم را یادآور است که در زلال و جاری بودن خود را میکوبم به حصارهای زندگی که روح مرا سخت فشرده می کنند و به دنبال رهاتر شدنم .
تلاطمش همان شوریده گی هاست ...
دنیای مرموز زیر آبها ،دنیای شگفت انگیز درونم است دنیای بی نقاب و آنچه هستم و آنچه باید باشم ... می بینم همه چیز در آنجا و در عمق آن با یکدیگر در صلح و آرامش درگذرند.
و مرغان دریائی با آن صدای روح نوازشان زینت بخش لحظات بی خودی من است.
ساعتها می توانم در دریا شنا کنم در عمیق ترین قسمتهائی که اجازه شنا داشته باشم در خلوت و تنهائی و سکوت و آرامش . خلوت با یک دنیای شگفت انگیز و بی نظیر !
و غروب آن نیز شگفت انگیز ترین خلقت پروردگار است ...
چند روزیست هوای دریا بی قرارم کرده است ...
ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !
افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .
ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،
وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .
با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم
بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !
امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،
دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .
ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .
چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،
ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !
با زمزمه باران در پیش تو می گریم،
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !
تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،
خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .
بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را
بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .
تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام
لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .
دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن
وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا !
.....
دریاب پرنیان
دوست خسته ما را
دریا!
مرسی دوست عزیز .... مرسی
شاید کسی جائی وقتی این جمله ی آخرت را بشنود !
شاید خدائی .....
ممنون
سلام
دریا و موجش را در تاریکی شب و زیر نور مهتاب دوست دارم . نشستن بر لب دریا و نظاره کردن موجی که نور ماه را با خود به ساحل می آورد ، صخره های احساست را در می نوردد . زیبایی این احساس زمانی مضاعف می شود که تنها باشی و یک دنیا خاطره در انبان ذهنت تلنبار شده باشد .
سلام
دریا را در تمام اوقات شبانه روز همراهی کرده ام هنگام پگاه صبحگاهی ، نیمروز ، غروب ، شب و نیمه شب و بیشتر مواقع تنها . می دانند که باید تنها باشم .
دریا در شب پر از رمز و راز است .
...خدایی که در این نزدیکیست!
سلام
و حالا که بهترین
اینم به یاد دوست غایبمون!
تقدیم به شما:
http://sari-galin.blogfa.com/post-130.aspx
خیلی قشنگ بود . و چقدر با حس و حال من جور بود .
دوست غایبمون وقتی برگرده و ببینه که بعضی از دوستاش چقدر به یادش بودن چقدر خوشحال میشه ....
ممنونم از لطفت
عجب عکس زیبایی !!
...
با تو دریا مهربانی می کند !
سلام
سلام ققنوس عزیز
اینجا مجموعه ای از جزایری ست اطراف جزیره ی پوکت و نام یکی از این جزیره ها جیمز باند هست به این دلیل این اسم را بر روی آن گذاشتند که جیمز باند یک فیلمی را در این جزیره چند سال پیش بازی کرده است . بسیار زیبا و بسیار بکر ... می توانستیم از کشتی بپریم پائین و تا یک جزیره را شنا کنیم . ارتفاع کشتی خیلی زیاد بود تا سطح دریا و پر از هیجان ....
مرسی
هوای دریا همیشه بی قرار کننده است
عکست قشنگه. فکر کنم تایلند باشه. عکس زیاد ازش دارم. سر فرصت توی یه وبلاگ می ذارم
شاد و خوش باشی
درسته . تایلند اطراف جزیره ی پوکت
ممنون
بازم ممنون سر زدی به وبلاگم
بعله حق با شماست
همونطور که کنار وبلاگم نوشتم، آهنگ های قبلی رو فقط میشه با RealPlayer شنید. اگه فرصت شد درستشون می کنم
درسته اطراف پوکت هست.
خوش بگذره
مرسی
موجیم و وصل ما از خود بریدن ست
ساحل بهانه ایست، رفتن، رسیدن ست
(قیصر)
سلام
نگفتم ؟!
کسی که اشعار قیصر رو دوست داره !
...
مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه است ...
سلام ودرود. دیدن دریا سیرشدنی نیست.حس عجیبی به انسان می دهد.بخصوص در دوزمان هنگام طلوع و غروب خورشید.
در هوایش بی قرارم بی قرارم روز و شب
سر زکویش بر ندارم برندارم روز و شب
موفق باشی
سلام و درودی متقابل
مرسی
...چندی است که طوفانی است ،این دیده دریایی!
.
نگین کسی نفهمید!
مرسی ... مرسی
...
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
ولی من از طوفانی بودنش می ترسم
ت کاملا خالیه
وقتی که تا وسطش می ری و حس میکنی زیر پا
برعکس من شنا کردن در طوفان دریا را هم خیلی دوست دارم . دیگر باید اختیارت را بدهی به امواج و امواج به هر طرف که می خواهد پرتت می کند . به این می گویند جسارت !
حالا یا شانس می یاری و یا نه ... غرق می شی !
ما اینجور آدمیم دیگه
حالا کجاشو دیدی تاتو پاک میکنم آپاندیس عمل میکنم وآب حوض هم میکشم ولی چون حوض همون استخره شده ..پمپ روشن میکنم
عااااااااااا شقتم ! حالا نه تاتو نه آپاندیس نه آب حوض .

و نه حتی هیچ پیرزنی ....
ولی فیروزه جون دفعه دیگه رفتی از این مجلس ختما منم با خودت ببر .
با این حجاب کامل اسلامی چطوری پمپ روشن می کنی ؟ سخته ها
(گل)
سلام دوست ارجمند. متن بسیار زیبا و ادبی نوشته اید. دل من برای دریاچه مون که در حال مرگه خیلی تنگ شده . کسی به کمک اش نمیاد. دریاچه ی ارومیه که می توانست هر ساله هزاران توریست را به سمت خودش بکشه حالا دیگه ما اهالی ارومیه را هم به ندرت در کنار خودش می بینه . پاینده و برقرار باشی.
سلام جناب آقای حسین زاده
می خونم توی مطبوعات و اینترنت که وضع دریاچه ی ارومیه اسف بار شده . چی درسته که این باشه ؟
دلم تنگ شه بود برای اینجا
خوش آمدی آصف عزیز
حقیقت داره دلتنگی...
ولی
ما منتظر پست جدید هستیم بانو!
سخت نوشتنم نمی یاد ... نه اینکه حرف برای گفتن نباشه . هست یه دنیا ... ولی نمی یاد ... حرفم نمی یاد!
سلام خانمی
منم خیلی دلم برای دریا تنگ شده ،باور کن اگه میتونستم هفته ای یک بار هم که شده به دیدن این زیبایی پروردگار می رفتم یک روز بلند آفتابی
در آبی بی کران دریا
امواج ترا به من رساندند
امواج ترانه بار تنها
چشمان تو رنگ آب بودند
آندم که ترا در آب دیدم
در غربت آن جهان بی شکل
گوئی که ترا به خواب دیدم
از تو تا من سکوت و حیرت
از من تا تو نگاه و تردید
ما را می خواند مرغی از دور
می خواند بباغ سبز خورشید
در ما تب تند بوسه می سوخت
ما تشنة خون شور بودیم
در زورق آب های لرزان
بازیچة عطر و نور بودیم
می زد, می زد, درون دریا
از دلهرة فرو کشیدن
امواج, امواج ناشکیبا
در طغیان بهم رسیدن
دستانت را دراز کردی
چون جریان های بی سرانجام
لب هایت با سلام بوسه
ویران گشتند روی لب هام
یک لحظه تمام آسمان را
در هاله ئی از بلور دیدم
خود را و ترا و زندگی را
در دایره های نور دیدم
گونی که نسیم داغ دوزخ
پیچید میان گیسوانم
چون قطره ئی از طلای سوزان
عشق تو چکید بر لبانم
آنگاه ز دوردست دریا
امواج بسوی ما خزیدند
بی آنکه مرا بخویش آرند
آرام ترا فرو کشیدند
فروغ فرخزاد
سلام آفتاب جان
چه شعری ... عالی بود ... مرسی
اسم دریا که اومد یاد موج افتادم و شعری که بهت قول دادم بنویسم.این شعر از شفیعی کد کنی است.هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟چون که بر این پرده تاریک ،این خاموشی ی نزدیک،آنچه می خواهم نمی بینم،وآنچه می بینم نمی خواهم
هیچ می دانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
چون که بر این پرده تاریک ، این خاموشی نزدیک ،
آنچه می خواهم نمی بینم وآنچه می بینم نمی خواهم
دوباره نوشتمش چونکه خیلی زیباست !
مرسی ویس عزیزم
دلم گرفت از تاریکی ...
یاد شعر ابتهاج افتادم ...
آنچه می بینم دیوار است ... آه این سخت سیاه آنچنان نزدیک است که چو بر می کشم از سینه نفس نفسم را بر می گرداند ... ره چنان بسته که پرواز نگه در همین یکقدمی می ماند ... کورسوئی ز چراغی رنجور قصه پرداز شبی ظلمانیست ... نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانیست !